𝒑𝒂𝒓𝒕:¹
𝒑𝒂𝒓𝒕:¹
بارون آروم میزد و یونا کنار پنجره نشسته بود. گوشیشو چند بار برداشت و دوباره گذاشت زمین. تهیونگ از صبح فقط یه پیام داده بود: «امشب میبینمت.»
در خونه که زنگ خورد، یونا بدون فکر دوید سمت در. تهیونگ با موهای خیس و یه لبخند خسته جلوی در ایستاده بود.
«این همه زیر بارون اومدی؟»
تهیونگ اخم کرد. «دلم برات تنگ شده بود.»
یونا خندید ولی سعی کرد جدی بمونه. «این دلیل خوبی نیست.»
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد. «برای من هست.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. بعد تهیونگ آروم دست یونا رو گرفت. دستاش سرد بود، ولی یونا حس کرد صورتش داغ شده.
«میدونی بدترین قسمت روزم چیه؟» تهیونگ پرسید.
«چی؟»
«وقتی میخوام یه چیزی برات تعریف کنم و یهو یادم میافته کنارم نیستی.»
یونا نتونست جلوی لبخندشو بگیره. «خیلی فیلمی حرف میزنی.»
«تقصیر توئه.»
بارون هنوز میبارید، ولی دیگه هیچکدوم اهمیت نمیدادن. تهیونگ پیشونیشو به پیشونی یونا تکیه داد و آروم گفت: «فقط یه دقیقه اینجا بمون.»
یونا چشمهاشو بست. «باشه… ولی فقط یه دقیقه.»
تهیونگ خندید. «دروغگو. خودت هم میدونی بیشتر از یه دقیقه میشه.»
یونا سرش رو از سر تهیونگ برداشت.
برای دقیقه های طولانی به هم زل زدن.
درست مثل همون روزی که همو دیده بودن.
درست در همین لحظه بود که تهیونگ بوسه ای گرمی به لب یونا گذاشت
𝑳𝒊𝒌𝒆:²⁰
𝒄𝒂𝒎:²⁰
بارون آروم میزد و یونا کنار پنجره نشسته بود. گوشیشو چند بار برداشت و دوباره گذاشت زمین. تهیونگ از صبح فقط یه پیام داده بود: «امشب میبینمت.»
در خونه که زنگ خورد، یونا بدون فکر دوید سمت در. تهیونگ با موهای خیس و یه لبخند خسته جلوی در ایستاده بود.
«این همه زیر بارون اومدی؟»
تهیونگ اخم کرد. «دلم برات تنگ شده بود.»
یونا خندید ولی سعی کرد جدی بمونه. «این دلیل خوبی نیست.»
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد. «برای من هست.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. بعد تهیونگ آروم دست یونا رو گرفت. دستاش سرد بود، ولی یونا حس کرد صورتش داغ شده.
«میدونی بدترین قسمت روزم چیه؟» تهیونگ پرسید.
«چی؟»
«وقتی میخوام یه چیزی برات تعریف کنم و یهو یادم میافته کنارم نیستی.»
یونا نتونست جلوی لبخندشو بگیره. «خیلی فیلمی حرف میزنی.»
«تقصیر توئه.»
بارون هنوز میبارید، ولی دیگه هیچکدوم اهمیت نمیدادن. تهیونگ پیشونیشو به پیشونی یونا تکیه داد و آروم گفت: «فقط یه دقیقه اینجا بمون.»
یونا چشمهاشو بست. «باشه… ولی فقط یه دقیقه.»
تهیونگ خندید. «دروغگو. خودت هم میدونی بیشتر از یه دقیقه میشه.»
یونا سرش رو از سر تهیونگ برداشت.
برای دقیقه های طولانی به هم زل زدن.
درست مثل همون روزی که همو دیده بودن.
درست در همین لحظه بود که تهیونگ بوسه ای گرمی به لب یونا گذاشت
𝑳𝒊𝒌𝒆:²⁰
𝒄𝒂𝒎:²⁰
- ۵۱
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط