Friend and enemy/part7
Part7/friend and enemy
ویو جیکسا
اشکام بی دلیل شروع به ریختن کردن من از این عو..ضی میترسیدم
اون رحم نداشت حتی به پدر مادرش هم رحم نمیکنه
ترسیدم بدنم میلرزید از ضعیف بودن میترسیدم
چرا نمیفهمم مشکلش با من چیه
مگه من الی رو کشتم
همین جوری با خودم کلنجار میرفتم که باز یارا اومد
یارا. پاشو آقا خانم کیم اومدن گفتن قهوه ببری اتاق مهمون
+میشه تو ببری
یارا. نه
+خواهش میکنم......حالم خوب نیست(بغض)
یارا.خوب بزار فکر کنم.....باشه بیچاره
+مرسی
ویو تهیونگ
مامان و بابام بالاخره خبر مرگ من اومدن(خدا نکنهههه)
رفتیم تو اتاق کار بابام و بابام گفت
آ.ک خوب پسرم چی شده اومدی اینجا
_نیاز به یه خدمتکار دارم
آ.ک تو که خودت خدمتکار داری
_خوب یه خدمتکار شخصی میخوام که بتونم بهش اعتماد کنم
و بزارم اتاقم رو تمیز کنه
آ.ک خوب خوبه بهت چند نفر رو مید...
_خودم انتخاب میکنم
آ.ک باشه
آقای کیم همه خدمتکار هارو به خط کرد
اون از نقشه شوم پسرش خبر نداشت
بعد از چند دقیقه همه اومدن
جیکسا میترسید چون نمیدونست اینجا چه خبره
بعد از چند دقیقه تهیونگ اومد پایین
آ.ک خوب پسرم یکی رو انتخاب کن
_خوب.....اوممم....(تهیونگ با چشماش دنبال جیکسا میگشت)
_اون....اون که از همه کوچیک تره
با حرف تهیونگ خون تو رگ های جیکسا خشک شد
آ.ک اوکی.....جیکسا جان آماده شو
+میشه.......
ادامه دارد....
شرایط پارت بعد
۲۵تا لایک
۱۰تا کامنت
۳تا بازنشر
ویو جیکسا
اشکام بی دلیل شروع به ریختن کردن من از این عو..ضی میترسیدم
اون رحم نداشت حتی به پدر مادرش هم رحم نمیکنه
ترسیدم بدنم میلرزید از ضعیف بودن میترسیدم
چرا نمیفهمم مشکلش با من چیه
مگه من الی رو کشتم
همین جوری با خودم کلنجار میرفتم که باز یارا اومد
یارا. پاشو آقا خانم کیم اومدن گفتن قهوه ببری اتاق مهمون
+میشه تو ببری
یارا. نه
+خواهش میکنم......حالم خوب نیست(بغض)
یارا.خوب بزار فکر کنم.....باشه بیچاره
+مرسی
ویو تهیونگ
مامان و بابام بالاخره خبر مرگ من اومدن(خدا نکنهههه)
رفتیم تو اتاق کار بابام و بابام گفت
آ.ک خوب پسرم چی شده اومدی اینجا
_نیاز به یه خدمتکار دارم
آ.ک تو که خودت خدمتکار داری
_خوب یه خدمتکار شخصی میخوام که بتونم بهش اعتماد کنم
و بزارم اتاقم رو تمیز کنه
آ.ک خوب خوبه بهت چند نفر رو مید...
_خودم انتخاب میکنم
آ.ک باشه
آقای کیم همه خدمتکار هارو به خط کرد
اون از نقشه شوم پسرش خبر نداشت
بعد از چند دقیقه همه اومدن
جیکسا میترسید چون نمیدونست اینجا چه خبره
بعد از چند دقیقه تهیونگ اومد پایین
آ.ک خوب پسرم یکی رو انتخاب کن
_خوب.....اوممم....(تهیونگ با چشماش دنبال جیکسا میگشت)
_اون....اون که از همه کوچیک تره
با حرف تهیونگ خون تو رگ های جیکسا خشک شد
آ.ک اوکی.....جیکسا جان آماده شو
+میشه.......
ادامه دارد....
شرایط پارت بعد
۲۵تا لایک
۱۰تا کامنت
۳تا بازنشر
- ۶۲۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط