{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

friend and enemy/part4

Part4/friend and enemy
<پایان فلش بک زمان حال>
ویو جیکسا
خون توی بدنم یخ زد قلبم مثل چی میکوبید
استرس بود یا ترس؟
رفتم سمت اتاقم و در رو محکم بستم
نفسم بالا نمیومد مشکلم از قلبم بود هر وقت شک زیادی بهم وارد میشد نفسم بند میومد و قلبم درد می‌گرفت
چشمام رو محکم بستم و رفتم سمت کشو کنار تختم رفتم و قرصم رو از داخل کشو در آوردم و سریع خوردم
چشمام رو محکم بستم
میترسیدم خیلی میترسیدم که اگه بفهمه من جیکسا همون بچه که قصد جونش رو داشت صدرصد منو میکشت
یادمه این چند روز همه کیم ها برای این اومدن که آقای کیم کل باند مافیای خودش رو داد به تهیونگ
خو صدرصد اگه منم بکشه کسی نمیتونه کاری کنه
بی صدا اشک ریختم چشمام رو بستم
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاق محکم باز شد
یارا.هعی بلند شو بی خاصیت
+هوفففف اومدم
یارا.برو ناهار درست کن
+باشهههه
جیکسا رفت تو آشپز خونه و مشغول غذا درست کردن شد
ویو تهیونگ.......
ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۱)

friend and enemy/part5

friend and enemy/part3

friend and enemy/part2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط