رمان جیمین

رمان جیمین

🍁shadow of love{ part ۲۷} 🧸

× تقه ای به در زدم که در باز شد .... صورت تهیونگ پر از نگرانی و تعجب بود خودمو تو آغوشش کشیدم با نگرانی شروع کرد به حرف زدن :

¥ ات چی شده منو ببین .... جواب بده لعنتی( داد و نگرانی )
× هقققق تهیونگ نمی تونم ... حالم خوب نیست
¥ ات عزیزم آروم باش بیا داخل باهام حرف بزنیم ...

داخل خونه:
× تهیونگ تو خبر داشتی ( گریه‌)
¥ ات من حتا نمی دونم درباره چی حرف میزنی ...
× اینکه جیمین عاشق وینتره ...
¥ چیی...
× امروز.... ( قضیه رو تعریف میکنه)
¥ ات من از این ماجرا خبر نداشتم ولی به جیمین فرصت بده .....
× من دیگه نمی‌تونم تهیونگ... خستم.... نمیخوام با جیمین باشمممم ( داد و گریه)
¥ ات آروم باش ( بغلش میکنه )
¥ هیش تموم شد عیبی نداره ...ولی ... من ازت معذرت میخوام ....
× تهیونگ خستم ....
¥ برو تو اتاق من بخواب ...
× باش ( گریه)
¥ ات گریه نکن خواهش میکنم ...
× باش ( بغض)

ویو ته: ات رفت تو اتاق نگاهی بهش کردم که کامل خواب باشه از اتاق اومدم بیرون زنگی به پسرا زدم همشون اومدن و تمام ماجرا رو تعریف کردم همشون تو شوک بودن .... و فکر نمی‌کردند رفیق صمیمون چنین کاری کنه ... ..... ..... بلخره پسرا از خونه رفتن به سمت اتاق رفتم که درو باز کردم ات رو تخت نشسته بود و گریه میکرد ... به سمتش رفتم و توی بغلم کشیدمش... کم کم آروم شد ..

× از خواب بیدار شدم با اتفاقی که برام افتاده بود گریه هام شروع شد قلبم درد میکرد تمام وجودم از درد داشت منفجر میشد ... تهیونگ وارد اتاق شد و بغلم کرد .... بلخره آروم شدم .. بغلش آرامش خواستی داشت ولی نه اندازه جیمین....


ویو ۳ ماه پیش:
× جیمین.... ( گریه)
_ اتم چی شده
× سوسککککگ
_ ( خنده) بیبیم از سوسک میترسه
× نخند ( گریه)
_ باشه باشه آروم باش ... بیا بغلم.... ( ات رو توی بغلش میگیره )
_ پاهاتو دورم گ بپیچ نیفتی
× ّهمون کاری که جیمین گفت رو انجام دادم از کمرم گرفت و محکم بغلم کرد ....
× جیمین بکشش
_‌گناه داره
× نه‌هههه
_ باشه باشه داد نزن ... بیا کشتمش
×‌ مرسی( لبخند )
_ حالا جایزم
×‌ جایزت؟
_ بوس..
× نه جی...
× با برخورد لبش بهم ساکت شدم ....
ویو بعد از ۱۰ دقیقه:
_اخ چسبید
× بی ادب( خنده)

ویو حال:
× با خاطره ای که تو ذهنم مرور شد اشکام صورتمو خیس کرده بود ...

ویو یک ساعت بعد:

× از خونه تهیونگ اومدم بیرون و به سمت خونه میرفتم.... تهیونگ خیلی اسرار کرد که پیشش باشم امشب ولی...


ادامه دارد....🧸

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
دیدگاه ها (۴۹)

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

My dady پارت ②①تهیونگ: با توام... ات: پول درمیوردم«آروم» تهی...

𓆩 پارت ۵۱ 𓆪 🖤جیمین با دیدن ات که داشت از اتاق خارج می‌شد، مچ...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

پارت۴

the lost leaves/رمان جیمین

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط