Justletmekissyou part
#Just.let.me.kiss.you. part 4
مینسونگ:
رسیدن خونه ی لینو....لبنو از ماشین پیاده شد و رفت هان رو براید لستایل بغل کرد و به سمت داخل خونه حرکت کردن...لینو در رو با پاباز کرد و رفت داخل و بعد......هان رو برد داخل یه اتاق و گذاشت روی تخت...و کنارش دراز کشید و بهش خیره موند و لخند نرمی زد و موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد.... و بعد دوباده پاصد و رفت داخل اتاق خودش((خوب شاید از خودتون به پرسید که چرا پیش هم نخوابیدن...خوب چون لینو فکر می کرد هان خوشص نمی یاد))
.
فیلیکس چشماش باز شد و به اطراف نگاه کرد...شب بود و اتاق تاریک و نا آشنا بود می خواستبلنند شه که دید دوتا بازو محکم دورشه...سرش رو برگردوند و هیونجین رو دید فیلیکس هموز م.ست بود ولی نه مثل قبل.....برگش سمت هیونجین و سرش رو روی سینه ی اون گذاشت......هیونجین متوجه شد ولی چشماش رو باز نکرد فقط لبخند کوچک ولی نرم زد........
.
.
.
صبح:
هیونجین بیدار شد و با چشمای نیمه باز به فیلیکس نگاه کرد که هنوز خوابیده بیداش نکرد......رفت آشپزخونه و صبحونه رو امده کر بعدشم برگشت توی اتاق و لباس مدرسه ی خودش روپوشید و برای فیلیکس رو هم اماده کرد.....
هیونجین: هی تنبل...بیدار شو
فیلیکس: هوم؟
چشماش رو باز کرد و هیونجین رو دید و متوجه شد خونشون نیست
فیلیکس: اینجا چه خبره؟ من بعد از اینکه نوشیدتی خوردم چیشد؟
هیونجین: خوابت برد...منم اواردمت تو خونه ی خودم
فیلیکس: چ...چرا لباسی تو تنمه؟
هیونجین: چون لباسات راحت نبود برای خوابیدن....الان پاشو و لباست رو عوض کن و بیا صبحونه بخور که بریم مدرسه
فیلیکس: باشه...ولی فکر نکنی.....(حرفش رو قطع کرد)
هیونجین: چی؟
فیلیکس: ه..هیچی ...و..ولش کن
هیونجین: باشه...پایین منتظرتم
.
فیلیکس لباسش رو عوض کرد و رفت پایین و گوشیش رو چک کرد کلی پیام و زنگ مامانش بهش زده ولی جواب نداده....دستش رو روی صوراش گذاشت
.
هیونجین: نگران نباش.....من به مامانت گفتم پیش منی
فیلیکس: هیچی نگفت؟
هیونجین: نه...فقط گفت مراقبت باشم...همبن
فیلیکس: من نیازی ندارم
هیونجین نزدیک فیلیکس شد و چونش رو گرفت و به صورتش نزدیک. شد و گفت:
هیونجین: اگر من نبودم.....الان تو ون مهمونی لعنی با یه عوضی بود و شاید......(حرقش رو قورت داد و به فیلیکس نگاه کرد)
فیلیکس حرفی نزد و فقط نگاهش کرد.....میدونست حرفای هیونجین درست بود چون دیشب خیلی مس.ت بود و اگر هیونجبن نبود و ازش مراقبت نمی کرد اتفاقات بدی براش می افتاد.........
هیونجین: ولش کن.....(از فیلیکس فاصله گرفت) بیا بریم
فیلیکس سر تکون داد و شروع به رفتن به مدرسه همراه هیونجین شد.........رسیدن مدرسه و رفتن سمت هان و لینو
لینو: امروز معلم نداریم
هیونجین: خوبه
لینو: بیا بریم یه چیزی بخوریم....و باید خوب ساعت ۵ بریم تمرین کنیم
هیونجین: اه....ماه بعد اجرا داریم
فیلیکس: واقعا؟
هیونجین: اره
هان: ولش کنید بابا...فعلا بریم یه چیزی بخوریم
لینو: اره منم یه ساعته دارم میگم دیگه
.
رفتن کافه تریا و اماده و غذا سفارش دادن
.
فیلیکس سرش خیلی درد میکرد و زیاد حرف نمیزد......هیونجین نگران شد و بهش نگاه میکرد و همش هواسش به اون بود که چیزیش نشه
.
هیونجین اروم زمزمه کرد: حالت خوبه؟
فیلیکس: ا...اره
هیونجین: اگه حالت خوب نبود بهم بگو
فیلیکس سر تکون داد و اروم گفت: نگران نباش
.
اون ور هان لینو داشت باهم حرف میزدن و می خندیدن که یهو یجی امد سمت لینو
.
یجی: لینو...فردا کاری چیزی داری؟
لینو: ام....نه فکر نکنم
یجی: میتونی فردا بیای رستوران؟
لینو: باید راجبش فکر کنم
بجی خنده ی عصبی کرد و به هان با نفرت نگاه کرد و بعد دستش رو روی شونع ی لینو گذاشت و گفت:
یجی: باشه عزیزم....اگرم نتونسی اشکالی نداره یه وقت دیگه قرار میزارم
و بعد رفت........هان ناراحت شد و دیتاش رو مشت کرد.
هان: یجی کیه؟
لینو: یجی...همسایه ی منه
هان: و..واقعا؟
لینو: اره.....خونه بقلیمون....حالت خوبه؟
هان: ا..اره
.
.
یجی: برو
یوری سر تکون داد و با خنده رفت سمت هیونجین و دید ....دست هیونجین دور شونه ی فیلیکس.
یوری: امممم....هیونجین...میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
هیونجین: من الان کار دارم (نگزان لیکسیشههه🤧🫠😭))
یوری: زود میگم
هیونجین: باشه
یوری: فردا وقت داری بریم بیرون
هیونجین: نه فکر نمی کنم
یوری: چرا؟
رفت جلوتر
هیونجین: باید برم بیرون برای خرید گیتار جدید با بچه ها
یوری: یه وقت دیگه چی؟
هیونجین: باشه.....ولی---'
یوری: مرسیی(رفت)
فیلیکس زیر لب: ازش خوشم نمیاد خیلی بهت میچسبه
.
هیونجین: چیزی گفتی؟
فیلیکس: نه
.
.
رفت سر کلاس ولی چون معلم نبود راحت بودن و......((ادامه دارد))
امیدوارم دوست داشته باشید فرشته کوچولوهام🫠🙃 ببخشید اگر بد شد😞🤧😭 میدونم خیلی زیادددددد و بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید🤧🥲
#Huynjin
مینسونگ:
رسیدن خونه ی لینو....لبنو از ماشین پیاده شد و رفت هان رو براید لستایل بغل کرد و به سمت داخل خونه حرکت کردن...لینو در رو با پاباز کرد و رفت داخل و بعد......هان رو برد داخل یه اتاق و گذاشت روی تخت...و کنارش دراز کشید و بهش خیره موند و لخند نرمی زد و موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد.... و بعد دوباده پاصد و رفت داخل اتاق خودش((خوب شاید از خودتون به پرسید که چرا پیش هم نخوابیدن...خوب چون لینو فکر می کرد هان خوشص نمی یاد))
.
فیلیکس چشماش باز شد و به اطراف نگاه کرد...شب بود و اتاق تاریک و نا آشنا بود می خواستبلنند شه که دید دوتا بازو محکم دورشه...سرش رو برگردوند و هیونجین رو دید فیلیکس هموز م.ست بود ولی نه مثل قبل.....برگش سمت هیونجین و سرش رو روی سینه ی اون گذاشت......هیونجین متوجه شد ولی چشماش رو باز نکرد فقط لبخند کوچک ولی نرم زد........
.
.
.
صبح:
هیونجین بیدار شد و با چشمای نیمه باز به فیلیکس نگاه کرد که هنوز خوابیده بیداش نکرد......رفت آشپزخونه و صبحونه رو امده کر بعدشم برگشت توی اتاق و لباس مدرسه ی خودش روپوشید و برای فیلیکس رو هم اماده کرد.....
هیونجین: هی تنبل...بیدار شو
فیلیکس: هوم؟
چشماش رو باز کرد و هیونجین رو دید و متوجه شد خونشون نیست
فیلیکس: اینجا چه خبره؟ من بعد از اینکه نوشیدتی خوردم چیشد؟
هیونجین: خوابت برد...منم اواردمت تو خونه ی خودم
فیلیکس: چ...چرا لباسی تو تنمه؟
هیونجین: چون لباسات راحت نبود برای خوابیدن....الان پاشو و لباست رو عوض کن و بیا صبحونه بخور که بریم مدرسه
فیلیکس: باشه...ولی فکر نکنی.....(حرفش رو قطع کرد)
هیونجین: چی؟
فیلیکس: ه..هیچی ...و..ولش کن
هیونجین: باشه...پایین منتظرتم
.
فیلیکس لباسش رو عوض کرد و رفت پایین و گوشیش رو چک کرد کلی پیام و زنگ مامانش بهش زده ولی جواب نداده....دستش رو روی صوراش گذاشت
.
هیونجین: نگران نباش.....من به مامانت گفتم پیش منی
فیلیکس: هیچی نگفت؟
هیونجین: نه...فقط گفت مراقبت باشم...همبن
فیلیکس: من نیازی ندارم
هیونجین نزدیک فیلیکس شد و چونش رو گرفت و به صورتش نزدیک. شد و گفت:
هیونجین: اگر من نبودم.....الان تو ون مهمونی لعنی با یه عوضی بود و شاید......(حرقش رو قورت داد و به فیلیکس نگاه کرد)
فیلیکس حرفی نزد و فقط نگاهش کرد.....میدونست حرفای هیونجین درست بود چون دیشب خیلی مس.ت بود و اگر هیونجبن نبود و ازش مراقبت نمی کرد اتفاقات بدی براش می افتاد.........
هیونجین: ولش کن.....(از فیلیکس فاصله گرفت) بیا بریم
فیلیکس سر تکون داد و شروع به رفتن به مدرسه همراه هیونجین شد.........رسیدن مدرسه و رفتن سمت هان و لینو
لینو: امروز معلم نداریم
هیونجین: خوبه
لینو: بیا بریم یه چیزی بخوریم....و باید خوب ساعت ۵ بریم تمرین کنیم
هیونجین: اه....ماه بعد اجرا داریم
فیلیکس: واقعا؟
هیونجین: اره
هان: ولش کنید بابا...فعلا بریم یه چیزی بخوریم
لینو: اره منم یه ساعته دارم میگم دیگه
.
رفتن کافه تریا و اماده و غذا سفارش دادن
.
فیلیکس سرش خیلی درد میکرد و زیاد حرف نمیزد......هیونجین نگران شد و بهش نگاه میکرد و همش هواسش به اون بود که چیزیش نشه
.
هیونجین اروم زمزمه کرد: حالت خوبه؟
فیلیکس: ا...اره
هیونجین: اگه حالت خوب نبود بهم بگو
فیلیکس سر تکون داد و اروم گفت: نگران نباش
.
اون ور هان لینو داشت باهم حرف میزدن و می خندیدن که یهو یجی امد سمت لینو
.
یجی: لینو...فردا کاری چیزی داری؟
لینو: ام....نه فکر نکنم
یجی: میتونی فردا بیای رستوران؟
لینو: باید راجبش فکر کنم
بجی خنده ی عصبی کرد و به هان با نفرت نگاه کرد و بعد دستش رو روی شونع ی لینو گذاشت و گفت:
یجی: باشه عزیزم....اگرم نتونسی اشکالی نداره یه وقت دیگه قرار میزارم
و بعد رفت........هان ناراحت شد و دیتاش رو مشت کرد.
هان: یجی کیه؟
لینو: یجی...همسایه ی منه
هان: و..واقعا؟
لینو: اره.....خونه بقلیمون....حالت خوبه؟
هان: ا..اره
.
.
یجی: برو
یوری سر تکون داد و با خنده رفت سمت هیونجین و دید ....دست هیونجین دور شونه ی فیلیکس.
یوری: امممم....هیونجین...میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
هیونجین: من الان کار دارم (نگزان لیکسیشههه🤧🫠😭))
یوری: زود میگم
هیونجین: باشه
یوری: فردا وقت داری بریم بیرون
هیونجین: نه فکر نمی کنم
یوری: چرا؟
رفت جلوتر
هیونجین: باید برم بیرون برای خرید گیتار جدید با بچه ها
یوری: یه وقت دیگه چی؟
هیونجین: باشه.....ولی---'
یوری: مرسیی(رفت)
فیلیکس زیر لب: ازش خوشم نمیاد خیلی بهت میچسبه
.
هیونجین: چیزی گفتی؟
فیلیکس: نه
.
.
رفت سر کلاس ولی چون معلم نبود راحت بودن و......((ادامه دارد))
امیدوارم دوست داشته باشید فرشته کوچولوهام🫠🙃 ببخشید اگر بد شد😞🤧😭 میدونم خیلی زیادددددد و بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید🤧🥲
#Huynjin
- ۵۲۳
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط