really love
really love
part³
که خوابم برد...
(ساعت پنج صبح)
با اون آلارم زیبام بیدار شدم..انقدر خوابم میومد که ممکن بود گوشی رو پرت کنم بیرون
بلند شدم و یه کراپ و شلوارک پوشیدم و موهامو گوجه ای بستم
رفتم پایین توی آشپزخانه
وایسا..من دیشب روی مبل خوابیدم پس چرا الان توی اتاقم؟...ولش کن اصن
رفتم توی آشپزخونه و یه قهوه برای خودم درست کردم
داشتم میخوردم که جیمین اومد
-سلام(اروم)
جیمین:سلام...قهوه میخوری؟
-اره میخوای؟
جیمین:اوهوم
براش یه قهوه اوردم و شروع کرد به خوردن
اخرش لیوان رو شستم و گفتم
-ساعت هفته،ساعت ۹ بریم؟
جیمین:اره..بزار برم دخترارو بیدار کنم؛توهم پسرارو بیدار کن
-آقای پارک خیلی زرنگی...باشه رفتم
از اتاق نامجون شروع کردم تااا رسیدم اتاق کوک
وارد شدم و اروم گفتم
-جناب جئون!بیدار شو بریم جنگل
+چی؟(خواب الود)
-پاشو بریم جنگل
+باشه...ولی یه سوال..تو فکر نکردی چرا دیشب توی اتاقت خوابیدی؟
-چرا فکر کردم جوابی پیدا نکردم ولش کردم
+باشه برو پایین منم اومدم
-باشه
رفتم پایین جونگکوک هم اومد و بچه ها صبحونه میخوردن
لیسا ار توی آشپزخونه داد زد
لیسا:نمیای لیلی؟(داد)
-نه(داد)
بعد رفتم بالا توی اتاقم تا حاضر بشم
توی گوشم ایرپاد گذاشتم(صداشو زیاد کردم) و شروع به آماده شدن کردم
پشت میز لوازم آرایشی نشستم و آرایش میکردم و اهنگ میخوندم
بعد یک ساعت ایرپاد رو در اوردم که دیدم کوک به در تکیه داده
+تموم شد؟
-تو از کی اینجایی؟
+از اول آرایشت
-شتتتتتتتت
+زیبا شدی...و ساعت ۹ شده
-مرسی....وایییی ساعت ۹ شده؟برو بیرون لباسمو بپوشم بیام تو هم لباستو بپوش بدوووووو
-باشه باشه رفتم(خنده)
سریع لباسمو با یه لباس سبز و شلوار مشکی عوض کردم
عینکم هم که Louis Vuitton بود رو برداشتم و موهامو باز گذاشتم(قراره عکس بزارم)
رفتم پایین و باصحنه ای که دیدم خندم گرفت
پسرا دست به سینه روی مبل منتظر دخترا بودن
همه رفتیم سمت ماشین که نامجون گفت
نامجون:خب ۱۲ نفریم،سه تا ماشین میبریم
ماشین اول:تهیونگ،رزی،شوگا،لیسا
ماشین دوم:نامجون،جنی،جیهوپ،جیسو
ماشین سوم:جونگکوک،لیلی،جین،جیمین
شوار ماسینامون شدیم
جونگکوک گفت حال نداره رانندگی کنه،جین و جیمین هم اونجارو بلد نبودن
سه تاشون به من نگاه کردن که یهو جونگکوک سویچ رو پرت کرد سمتم
+تو بِرون
-با..باشه
رفتم نشستم پشت ماشین که جین شروع کرد
جین:الهم صلی علی محمد و آله محمد..خدایا این آخرین روز زندگیم نباشههه
همه خندیدن منم گازو تا آخر فشار دادم
جین فقط جیغ میزد جونگکوک میخندید
از ماشین اونا سبقت گرفتم و جونگکوک بهشون یه چشم غره رفت
کورس گذاشتیم و بالاخره من برد
اخرش هم با یه فرمون پارک کردم
پیاده شدیم و رفتیم توی جنگل
موقع عکاسی بچه ها اول رفتن و در آخر من
همه نیم ساعت عکس میگرفتن ولی من۳ ساعت عکس میگرفتم
اخرش ۵تا عکس خوب در اومد
و بعدش....
---------------------------------
ادامه دارد...
اصلا آپ نمیشد،ببخشید دیر شد
شرایط:¹⁰ تا کامنت
part³
که خوابم برد...
(ساعت پنج صبح)
با اون آلارم زیبام بیدار شدم..انقدر خوابم میومد که ممکن بود گوشی رو پرت کنم بیرون
بلند شدم و یه کراپ و شلوارک پوشیدم و موهامو گوجه ای بستم
رفتم پایین توی آشپزخانه
وایسا..من دیشب روی مبل خوابیدم پس چرا الان توی اتاقم؟...ولش کن اصن
رفتم توی آشپزخونه و یه قهوه برای خودم درست کردم
داشتم میخوردم که جیمین اومد
-سلام(اروم)
جیمین:سلام...قهوه میخوری؟
-اره میخوای؟
جیمین:اوهوم
براش یه قهوه اوردم و شروع کرد به خوردن
اخرش لیوان رو شستم و گفتم
-ساعت هفته،ساعت ۹ بریم؟
جیمین:اره..بزار برم دخترارو بیدار کنم؛توهم پسرارو بیدار کن
-آقای پارک خیلی زرنگی...باشه رفتم
از اتاق نامجون شروع کردم تااا رسیدم اتاق کوک
وارد شدم و اروم گفتم
-جناب جئون!بیدار شو بریم جنگل
+چی؟(خواب الود)
-پاشو بریم جنگل
+باشه...ولی یه سوال..تو فکر نکردی چرا دیشب توی اتاقت خوابیدی؟
-چرا فکر کردم جوابی پیدا نکردم ولش کردم
+باشه برو پایین منم اومدم
-باشه
رفتم پایین جونگکوک هم اومد و بچه ها صبحونه میخوردن
لیسا ار توی آشپزخونه داد زد
لیسا:نمیای لیلی؟(داد)
-نه(داد)
بعد رفتم بالا توی اتاقم تا حاضر بشم
توی گوشم ایرپاد گذاشتم(صداشو زیاد کردم) و شروع به آماده شدن کردم
پشت میز لوازم آرایشی نشستم و آرایش میکردم و اهنگ میخوندم
بعد یک ساعت ایرپاد رو در اوردم که دیدم کوک به در تکیه داده
+تموم شد؟
-تو از کی اینجایی؟
+از اول آرایشت
-شتتتتتتتت
+زیبا شدی...و ساعت ۹ شده
-مرسی....وایییی ساعت ۹ شده؟برو بیرون لباسمو بپوشم بیام تو هم لباستو بپوش بدوووووو
-باشه باشه رفتم(خنده)
سریع لباسمو با یه لباس سبز و شلوار مشکی عوض کردم
عینکم هم که Louis Vuitton بود رو برداشتم و موهامو باز گذاشتم(قراره عکس بزارم)
رفتم پایین و باصحنه ای که دیدم خندم گرفت
پسرا دست به سینه روی مبل منتظر دخترا بودن
همه رفتیم سمت ماشین که نامجون گفت
نامجون:خب ۱۲ نفریم،سه تا ماشین میبریم
ماشین اول:تهیونگ،رزی،شوگا،لیسا
ماشین دوم:نامجون،جنی،جیهوپ،جیسو
ماشین سوم:جونگکوک،لیلی،جین،جیمین
شوار ماسینامون شدیم
جونگکوک گفت حال نداره رانندگی کنه،جین و جیمین هم اونجارو بلد نبودن
سه تاشون به من نگاه کردن که یهو جونگکوک سویچ رو پرت کرد سمتم
+تو بِرون
-با..باشه
رفتم نشستم پشت ماشین که جین شروع کرد
جین:الهم صلی علی محمد و آله محمد..خدایا این آخرین روز زندگیم نباشههه
همه خندیدن منم گازو تا آخر فشار دادم
جین فقط جیغ میزد جونگکوک میخندید
از ماشین اونا سبقت گرفتم و جونگکوک بهشون یه چشم غره رفت
کورس گذاشتیم و بالاخره من برد
اخرش هم با یه فرمون پارک کردم
پیاده شدیم و رفتیم توی جنگل
موقع عکاسی بچه ها اول رفتن و در آخر من
همه نیم ساعت عکس میگرفتن ولی من۳ ساعت عکس میگرفتم
اخرش ۵تا عکس خوب در اومد
و بعدش....
---------------------------------
ادامه دارد...
اصلا آپ نمیشد،ببخشید دیر شد
شرایط:¹⁰ تا کامنت
- ۳.۴k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط