Justletmekissyou ...
#Just.let.me.kiss.you. part 3
ولی هیونجین فقط سرد نگاهش کرد و خیلی سریع دوباره نگاهش رو به فیلیکس دوخت که خیلی مس.ت شد و و حتی نمی تونه بشینه و راه بره........پاشد و رفت سمتش
.
هیونجین: هی به نظرت زیادی نخوردی؟
فیلیکس: هوم.....نه (چشمای فیلیکس نیمه باز بود)
هیونجین: مطمعا هیتی؟ چون حتی نمی تونی بشینی
فیلیکس: نه خیرم.
فیلیکس لحبازی کرد و پاشد و روبه روی هیونجین وایستاد
فیلیکس: به من دستور نده
هیونجین: بهتره بریم خونه
فیلیکس: من نمی یام
هیونجین: لجبازی نکن....حالا که ابنطور شد میریم خونه ی من
فیلیکس: گفتم نمی یام
هان: هی هیونجین
هیونجین: بله؟
هان در گوش هیونجین: اللن خسته میشه می خوابه
هیونجین سرش رو تکون داد و رفت پیش لینو و کلا فیلیکس و کاراش رو زیر نظر داشت
.
یجی دید شماره ای که به لینو داده بود رو لینو جلوی چشماشپاره کرد و انداخت سطل خیلی عصبی شد و دستاش رو مشت کرد و زیر لب گفت:(عوضی...خودم یه کاری میکنم به پام بیوفتی)
یوری: فیلیکس قدر هیون رو نمی دونه....خیلی لحباز و لوسه...میدونی
یجی: هم فیلیکس و هم هان.....هر دوتاشون رومخن
یوری: اهوم...من یه نقشه دارم
یجی: چیه؟
یوری: .....((نمی خوام اسپویل بشه تو طول رمان میفهمید....یا خودتون یه کوچولو فکر کنید؛ می دونم یزیدم ولی خوب🤭))
.
ساعت۱ و نیم شب بود و فیلیکس روی میز خوابش برده بود و هیونجین رفت سمتشو براید استایل بغلش کرد....فیلیکس چشماش باز شد و هیونجین رو دید ولی به جای اعتراض هیونجین رو محکم بغل کرد و چشپاش رو بست.....هیونجین متوجه واکنش فیلیکس شد و نیشخند زد.....و بردتش سمتماشین می خست بزارتش صندلی کناریش وای فیلیکس از بغلش جدا نمی شد.....پس گذاشتتش روی پاهای خودش و کمرش رو با یه دست گرفت و رانندگی رو سمت خونه ی خودش شروع کرد.
.
.
لینو هان رو دید که تنها شده...پس رفت سمتش و گفت
لینو: هی میگم....میای خونمون؟
هان: ب..بدای چی؟ (گونه های سرخ)
لینو: همینجوری...اخه تاریکه و نگران میشم
هان: نه نگران نباش خودم میرم
لینو مچ هان رو گرفت و از رفتنش جلو گیری کرد و گفت:
لینو: لطفا....بیا
هان از حواهش لینو تعجب کرد و نتونست به چشمای لینو نگاه کنه و نه لگه پس قبول کرد و باهاش سوار ماشینش شد
.
توی راه سکوت حکم فرما بود و....بعد از چند دقیقه هان خوابش برد...لینو متوجهش شد و لبخند نرمی زد...هان توی خواب خیلی خوشگل و کیوت بود......موهاش رو نوازش کرد و رانندگی رو ادامه ااد ولی بعضی وقتا در طول راه... هان رو چک میکرد.....
.
.
.
هیونلیکس:
رسیدن به خونه ی زیبا و بزرگه هیونجین.....هیونجین دوباره فیلیکس رو براید استایل بغل کرد و برد داخل.......فیلیکس رو برد داخل اتاقش و شروع به عوض کردن لباساش کرد((فکر بد نکنید)) تیشرت سفید خودش رو تنش کرد و یکی از کوچیک ترین شلواراش ولی هنوزم هم لباساش برای فیلیکس بزرگ بود.....پاشد و لباس های خودش رو عوض کرد و بعد رفت و چراغ رو خاموش کرد.......رفت یمتفیلیکس و کنارش دراز کشید و بغلش کرد....فیلیکس سرش رو توی سینه ی هیونجین فرو کرد......و هر دو به خوابی عمیق رفتن.
.
مینسونگ:
...........(ادامه دارد)
امیدوارم خوشتون امده باشه و دوست داشته باشید فرشته کوچولوهام بوس بهتون🫠💝
#Huynjin
ولی هیونجین فقط سرد نگاهش کرد و خیلی سریع دوباره نگاهش رو به فیلیکس دوخت که خیلی مس.ت شد و و حتی نمی تونه بشینه و راه بره........پاشد و رفت سمتش
.
هیونجین: هی به نظرت زیادی نخوردی؟
فیلیکس: هوم.....نه (چشمای فیلیکس نیمه باز بود)
هیونجین: مطمعا هیتی؟ چون حتی نمی تونی بشینی
فیلیکس: نه خیرم.
فیلیکس لحبازی کرد و پاشد و روبه روی هیونجین وایستاد
فیلیکس: به من دستور نده
هیونجین: بهتره بریم خونه
فیلیکس: من نمی یام
هیونجین: لجبازی نکن....حالا که ابنطور شد میریم خونه ی من
فیلیکس: گفتم نمی یام
هان: هی هیونجین
هیونجین: بله؟
هان در گوش هیونجین: اللن خسته میشه می خوابه
هیونجین سرش رو تکون داد و رفت پیش لینو و کلا فیلیکس و کاراش رو زیر نظر داشت
.
یجی دید شماره ای که به لینو داده بود رو لینو جلوی چشماشپاره کرد و انداخت سطل خیلی عصبی شد و دستاش رو مشت کرد و زیر لب گفت:(عوضی...خودم یه کاری میکنم به پام بیوفتی)
یوری: فیلیکس قدر هیون رو نمی دونه....خیلی لحباز و لوسه...میدونی
یجی: هم فیلیکس و هم هان.....هر دوتاشون رومخن
یوری: اهوم...من یه نقشه دارم
یجی: چیه؟
یوری: .....((نمی خوام اسپویل بشه تو طول رمان میفهمید....یا خودتون یه کوچولو فکر کنید؛ می دونم یزیدم ولی خوب🤭))
.
ساعت۱ و نیم شب بود و فیلیکس روی میز خوابش برده بود و هیونجین رفت سمتشو براید استایل بغلش کرد....فیلیکس چشماش باز شد و هیونجین رو دید ولی به جای اعتراض هیونجین رو محکم بغل کرد و چشپاش رو بست.....هیونجین متوجه واکنش فیلیکس شد و نیشخند زد.....و بردتش سمتماشین می خست بزارتش صندلی کناریش وای فیلیکس از بغلش جدا نمی شد.....پس گذاشتتش روی پاهای خودش و کمرش رو با یه دست گرفت و رانندگی رو سمت خونه ی خودش شروع کرد.
.
.
لینو هان رو دید که تنها شده...پس رفت سمتش و گفت
لینو: هی میگم....میای خونمون؟
هان: ب..بدای چی؟ (گونه های سرخ)
لینو: همینجوری...اخه تاریکه و نگران میشم
هان: نه نگران نباش خودم میرم
لینو مچ هان رو گرفت و از رفتنش جلو گیری کرد و گفت:
لینو: لطفا....بیا
هان از حواهش لینو تعجب کرد و نتونست به چشمای لینو نگاه کنه و نه لگه پس قبول کرد و باهاش سوار ماشینش شد
.
توی راه سکوت حکم فرما بود و....بعد از چند دقیقه هان خوابش برد...لینو متوجهش شد و لبخند نرمی زد...هان توی خواب خیلی خوشگل و کیوت بود......موهاش رو نوازش کرد و رانندگی رو ادامه ااد ولی بعضی وقتا در طول راه... هان رو چک میکرد.....
.
.
.
هیونلیکس:
رسیدن به خونه ی زیبا و بزرگه هیونجین.....هیونجین دوباره فیلیکس رو براید استایل بغل کرد و برد داخل.......فیلیکس رو برد داخل اتاقش و شروع به عوض کردن لباساش کرد((فکر بد نکنید)) تیشرت سفید خودش رو تنش کرد و یکی از کوچیک ترین شلواراش ولی هنوزم هم لباساش برای فیلیکس بزرگ بود.....پاشد و لباس های خودش رو عوض کرد و بعد رفت و چراغ رو خاموش کرد.......رفت یمتفیلیکس و کنارش دراز کشید و بغلش کرد....فیلیکس سرش رو توی سینه ی هیونجین فرو کرد......و هر دو به خوابی عمیق رفتن.
.
مینسونگ:
...........(ادامه دارد)
امیدوارم خوشتون امده باشه و دوست داشته باشید فرشته کوچولوهام بوس بهتون🫠💝
#Huynjin
- ۲۲۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط