The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 6
در با صدای کوتاهی باز شد.
نه کاترین.
پدرو.
جونگکوک که آماده بود اسم کاترین را صدا بزند، لحظهای مکث کرد.
چشم در چشم پدر.
سکوت.
نور چراغ خیابان سایهی پدرو را بلندتر کرده بود.
جونگکوک ناخودآگاه صاف ایستاد و به کرهای گفت:
«안녕하세요, 아버님.»
(سلام، آقای پدر.)
پدرو حتی پلک هم نزد.
خیلی آرام، کاملاً واضح، به کرهای جواب داد:
«이 시간에 우리 집 앞에서 뭐 하는 거지?»
(این موقع شب جلوی خانهی ما چه میکنی؟)
جونگکوک برای یک ثانیه شوکه شد.
او انتظار نداشت.
از پشت پنجره، آدلینا زیر لب گفت:
«…اوووووه.»
لونا آرام زمزمه کرد:
«Papá habló coreano…»
(بابا کرهای حرف زد…)
جونگکوک سریع خودش را جمع و جور کرد.
نگاهش جدی شد.
و بلافاصله به اسپانیایی سوییچ کرد.
«Señor… vine a hablar con Katherine.»
(آقا… اومدم با کاترین حرف بزنم.)
پدرو یک قدم جلو آمد.
«¿A esta hora?»
(این موقع شب؟)
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«No quería que se fuera a dormir pensando que no luché por ella.»
(نمیخواستم بخوابه در حالی که فکر میکنه براش نجنگیدم.)
داخل خانه، گابریلا آهسته گفت:
«Eso fue bueno…»
(این خوب بود…)
لونا بازو به سینه زد و زیر لب کرهای گفت:
«심장 세게 치네…»
(قلبش محکم میزنه…)
پدرو مستقیم در چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
«¿La amas?»
(دوستش داری؟)
جونگکوک حتی مکث نکرد.
اول به کرهای گفت:
«네. 많이요.»
(بله. خیلی.)
بعد دوباره به اسپانیایی ادامه داد:
«La amo. Y no vine a pedir permiso… vine a demostrarlo.»
(دوستش دارم. و نیومدم اجازه بگیرم… اومدم ثابتش کنم.)
داخل آشپزخانه، آدلینا بیصدا جیغ کشید.
گابریلا لبخند زد.
لونا آرام گفت:
«Tiene coraje…»
(جرأت داره…)
پدرو چند ثانیه سکوت کرد.
باد سردی از خیابان رد شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«Entonces demuéstralo.»
(پس ثابتش کن.)
و درست همان لحظه—
صدای قدمهای کاترین پشت سر پدرش آمد.
او در چارچوب در ایستاد.
چشم در چشم جونگکوک.
هیچکدام حرف نمیزدند.
اما همهچیز… در همان نگاه گفته میشد.
part 6
در با صدای کوتاهی باز شد.
نه کاترین.
پدرو.
جونگکوک که آماده بود اسم کاترین را صدا بزند، لحظهای مکث کرد.
چشم در چشم پدر.
سکوت.
نور چراغ خیابان سایهی پدرو را بلندتر کرده بود.
جونگکوک ناخودآگاه صاف ایستاد و به کرهای گفت:
«안녕하세요, 아버님.»
(سلام، آقای پدر.)
پدرو حتی پلک هم نزد.
خیلی آرام، کاملاً واضح، به کرهای جواب داد:
«이 시간에 우리 집 앞에서 뭐 하는 거지?»
(این موقع شب جلوی خانهی ما چه میکنی؟)
جونگکوک برای یک ثانیه شوکه شد.
او انتظار نداشت.
از پشت پنجره، آدلینا زیر لب گفت:
«…اوووووه.»
لونا آرام زمزمه کرد:
«Papá habló coreano…»
(بابا کرهای حرف زد…)
جونگکوک سریع خودش را جمع و جور کرد.
نگاهش جدی شد.
و بلافاصله به اسپانیایی سوییچ کرد.
«Señor… vine a hablar con Katherine.»
(آقا… اومدم با کاترین حرف بزنم.)
پدرو یک قدم جلو آمد.
«¿A esta hora?»
(این موقع شب؟)
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«No quería que se fuera a dormir pensando que no luché por ella.»
(نمیخواستم بخوابه در حالی که فکر میکنه براش نجنگیدم.)
داخل خانه، گابریلا آهسته گفت:
«Eso fue bueno…»
(این خوب بود…)
لونا بازو به سینه زد و زیر لب کرهای گفت:
«심장 세게 치네…»
(قلبش محکم میزنه…)
پدرو مستقیم در چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
«¿La amas?»
(دوستش داری؟)
جونگکوک حتی مکث نکرد.
اول به کرهای گفت:
«네. 많이요.»
(بله. خیلی.)
بعد دوباره به اسپانیایی ادامه داد:
«La amo. Y no vine a pedir permiso… vine a demostrarlo.»
(دوستش دارم. و نیومدم اجازه بگیرم… اومدم ثابتش کنم.)
داخل آشپزخانه، آدلینا بیصدا جیغ کشید.
گابریلا لبخند زد.
لونا آرام گفت:
«Tiene coraje…»
(جرأت داره…)
پدرو چند ثانیه سکوت کرد.
باد سردی از خیابان رد شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«Entonces demuéstralo.»
(پس ثابتش کن.)
و درست همان لحظه—
صدای قدمهای کاترین پشت سر پدرش آمد.
او در چارچوب در ایستاد.
چشم در چشم جونگکوک.
هیچکدام حرف نمیزدند.
اما همهچیز… در همان نگاه گفته میشد.
- ۳۲۳
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط