سال ها گذشته بود.
سال ها گذشته بود.
موزه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای قدم های دختر میان سالن می پیچید. دیوارها پر از نام هایی بودند که دنیا هیچ وقت فراموششان نکرده بود.
بعد، مقابل یک قاب ایستاد.
هفت مرد با خنده هایی که انگار هنوز زنده بودند، از دل عکس به او نگاه می کردند.
زیر قاب فقط یک جمله نوشته شده بود:
*«BTS — هنرمندانی که نسل ها را تغییر دادند»*
دختر آرام دستش را روی شیشه گذاشت.
نه صدایشان را از نزدیک شنیده بود...
نه برای بازگشتشان شب بیدار مانده بود...
نه اشک های میلیون ها نفر را هنگام رفتنشان دیده بود...
نه می دانست وقتی هفت نفر روی یک صحنه می ایستادند، قلب یک دنیا چطور هم زمان تندتر میزد.
او فقط کتابها را خوانده بود.
مستندها را دیده بود.
و ویدئو هایی را تماشا کرده بود که کیفیتشان بوی سال های دور را میداد.
لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:
«خوش به حال آدم هایی که هم زمان با شما نفس کشیدند...»
اشکی بی صدا روی گونه اش لغزید.
شاید موسیقی هنوز بود...
شاید صداهایشان هنوز از بلندگوها پخش میشد...
شاید نامشان هنوز روی دیوارهای این موزه می درخشید...
اما هیچ کدام جای این را نمی گرفت که روزی، در همان آسمانی زندگی کرده باشی که هفت ستاره زیر آن قدم می زدند.
دختر آخرین نگاهش را به قاب انداخت و آرام زمزمه کرد:
« من شما را دوست دارم...
با اینکه هیچ وقت فرصت نکردم در دنیایی زندگی کنم که هنوز آن هفت نفر، جایی از همین زمین، زیر همین آسمان، نفس می کشیدند.. »
*و شاید همان لحظه...
بزرگ ترین حسرت یک آرمی
نه نداشتن بلیت یک کنسرت بود
نه نرسیدن به یک امضا...
بلکه این بود که بفهمد گاهی بزرگ ترین رؤیا،
فقط این است که کاش چند سال زودتر به دنیا آمده بود.. :)*
موزه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای قدم های دختر میان سالن می پیچید. دیوارها پر از نام هایی بودند که دنیا هیچ وقت فراموششان نکرده بود.
بعد، مقابل یک قاب ایستاد.
هفت مرد با خنده هایی که انگار هنوز زنده بودند، از دل عکس به او نگاه می کردند.
زیر قاب فقط یک جمله نوشته شده بود:
*«BTS — هنرمندانی که نسل ها را تغییر دادند»*
دختر آرام دستش را روی شیشه گذاشت.
نه صدایشان را از نزدیک شنیده بود...
نه برای بازگشتشان شب بیدار مانده بود...
نه اشک های میلیون ها نفر را هنگام رفتنشان دیده بود...
نه می دانست وقتی هفت نفر روی یک صحنه می ایستادند، قلب یک دنیا چطور هم زمان تندتر میزد.
او فقط کتابها را خوانده بود.
مستندها را دیده بود.
و ویدئو هایی را تماشا کرده بود که کیفیتشان بوی سال های دور را میداد.
لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:
«خوش به حال آدم هایی که هم زمان با شما نفس کشیدند...»
اشکی بی صدا روی گونه اش لغزید.
شاید موسیقی هنوز بود...
شاید صداهایشان هنوز از بلندگوها پخش میشد...
شاید نامشان هنوز روی دیوارهای این موزه می درخشید...
اما هیچ کدام جای این را نمی گرفت که روزی، در همان آسمانی زندگی کرده باشی که هفت ستاره زیر آن قدم می زدند.
دختر آخرین نگاهش را به قاب انداخت و آرام زمزمه کرد:
« من شما را دوست دارم...
با اینکه هیچ وقت فرصت نکردم در دنیایی زندگی کنم که هنوز آن هفت نفر، جایی از همین زمین، زیر همین آسمان، نفس می کشیدند.. »
*و شاید همان لحظه...
بزرگ ترین حسرت یک آرمی
نه نداشتن بلیت یک کنسرت بود
نه نرسیدن به یک امضا...
بلکه این بود که بفهمد گاهی بزرگ ترین رؤیا،
فقط این است که کاش چند سال زودتر به دنیا آمده بود.. :)*
- ۱۲۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط