{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برف زمستونی

𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲



p=5



سرم داشت از شدت فکر و خیال منفجر می‌شد. هر قدمی که از خونه تهیونگ دور می‌شدم، حرف‌هاش توی گوشم میومد می‌شد: «چون تو دوستمی، نه دوست دخترم.» «همین که الان هست، همین خوبه.» «برو.»

انگار قلبم رو توی مشتش گرفته بود و داشت لهش می‌کرد. چرا اینقدر اصرار داشت که من فقط دوستش باشم؟ چرا اینقدر از اینکه رابطه‌مون «خراب بشه» می‌ترسید؟ آیا واقعاً من رو دوست داشت، ولی اینقدر از احساساتش می‌ترسید که مجبور بود اینطور من رو پس بزنه؟ یا شاید هم... شاید هم اونطور که خودش می‌گفت، فقط من رو یه دوست می‌دید

اشک‌هام ریختن.
به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم سوار شدم.

روی صندلی سرد ایستگاه نشستم و به صفحه‌ی خاموش گوشیم خیره شدم. دلم می‌خواست بهش زنگ بزنم، پیام بدم، بپرسم «چرا؟» ولی .

ی دفع یاد حرفش افتادم: «همین که الان هست، همین خوبه.» . یعنی باید همین سردی و فاصله رو قبول می‌کردم؟ باید قبول می‌کردم که تهیونگ، که تا همین چند وقت پیش تمام دنیای من بود، حالا فقط یه آدم معمولی بود که حتی نمی‌توانست جواب پیام‌هام رو بده؟

دلم برای اون روزهای اول، برای اون صمیمیت، برای آن خنده‌های بی‌دلیل تنگ شد.

نمی‌دونستم چی کار باید بکنم. فقط می‌دونستم که نمی‌توتم این وضعیت رو تحمل کنم...



نظر بدید حتما عشقمام
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی

سناریو

سناریو

نظرسنجی مهم برای من

Part:21. #ریاست.عشق_ات م.من من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط