ماه و شبح
ماه و شبح
پارت سی و دوم | پایان یک کابوس
دو روز بعد...
صدای آژیر ماشینهای پلیس خیابان را پر کرده بود.
رئیس اداره با صدای بلند گفت:
ـ هیچکس حق نداره فرار کنه!
قاتل اصلی که ماهها پلیس دنبالش بود، میان کوچههای تاریک میدوید.
چند افسر از پشت سر دنبالش بودند.
ـ وایسا!
اما او بدون توجه به هشدارها فرار میکرد.
همان لحظه...
از بالای یکی از ساختمانها، سایهای پایین پرید.
تق!
قاتل روی زمین افتاد.
قبل از اینکه بتواند بلند شود، لولهی یک اسلحه روی پیشانیاش قرار گرفت.
سلین...
با چشمانی سرد به او نگاه میکرد.
قاتل با ناباوری گفت:
ـ تو...!
سلین آرام جواب داد:
ـ این بار...
دیگه راه فراری نداری.
قاتل خواست اسلحهی کوچکش را بیرون بکشد...
اما سلین با یک حرکت سریع، اسلحه را از دستش دور کرد.
چند مأمور هم رسیدند و دستهای مرد را با دستبند بستند.
رئیس اداره نفس راحتی کشید.
ـ بالاخره...
تموم شد.
مرد با خشم به سلین خیره شد.
ـ فکر نکن برنده شدی...
سلین بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
ـ من برای بردن اینجا نیستم...
من فقط اومدم عدالت اجرا بشه.
---
چند ساعت بعد...
اتاق بازجویی.
قاتل پشت میز نشسته بود.
دستبند هنوز به دستانش بود.
سلین وارد اتاق شد.
برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام پرسید:
ـ چرا...؟
قاتل لبخند تلخی زد.
ـ پول...
قدرت...
همین.
سلین چشمهایش را بست.
یاد لبخند خانم کیم افتاد.
یاد تمام روزهایی که او را مثل دختر خودش بزرگ کرده بود.
اشک آرامی از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما خیلی زود آن را پاک کرد.
ـ این جواب...
هیچوقت اونو برنمیگردونه.
سلین از اتاق بیرون رفت.
رئیس اداره منتظرش بود.
ـ حالت خوبه؟
سلین بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ـ آره...
فقط...
حس میکنم یه بار سنگین از روی قلبم برداشته شده.
رئیس لبخند زد.
ـ بهت افتخار میکنم، افسر کیم.
---
در همان لحظه...
فلیکس از دور ساختمان اداره را نگاه میکرد.
خبر دستگیری قاتل را شنیده بود.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ بالاخره...
ماهت آروم گرفت.
او آرام برگشت...
بیآنکه کسی حضورش را حس کند.
اما نمیدانست...
این پایان یک پرونده بود...
نه پایان سرنوشت او و سلین.
پارت سی و دوم | پایان یک کابوس
دو روز بعد...
صدای آژیر ماشینهای پلیس خیابان را پر کرده بود.
رئیس اداره با صدای بلند گفت:
ـ هیچکس حق نداره فرار کنه!
قاتل اصلی که ماهها پلیس دنبالش بود، میان کوچههای تاریک میدوید.
چند افسر از پشت سر دنبالش بودند.
ـ وایسا!
اما او بدون توجه به هشدارها فرار میکرد.
همان لحظه...
از بالای یکی از ساختمانها، سایهای پایین پرید.
تق!
قاتل روی زمین افتاد.
قبل از اینکه بتواند بلند شود، لولهی یک اسلحه روی پیشانیاش قرار گرفت.
سلین...
با چشمانی سرد به او نگاه میکرد.
قاتل با ناباوری گفت:
ـ تو...!
سلین آرام جواب داد:
ـ این بار...
دیگه راه فراری نداری.
قاتل خواست اسلحهی کوچکش را بیرون بکشد...
اما سلین با یک حرکت سریع، اسلحه را از دستش دور کرد.
چند مأمور هم رسیدند و دستهای مرد را با دستبند بستند.
رئیس اداره نفس راحتی کشید.
ـ بالاخره...
تموم شد.
مرد با خشم به سلین خیره شد.
ـ فکر نکن برنده شدی...
سلین بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
ـ من برای بردن اینجا نیستم...
من فقط اومدم عدالت اجرا بشه.
---
چند ساعت بعد...
اتاق بازجویی.
قاتل پشت میز نشسته بود.
دستبند هنوز به دستانش بود.
سلین وارد اتاق شد.
برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام پرسید:
ـ چرا...؟
قاتل لبخند تلخی زد.
ـ پول...
قدرت...
همین.
سلین چشمهایش را بست.
یاد لبخند خانم کیم افتاد.
یاد تمام روزهایی که او را مثل دختر خودش بزرگ کرده بود.
اشک آرامی از گوشهی چشمش پایین آمد.
اما خیلی زود آن را پاک کرد.
ـ این جواب...
هیچوقت اونو برنمیگردونه.
سلین از اتاق بیرون رفت.
رئیس اداره منتظرش بود.
ـ حالت خوبه؟
سلین بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ـ آره...
فقط...
حس میکنم یه بار سنگین از روی قلبم برداشته شده.
رئیس لبخند زد.
ـ بهت افتخار میکنم، افسر کیم.
---
در همان لحظه...
فلیکس از دور ساختمان اداره را نگاه میکرد.
خبر دستگیری قاتل را شنیده بود.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ بالاخره...
ماهت آروم گرفت.
او آرام برگشت...
بیآنکه کسی حضورش را حس کند.
اما نمیدانست...
این پایان یک پرونده بود...
نه پایان سرنوشت او و سلین.
- ۶۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط