The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 9
خانه سالوادور
چند ثانیه بعد از فلشبک
جونگکوک هنوز به کاترین خیره بود.
انگار مغزش بین گذشته و حال گیر کرده بود.
«اون روز…»
صدایش آرام اما سنگین بود.
«تو میخواستی یه چیزی بگی.»
کاترین لبش رو بین دندونهاش گرفت.
قلبش با ریتم خطرناکی میزد.
پدرو نگاهش رو از جونگکوک برنداشت.
ههاین دستهاش رو در هم قفل کرده بود.
گابریلا تقریباً نفس نمیکشید.
کاترین آهسته گفت:
«بعضی چیزا… وقتی دیر بشه… دیگه گفتنش معنی نداره.»
«برای من معنی داره.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
نه تهدیدکننده…
بلکه desperate. شکسته.
«سه ساله دارم با یه سؤال زندگی میکنم.»
سکوت.
اون سکوتی که حتی یخچال هم جرأت نمیکنه صدا بده.
کاترین نگاهش رو بالا آورد.
چشم تو چشمش.
«اگه بدونی… ممکنه همه چی عوض شه.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«من برای عوض شدن برگشتم.»
ضربه.
اون جمله مثل گلوله نشست وسط سینه کاترین.
آدلینا زیر لب به اسپانیایی زمزمه کرد:
«Dios… esto va a explotar…»
(خدایا… الان میترکه…)
لونا آرام به کرهای گفت:
«언니 괜찮아?»
(خواهر… خوبی؟)
کاترین نفس عمیق کشید.
یک ثانیه.
دو ثانیه.
و بعد…
از طبقه بالا صدای افتادن چیزی آمد.
یه صدای کوتاه. مبهم.
همه سر چرخوندن.
کاترین برقآسا گفت:
«گربهست.»
پدرو ابرو بالا انداخت.
«ما که گربه نداریم.»
کاترین نگاه مرگباری به پدرش انداخت.
«از همسایهست.»
جونگکوک به پلهها خیره شده بود.
حسی عجیب در سینهاش پیچید.
حسی شبیه… تعلق.
بدون اینکه بفهمه چرا.
کاترین سریع گفت:
«باید بری.»
«من تازه رسیدم.»
«نه. امشب نه.»
صدایش لرز داشت.
«من هنوز آماده نیستم.»
جونگکوک نزدیکتر شد. فاصلهشون فقط چند سانتیمتر.
«آمادهی چی؟»
نفسهایشان به هم میخورد.
تنش… داغ… خطرناک.
کاترین خیلی آهسته گفت:
«برای اینکه دوباره ازم بگیریش.»
«چی رو؟»
چشمهایش لرزید.
اما جواب نداد.
فقط گفت:
«برو جونگکوک… قبل از اینکه دیر بشه.»
او چند لحظه نگاهش کرد.
پر از سؤال.
پر از حسهایی که هنوز نمرده بودند.
بعد آرام گفت:
«من این بار نمیرم. حتی اگه درو روم ببندی.»
و برگشت سمت در.
اما قبل از اینکه خارج شود…
دوباره همان صدای مبهم از طبقه بالا آمد.
این بار واضحتر.
جونگکوک مکث کرد.
دستش روی دستگیره در خشک شد.
کاترین برای اولین بار در زندگیاش ترسید…
نه از رفتنش.
از موندنش.
و داستان هنوز نگفته بود
بالای آن پلهها
چه چیزی نفس میکشد.
---
part 9
خانه سالوادور
چند ثانیه بعد از فلشبک
جونگکوک هنوز به کاترین خیره بود.
انگار مغزش بین گذشته و حال گیر کرده بود.
«اون روز…»
صدایش آرام اما سنگین بود.
«تو میخواستی یه چیزی بگی.»
کاترین لبش رو بین دندونهاش گرفت.
قلبش با ریتم خطرناکی میزد.
پدرو نگاهش رو از جونگکوک برنداشت.
ههاین دستهاش رو در هم قفل کرده بود.
گابریلا تقریباً نفس نمیکشید.
کاترین آهسته گفت:
«بعضی چیزا… وقتی دیر بشه… دیگه گفتنش معنی نداره.»
«برای من معنی داره.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
نه تهدیدکننده…
بلکه desperate. شکسته.
«سه ساله دارم با یه سؤال زندگی میکنم.»
سکوت.
اون سکوتی که حتی یخچال هم جرأت نمیکنه صدا بده.
کاترین نگاهش رو بالا آورد.
چشم تو چشمش.
«اگه بدونی… ممکنه همه چی عوض شه.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«من برای عوض شدن برگشتم.»
ضربه.
اون جمله مثل گلوله نشست وسط سینه کاترین.
آدلینا زیر لب به اسپانیایی زمزمه کرد:
«Dios… esto va a explotar…»
(خدایا… الان میترکه…)
لونا آرام به کرهای گفت:
«언니 괜찮아?»
(خواهر… خوبی؟)
کاترین نفس عمیق کشید.
یک ثانیه.
دو ثانیه.
و بعد…
از طبقه بالا صدای افتادن چیزی آمد.
یه صدای کوتاه. مبهم.
همه سر چرخوندن.
کاترین برقآسا گفت:
«گربهست.»
پدرو ابرو بالا انداخت.
«ما که گربه نداریم.»
کاترین نگاه مرگباری به پدرش انداخت.
«از همسایهست.»
جونگکوک به پلهها خیره شده بود.
حسی عجیب در سینهاش پیچید.
حسی شبیه… تعلق.
بدون اینکه بفهمه چرا.
کاترین سریع گفت:
«باید بری.»
«من تازه رسیدم.»
«نه. امشب نه.»
صدایش لرز داشت.
«من هنوز آماده نیستم.»
جونگکوک نزدیکتر شد. فاصلهشون فقط چند سانتیمتر.
«آمادهی چی؟»
نفسهایشان به هم میخورد.
تنش… داغ… خطرناک.
کاترین خیلی آهسته گفت:
«برای اینکه دوباره ازم بگیریش.»
«چی رو؟»
چشمهایش لرزید.
اما جواب نداد.
فقط گفت:
«برو جونگکوک… قبل از اینکه دیر بشه.»
او چند لحظه نگاهش کرد.
پر از سؤال.
پر از حسهایی که هنوز نمرده بودند.
بعد آرام گفت:
«من این بار نمیرم. حتی اگه درو روم ببندی.»
و برگشت سمت در.
اما قبل از اینکه خارج شود…
دوباره همان صدای مبهم از طبقه بالا آمد.
این بار واضحتر.
جونگکوک مکث کرد.
دستش روی دستگیره در خشک شد.
کاترین برای اولین بار در زندگیاش ترسید…
نه از رفتنش.
از موندنش.
و داستان هنوز نگفته بود
بالای آن پلهها
چه چیزی نفس میکشد.
---
- ۲۸۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط