ᴘᴀʀᴛ ۱ | اولین دیدار
ᴘᴀʀᴛ ۱ | اولین دیدار
صدای خنده کل حیاط پرورشگاه رو برداشته بود.
آرا با یه هودی صورتی و کفشای سفید، دنبال یه پسر کوچولو میدوید.
ـ وایسااا... توپمو بده!
پسرک خندید و توپ رو پرت کرد.
آرا خواست بگیرتش، ولی پاش سر خورد و...
تق!
روی چمن افتاد.
چند ثانیه سکوت...
بعد خودش زد زیر خنده.
ـ آخ... کمرم شکست!
بچهها هم شروع کردن به خندیدن.
همون موقع یه ماشین مشکی جلوی پرورشگاه نگه داشت.
یه مرد قدبلند با کت مشکی از ماشین پیاده شد.
مدیر پرورشگاه سریع رفت استقبالش.
ـ خوش اومدین آقای جون.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
ـ ممنون.
داشت با مدیر حرف میزد که یه دفعه صدای آرا بلند شد.
ـ اَههه! کی گل کاشته وسط زمین؟!
جونگکوک ناخودآگاه سرش رو برگردوند.
دید یه دختر با لباسای صورتی، در حالی که دستاش گِلی شده، اخم کرده و داره به کفشاش نگاه میکنه.
مدیر خندید.
ـ اون آراست...
ـ شیطونترین دختر اینجاست.
جونگکوک فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و چیزی نگفت.
اما همون لحظه آرا هم سرش رو بلند کرد...
چشمش به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن...
بعد آرا خیلی آروم زیر لب گفت:
ـ چه آدم اخمویی...
و دوباره رفت سمت بچهها.
جونگکوک هم بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو ازش گرفت.
هیچکدومشون خبر نداشتن این فقط شروع یه داستان طولانیه...
ادامه دارد...
#فیک_جونگ کوک
#جونگ_کوک
#رمان
#فیکشن
#jk
#joong_kook
صدای خنده کل حیاط پرورشگاه رو برداشته بود.
آرا با یه هودی صورتی و کفشای سفید، دنبال یه پسر کوچولو میدوید.
ـ وایسااا... توپمو بده!
پسرک خندید و توپ رو پرت کرد.
آرا خواست بگیرتش، ولی پاش سر خورد و...
تق!
روی چمن افتاد.
چند ثانیه سکوت...
بعد خودش زد زیر خنده.
ـ آخ... کمرم شکست!
بچهها هم شروع کردن به خندیدن.
همون موقع یه ماشین مشکی جلوی پرورشگاه نگه داشت.
یه مرد قدبلند با کت مشکی از ماشین پیاده شد.
مدیر پرورشگاه سریع رفت استقبالش.
ـ خوش اومدین آقای جون.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
ـ ممنون.
داشت با مدیر حرف میزد که یه دفعه صدای آرا بلند شد.
ـ اَههه! کی گل کاشته وسط زمین؟!
جونگکوک ناخودآگاه سرش رو برگردوند.
دید یه دختر با لباسای صورتی، در حالی که دستاش گِلی شده، اخم کرده و داره به کفشاش نگاه میکنه.
مدیر خندید.
ـ اون آراست...
ـ شیطونترین دختر اینجاست.
جونگکوک فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و چیزی نگفت.
اما همون لحظه آرا هم سرش رو بلند کرد...
چشمش به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن...
بعد آرا خیلی آروم زیر لب گفت:
ـ چه آدم اخمویی...
و دوباره رفت سمت بچهها.
جونگکوک هم بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو ازش گرفت.
هیچکدومشون خبر نداشتن این فقط شروع یه داستان طولانیه...
ادامه دارد...
#فیک_جونگ کوک
#جونگ_کوک
#رمان
#فیکشن
#jk
#joong_kook
- ۴۱۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط