پارت پانزدهم《آجوشی》
پارت پانزدهم《آجوشی》
《Custom kiss》
×اگه بتونی سفارشم رو انجام بدی هرچیزی بخوای بهت میدم...
تهیونگ که با تعجب بهش نگاه میکرد ترجیح داد فقط سکوت کنه تا پسر حرفش رو بزنه...
×ولی اگه نتونی...ازت هرکاری که بگم میکنی!....
مکثی کردم و گفتم
×قبوله؟
+اقای محترم من کارم رو با علاقه و عشق انجام میدم و هیچ قید و شرطی لازم نی...
حرفم توسطش قطع شد...
×شنیدی که چی گفتم؟مبادا مخالفتی بشنوه ام...
تهیونگ که حوصله بحث و دعوا با یه کله گنده رو نداشت یا بنظر خودش نمی تونست پس بدون مخالفتی سرش رو به نشانه تایید تکون داد و گفت...
+باشه
جونگ کوک پس از مطمئن شدن دستگیره در رو چرخوند و رفت
تهیونگ که مطمئن شد رفته
صفحه گوشیش رو باز کرد و رفت سمت تماس ها...
ویو جونگ کوک:
سوار ماشین شدم و به بادیگارد گفتم که حرکت کنه....
توی راه به یکی از افراد مورد اعتمادم زنگ زدم...و گفتم...
نامجون: سلام جونگ کوک کارت چطور پیشرفت؟ تونستی پیداش کنی؟
×سلام...اره پیداش کردم...کارت خوب بود...
نامجون: من که بهت گفتم...داداش ما چند سال باهم دوستیم...معلومه که از پس خواسته هات برمیام....
×خیله خب....من دیگه باید برم...خداحفظ...
نامجون: خداحفظ داداش مراقب خودت باش....
×تماس رو قطع کردم و به جاده خیره شدم...
ویو جونگ کوک و نامجون دیروز توی رستوران:
×نامجون امروز میخوام یکی رو برام پیدا کنی...
نامجون: باشه بگو تا پیداش کنم...
جونگ کوک که نمی دونست اسم طرف تهیونگه و فقط عکسی که رستوران از طریق دوربین ها گرفته بود رو داد به نامجون....
×میتونی تا فردا صبح اطلاعاتش رو برام جور کنی؟
نامجون: آره بابا...همین عکس هم کافی تا اسم و خانواده اش رو برات پیدا کنم...البته اگه خودت بخوای
×خب اگه میتونی که چه بهتر...انجامش بده و تا فردا صبح بهم بگو....
نامجون؛ باشه...برات جورش میکنم...نگران نباش...
<<پایان ویو جونگ کوک و نامجون>>
تهیونگ بعد از تماسش بلند شد و رفت بیرون چون می دونست این سفارش مثل بقیه سفارش ها معمولی نیست و باید هرچه سریع تر کار اون شخص رو تموم کنه...
...........................................................
+ممنونم آجوشی...
کیسه بزرگ سیاه رنگ رو ازش گرفتم و براش تعظیم کردم
اجوشی: خواهش میکنم پسرم...
لبخند میزنم و دستم رو میندازم رو شونه اش و میگم...
اجوشی: بلند شو...بلند شو پسرم...
میدونی راستش تو یکی از تنها مشتری های باقی مونده و وفادارمی درست عین بابات...
+خواهش میکنم اجوشی...
سرم رو از حرفی که میخواستم بزنم پایین انداختم و با خجالت گفتم...
+راستش شماهم تنها کسی هستید که وقتی نمیدونم از کجا باید خرید کنم یا به چه قیمتی باید خرید کنم، میام پیش شما...
پیرمرد میزنه زیر خنده و دستش رو میندازه رو شونه ی تهیونگ و میگه...
اجوشی: آفرین آفرین خوب بود...الحق که پسره هونگ ووی...بلند شو...بلند شو که به گفته خودت باید بری تا سفارش اون پسرخان رو انجام بدی...
+چشم...مراقب خودتون باشید...خداحفظ
به سمت در میرم و دستگیره رو میچرخونم و میزنم بیرون...
+توی راه داشتم به اجوشی فکر میکردم...
یکی از دوستای پدرمه و خب راستش پیر مرد خیلی خوش اخلاقی از وقتی که یادم میاد همیشه مراقب بود...
وقتای که مشتری ازم چرم های گرون قیمت میخواست همیشه میومدم پیش اجوشی...
+اون انواع چرم های مختلف از حیوونا داره و همیشه خیلی گرون از آب در میومد...ولی همیشه ی همیشه از من زیاد نمیگرفت و رفتار خوبی باهم داشت....
+امیدوارم همیشه همچین آدمای تو دنیا زیاد بشن نه یکی مثل اون پسر خان که فکر میکرد نمیتونم چرم رو بخاطر کمیاب بودنش گیرنیارم...
+خب راستش نمیتونستم بزارم اون موفق بشه...هرطور که شده بود باید سفارشش رو به نحوه احسنت انجام میدادم تا فکر نکنه که نمیتونم از پسش برنیام
+همینجوری که غرق در افکارم بودم...
به مغازه ام رسیدم و با کلید در رو باز کردم...
خودم رو روی صندلی پهن کردم و یک قیس و گوسی به کمرم دادم و شروع کردم به کار کردن...
+دست به کار شدم تا شاید کمتر از دو روز سفارشش رو آماده کنم...
^پایان^
《Custom kiss》
×اگه بتونی سفارشم رو انجام بدی هرچیزی بخوای بهت میدم...
تهیونگ که با تعجب بهش نگاه میکرد ترجیح داد فقط سکوت کنه تا پسر حرفش رو بزنه...
×ولی اگه نتونی...ازت هرکاری که بگم میکنی!....
مکثی کردم و گفتم
×قبوله؟
+اقای محترم من کارم رو با علاقه و عشق انجام میدم و هیچ قید و شرطی لازم نی...
حرفم توسطش قطع شد...
×شنیدی که چی گفتم؟مبادا مخالفتی بشنوه ام...
تهیونگ که حوصله بحث و دعوا با یه کله گنده رو نداشت یا بنظر خودش نمی تونست پس بدون مخالفتی سرش رو به نشانه تایید تکون داد و گفت...
+باشه
جونگ کوک پس از مطمئن شدن دستگیره در رو چرخوند و رفت
تهیونگ که مطمئن شد رفته
صفحه گوشیش رو باز کرد و رفت سمت تماس ها...
ویو جونگ کوک:
سوار ماشین شدم و به بادیگارد گفتم که حرکت کنه....
توی راه به یکی از افراد مورد اعتمادم زنگ زدم...و گفتم...
نامجون: سلام جونگ کوک کارت چطور پیشرفت؟ تونستی پیداش کنی؟
×سلام...اره پیداش کردم...کارت خوب بود...
نامجون: من که بهت گفتم...داداش ما چند سال باهم دوستیم...معلومه که از پس خواسته هات برمیام....
×خیله خب....من دیگه باید برم...خداحفظ...
نامجون: خداحفظ داداش مراقب خودت باش....
×تماس رو قطع کردم و به جاده خیره شدم...
ویو جونگ کوک و نامجون دیروز توی رستوران:
×نامجون امروز میخوام یکی رو برام پیدا کنی...
نامجون: باشه بگو تا پیداش کنم...
جونگ کوک که نمی دونست اسم طرف تهیونگه و فقط عکسی که رستوران از طریق دوربین ها گرفته بود رو داد به نامجون....
×میتونی تا فردا صبح اطلاعاتش رو برام جور کنی؟
نامجون: آره بابا...همین عکس هم کافی تا اسم و خانواده اش رو برات پیدا کنم...البته اگه خودت بخوای
×خب اگه میتونی که چه بهتر...انجامش بده و تا فردا صبح بهم بگو....
نامجون؛ باشه...برات جورش میکنم...نگران نباش...
<<پایان ویو جونگ کوک و نامجون>>
تهیونگ بعد از تماسش بلند شد و رفت بیرون چون می دونست این سفارش مثل بقیه سفارش ها معمولی نیست و باید هرچه سریع تر کار اون شخص رو تموم کنه...
...........................................................
+ممنونم آجوشی...
کیسه بزرگ سیاه رنگ رو ازش گرفتم و براش تعظیم کردم
اجوشی: خواهش میکنم پسرم...
لبخند میزنم و دستم رو میندازم رو شونه اش و میگم...
اجوشی: بلند شو...بلند شو پسرم...
میدونی راستش تو یکی از تنها مشتری های باقی مونده و وفادارمی درست عین بابات...
+خواهش میکنم اجوشی...
سرم رو از حرفی که میخواستم بزنم پایین انداختم و با خجالت گفتم...
+راستش شماهم تنها کسی هستید که وقتی نمیدونم از کجا باید خرید کنم یا به چه قیمتی باید خرید کنم، میام پیش شما...
پیرمرد میزنه زیر خنده و دستش رو میندازه رو شونه ی تهیونگ و میگه...
اجوشی: آفرین آفرین خوب بود...الحق که پسره هونگ ووی...بلند شو...بلند شو که به گفته خودت باید بری تا سفارش اون پسرخان رو انجام بدی...
+چشم...مراقب خودتون باشید...خداحفظ
به سمت در میرم و دستگیره رو میچرخونم و میزنم بیرون...
+توی راه داشتم به اجوشی فکر میکردم...
یکی از دوستای پدرمه و خب راستش پیر مرد خیلی خوش اخلاقی از وقتی که یادم میاد همیشه مراقب بود...
وقتای که مشتری ازم چرم های گرون قیمت میخواست همیشه میومدم پیش اجوشی...
+اون انواع چرم های مختلف از حیوونا داره و همیشه خیلی گرون از آب در میومد...ولی همیشه ی همیشه از من زیاد نمیگرفت و رفتار خوبی باهم داشت....
+امیدوارم همیشه همچین آدمای تو دنیا زیاد بشن نه یکی مثل اون پسر خان که فکر میکرد نمیتونم چرم رو بخاطر کمیاب بودنش گیرنیارم...
+خب راستش نمیتونستم بزارم اون موفق بشه...هرطور که شده بود باید سفارشش رو به نحوه احسنت انجام میدادم تا فکر نکنه که نمیتونم از پسش برنیام
+همینجوری که غرق در افکارم بودم...
به مغازه ام رسیدم و با کلید در رو باز کردم...
خودم رو روی صندلی پهن کردم و یک قیس و گوسی به کمرم دادم و شروع کردم به کار کردن...
+دست به کار شدم تا شاید کمتر از دو روز سفارشش رو آماده کنم...
^پایان^
- ۱۹۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط