Iove and the moon
Iove and the moon
Part ۲
جونکوک حتا به صورت ایهون هم نگاه نکرد و به طرف اتاق کار خود رفته
لباس هایش را عوض کرد
کوک: آقای پارک سرپرست جدید بیار به دفترم
جیمین: چشم
خانم کیم
یونا: بله
جیمین: آقای جئون گفتن به دفترشون برین
یونا: چشم
به دفتر جونکوک رفتم
سلام
جونکوک : سلام بفرما بشین
رفتم نشستم
خب می خواستم در مورد این پروژه جدید صحبت کنیم این پروژه خیلی مهمه وباید تا 2روز دیگر به من تحویل من بدید متوجه شدید
یونا: اما این خیلی زمان کمیه این پروژه باید بادقت انجام بدیم و این زمان کمیه
جونکوک: خانم کیم یونا شما به انواع یه سرپرست باید کارتون را به درستی انجام بدید الان هم از دفتر برین بیرون
یونا: چشم (╯︵╰,)
بچه ها این پروژه را باید تا 2 روز دیگر انجام بدیم این دستور رئیسه
ایهون : من باید با آقای جئون صحبت کنم
یونا با لحن بدی گفت بهتر نیست به جای این کار ها دستورات را انجام بدید خانم ایهون
ایهون: بله چشم
همه به سرعت شروع به کار شدند اما یهو متوجه نگاه های عجیب جونکوک شدم انگار محوم شده بود وقتی بهش نگاه کردم چشماشو از من گرفت
دینگ (صدای پیامگ)
رومی بود(دوست صمیمی یونا)
امشب میای بیریم خرید
جواب دادم اره ساعت چند
رومی: ساعت 8 خوبه
اره خوبه
کم کم داشت ساعت 6 میشد و از شرکت بیرون. رفتم بقیه ساعت 5 رفتن فقط من و جونکوک بودیم
جونکوک امد بالای سرم و گفت کل تیم رفتن می خوای بری برو چون فردا هم می تونی انجام بدی
یونا: بله پس من رفتم خدانگهدار
جونکوک: بای (。◕‿◕。)
به خونه رفتم
حموم کردم و در حال خوش کردن مو هام بودم و یاد مادرم افتادم که 10 سالگی من و تهیونگ را ول کرد (تهیونگ دادش یونا)
من و تهیونگ با نامادری بد جنسی بزرگ شدیم جوری که پدرم حتا متوجه این موضوع نمیشد
خیلی ناراحت یه اه بزرگی گشیدم و به در خیره شدم انگار قلبم داشت از سینم جدا میشد اون رد کتک روی بدنم باقی مانده بود
و من را ناراحت و غم گین می کرد
یونا دختر تو دختر قوی هستی نباید ناراحت باشی تو باید ادامه بدی
گوشیم زنگ خورد کوک بود
لایک بالای 5تا 🌷
بازنشر بالای 2تا💐
Part ۲
جونکوک حتا به صورت ایهون هم نگاه نکرد و به طرف اتاق کار خود رفته
لباس هایش را عوض کرد
کوک: آقای پارک سرپرست جدید بیار به دفترم
جیمین: چشم
خانم کیم
یونا: بله
جیمین: آقای جئون گفتن به دفترشون برین
یونا: چشم
به دفتر جونکوک رفتم
سلام
جونکوک : سلام بفرما بشین
رفتم نشستم
خب می خواستم در مورد این پروژه جدید صحبت کنیم این پروژه خیلی مهمه وباید تا 2روز دیگر به من تحویل من بدید متوجه شدید
یونا: اما این خیلی زمان کمیه این پروژه باید بادقت انجام بدیم و این زمان کمیه
جونکوک: خانم کیم یونا شما به انواع یه سرپرست باید کارتون را به درستی انجام بدید الان هم از دفتر برین بیرون
یونا: چشم (╯︵╰,)
بچه ها این پروژه را باید تا 2 روز دیگر انجام بدیم این دستور رئیسه
ایهون : من باید با آقای جئون صحبت کنم
یونا با لحن بدی گفت بهتر نیست به جای این کار ها دستورات را انجام بدید خانم ایهون
ایهون: بله چشم
همه به سرعت شروع به کار شدند اما یهو متوجه نگاه های عجیب جونکوک شدم انگار محوم شده بود وقتی بهش نگاه کردم چشماشو از من گرفت
دینگ (صدای پیامگ)
رومی بود(دوست صمیمی یونا)
امشب میای بیریم خرید
جواب دادم اره ساعت چند
رومی: ساعت 8 خوبه
اره خوبه
کم کم داشت ساعت 6 میشد و از شرکت بیرون. رفتم بقیه ساعت 5 رفتن فقط من و جونکوک بودیم
جونکوک امد بالای سرم و گفت کل تیم رفتن می خوای بری برو چون فردا هم می تونی انجام بدی
یونا: بله پس من رفتم خدانگهدار
جونکوک: بای (。◕‿◕。)
به خونه رفتم
حموم کردم و در حال خوش کردن مو هام بودم و یاد مادرم افتادم که 10 سالگی من و تهیونگ را ول کرد (تهیونگ دادش یونا)
من و تهیونگ با نامادری بد جنسی بزرگ شدیم جوری که پدرم حتا متوجه این موضوع نمیشد
خیلی ناراحت یه اه بزرگی گشیدم و به در خیره شدم انگار قلبم داشت از سینم جدا میشد اون رد کتک روی بدنم باقی مانده بود
و من را ناراحت و غم گین می کرد
یونا دختر تو دختر قوی هستی نباید ناراحت باشی تو باید ادامه بدی
گوشیم زنگ خورد کوک بود
لایک بالای 5تا 🌷
بازنشر بالای 2تا💐
- ۳۵۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط