{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]

همون روز...

بعدازظهر...

بارون آروم روی شیشه‌ها می‌زد.

تهیونگ روی کاناپه نشسته بود و یه کتاب می‌خوند.

کوک روی زمین نشسته بود و قطعات اسلحه‌ش رو تمیز می‌کرد.

خونه...

برخلاف همیشه...

بیش از حد ساکت بود.

تهیونگ آروم کتابشو پایین آورد.

تهیونگ: کوک...

کوک: هوم؟

تهیونگ: جیمین کو؟

کوک همون لحظه دست از کار کشید.

کوک: ...

کوک: نه...

تهیونگ: چی "نه"؟

کوک: دوباره گم شده.

هر دو هم‌زمان از جاشون بلند شدن.

کوک: جیمییییین!

...

تهیونگ: هی شکمو!

...

هیچ جوابی نیومد.

کوک با اخم گفت:

کوک: هر وقت آروم میشه، یعنی یه چیزی تو سرشه.

همون لحظه...

یه صدای آروم از پشت مبل اومد.

«هیسسس...»

هر دو به هم نگاه کردن.

آروم پشت مبل رو نگاه کردن.

...

جیمین روی زمین دراز کشیده بود.

یه پتو تا روی سرش کشیده بود.

یه کاسه چیپس هم کنارش بود.

تهیونگ: ...

کوک: ...

جیمین: اگه منو نمی‌بینین...

یعنی استتارم موفق بوده.

کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد گفت:

کوک: نصف بدنت بیرونه.

جیمین آروم به پاهاش نگاه کرد.

...

جیمین: جزئیاته.

تهیونگ خندید.

تهیونگ: داری چیکار می‌کنی؟

جیمین: مخفیگاه ساختم.

کوک: پشت مبل؟

جیمین: آره.

کوک: چرا؟

جیمین: اینجا کسی مزاحم غذا خوردنم نمیشه.

تهیونگ با خنده گفت:

تهیونگ: یعنی کل خونه رو ول کردی، پشت مبل رو انتخاب کردی؟

جیمین: حس امنیت میده.

...

چند دقیقه بعد...

هر سه دوباره روی مبل نشسته بودن.

بارون هنوز می‌بارید.

جیمین یهویی گفت:

جیمین: یه بازی کنیم؟

کوک: نه.

جیمین: هنوز نگفتم چی.

کوک: هرچی باشه، نه.

جیمین: تهیونگ؟

تهیونگ: بستگی داره.

جیمین: اسم فامیل.

کوک همون لحظه کتابی که کنار دستش بود رو برداشت.

کوک: من نیستم.

جیمین: چرا؟

کوک: چون دفعه قبل سر حرف «م» نوشتی...

«ماکارونی».

جیمین: خب غذا بود دیگه.

کوک: برای کشور!

جیمین: شاید یه کشور جدید باشه.

تهیونگ دیگه نتونست جلوی خنده‌شو بگیره.

تهیونگ: باشه...

فقط یه دور.

جیمین با ذوق پرید وسط پذیرایی.

جیمین: حرف...

«ب»!

کوک: شهر...

بوسان.

تهیونگ: غذا...

برنج.

جیمین: حیوان...

بستنی!

...

سکوت.

کوک خیلی آروم سرشو بلند کرد.

کوک: حیوان؟

جیمین: اوه...

اشتباه شد.

تهیونگ: بستنی از کی حیوان شده؟

جیمین چند ثانیه فکر کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

جیمین: اگه زیاد توی فریزر بمونه...

شاید بشه.

کوک همون لحظه از خنده روی مبل افتاد.

کوک: من دیگه نمی‌تونم...

تهیونگ اشک خنده‌شو پاک کرد.

تهیونگ: تو اصلاً با قوانین این بازی آشنایی داری؟

جیمین: نه...

ولی دارم قوانین جدید اختراع می‌کنم.

...

یه ساعت بعد...

برگه‌های اسم‌فامیل کل پذیرایی رو پر کرده بود.

کوک با اختلاف برنده شده بود.

تهیونگ دوم.

و...

جیمین؟

آخر شده بود.

جیمین با قیافه‌ای مظلوم گفت:

جیمین: اعتراض دارم.

کوک: چرا؟

جیمین: شما خلاقیت منو درک نکردین.

تهیونگ: خلاقیت نبود...

تقلب هم نبود...

یه چیز عجیب بود.

جیمین دست به سینه نشست.

جیمین: یه روز قدر استعدادمو می‌فهمین.

کوک خندید.

کوک: آره...

اون روز احتمالاً هیچ‌وقت نمیاد.

هر سه دوباره زدن زیر خنده.

بیرون بارون هنوز آروم می‌بارید...

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ‌کدومشون عجله‌ای برای رفتن جایی نداشتن.
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]صبح روز بعد...ساعت...۸:۰۰تهیونگ از خواب بیدار شد.خ...

۱۷۸ روز وقت داریم هریک ساعت ۱بار رای بدیدhttps://shiningawar...

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

[ادامه...]تهیونگ با اخم به سبد خرید نگاه کرد.تهیونگ: جیمین.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط