{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«من وقتی جلو او بودم، مثل مجسمه خشک می‌شدم... فکر می‌کردم

«من وقتی جلو او بودم، مثل مجسمه خشک می‌شدم... فکر می‌کردم همه چیزم را می‌داند. نگاهش مثل نور چراغی که از روزنه‌ای به اتاق تاریکی بیفتد، روی دل من می‌افتاد...❤️🌱

📚#چشم_هایش
✍️🏻#بزرگ_علوی

#کتاب #کتابخوانی #رمان
#book_life
دیدگاه ها (۲)

من مردی بودم که در تنهایی شکوفا می‌شدم؛ بدون آن، مثل آدمی بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

My professorChapter:2Part:108"یک هفته بعد"نور کمرنگ خورشید ا...

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط