{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که

و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که روح او را خورد می‌کردند، او فراری بود از اسمانِ ابریِ زندگی اش؛ از تیرگیِ شب هایش، از ادم هایِ اطرافش. اما خودِ او هم جزئی از ادم ها بود. از فرار کردن خسته شده بود، از حس هایِ بی پایان و کلماتی که هیچوقت قرار نبود به زبان اورده شوند. پس اسلحه را سمت خود می‌گیرد، شاید که زمان فرار کردن به پایان برسد؛ و تیرِ روشنایی به سمتِ تاریکیِ روحش رها شود.
دیدگاه ها (۰)

عشق همان اشتیاق است برای تماشای دیگری به شکلی متفاوت؛ یعنی م...

تمامِ روز خودم را با هر چیزی سرگرم می‌کنم؛با شلوغی، با آدم‌ه...

ماه و شبحپارت سی و دوم | پایان یک کابوسدو روز بعد...صدای آژی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط