فیک پری کوچولو
part: 5
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ها شد روز ها، روز ها شد هفته ها و گذشت. علاقه ی ایلی به جونگکوک شکل گرفت و همینطور هم علاقه جونگکوک به ایلی بیشتر شد.
ایلی خوندن و نوشتن یاد گرفت. نه فقط کره ای بلکه چندین زبون دنیا. وقتی اعضا میخاستن برن کمپانی ایلی هم میبردن.وقتی کنسرت داشتن ایلی هم ردیف وی ای پی بود.
اعضا هم با ایلی خیلی صمیمی بودن اما فقط به عنوان دوست یا رفیق. جشن سالگرد کمپانی رسید. ۱۲ساعت مونده بود تا جشن.
ویو جونگکوک
شش عصر مراسم شروع میشه. رفتم توی اتاق ایلی هنوز خواب بود. رفتم توی اشپزخونه و شروع کردم به درست کردن صبحونه.
همینجور که داشتم صبحانه درست میکردم فکر و ذهنم همش شده بود ایلی. که مبادا یه وقتی بخاد ترکم کنه. یه وقتی برنگرده توی سرزمین خودش. صبحانه را اماده کردم. ولی هنوز زود بود.
رفتم سر گوشی. یه لباسیا دیدم که خیلی به لیلی میومد. سفارشش دادم و رفتم دیگه ایلی را بیدار کردم. نشستیم سر میز که یهو...
+جونگکوک یه سوال.
_جونم بپرس.
+ببین من همه چیزا یاد گرفتم. همه چیزا میدونم. ولی یه چیزیا هیچ وقت نفهمیدم.
_چیا؟
+توی دنیای شما عشق چجوریه؟
جونگکوک یه سرفه کرد انگار که غذا پریده باشه تو گلوش.
_مگه شما تو دنیاتون عشق ندارین؟
+نه
_پس چجوری ازدواج میکنین؟
+پدر و مادرت برات یکیا انتخاب میکنن توهم باید قبول کنی.
_یعنی عاشق نمیشین بعد ازدواج کنین؟
+نه
_خب عشق یه حس قشنگه که آدمو به یه نفر، با دل و جون، گره میزنه، عشق یعنی یکی بشه دلیل لبخندت، حتی وقتی کنارت نیست.عشق یعنی دلت با بودنِ یه نفر آروم بگیره.یعنی یک ادمی بهت حس امنیت بدع.
ویو ایلی.
پس به این حس من میگن عشق. یعنی من عاشق کوکم. ولی ایا اونم همین حسا داره؟
+خب تاحالا عاشق شدی؟
_عوم اره.
+خیلی عاشقشی؟
_خیلی. تو چی عاشق کسی هستی نکنه؟
+اره شدم
_عاشق کی؟
دروغ نگفتم اما حقیقتم نگفتم. از اینکه عاشق یکی دیگس دلم گرفت. تیکه تیکه ولی خب اون منا به عنوان دوستش میبینه. اون من بودم که بلند پروازی کردم
+مهم نیست بیخیال تو نمیشناسیش.
سکوت همه جارا گرفته بود. حتی یک صدا هم نبود. فقط و فقط سکوت مطلق. تا اینکه صدای زنگ در اومد.بلند شدم و درا باز کردم. یه بسته پشت در بود.
+جونگکوک یه بسته اینجاست مال توعه؟ خیلیم بزرگه.
جونگکوک ازجاش بلند شد و جعبه را اورد تو و داد دست ایلی.
_اره یعنی مال توعه من برای تو خریدم. لباسه
+به چه مناسبتی؟
_امشب جشن کمپانیه. و من ازت میخام تو هم اونجا حضور داشته باشی.
+باشه. ولی ساعت چند؟
_ساعت پنج دیگه باید راه بیافتیم که شش اونجا باشیم.
+حله.
ویو ظهر
ویو ایلی
ناهار را خوردیم و هرکی رفت اتاق خودش. خوابم برد که بلند شدم دیدم ساعت چهاره. شت فقط یک ساعت زمان داشتم. فورا از جام بلند شدم و یه دوش خیلی کوتاه گرفتم.
موهام را خشک کردم و بستمشون. ارایش کردم و لباسی که جونگکوک برام گرفته بود را برداشتم و پوشیدم. و دست اخرم یه عطر زدم به خودم. کفش یادم رفت.
پنج و ربع بود. و جونگکوک صدام زد که داره دیر میشه.
+جونگکوک الان میام(داد)
ویو جونگکوک
رفتم دم در اتاقش وقتی خواستم در بزنم با عجله در را باز کرد و یه جیغ زد. خب حق داشت.
+ببخشید شد خوابم برد کوکـ(نفس نفس)
_نه بابا مشکل....
از زیباییش زبونم بند اومده بود. مگه میشه یک نفر انقدر کامل و بی نقص باشه؟
+هی کوک چته؟ مگه نگفتی درمورد شد.؟
_خیلی قشنگا بی نقص شدی
+مرسی کوک حالا بیا بریم.
جونگکوک دست ایلی را گرفت. ایلی اولش هل کرد ولی بعد دستشا محکم گرفت سوار ماشین شدن و رفتن به سمت تالار.
وقتی پیاده شدن جونگکوک دستشا گرفت و ایلی دستشا حلقه کرد تو دشت جونگکوک. و وارد تالار شدن.
همه ی نگاه ها روی ایلی و کوک بود. دهنا باز بونده بود ولی هیچکسی خبر نداشت که اون شب قرار یه شب بی نقص بشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگا🗣💝🍻
#تابع_قوانین_ویسگون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ها شد روز ها، روز ها شد هفته ها و گذشت. علاقه ی ایلی به جونگکوک شکل گرفت و همینطور هم علاقه جونگکوک به ایلی بیشتر شد.
ایلی خوندن و نوشتن یاد گرفت. نه فقط کره ای بلکه چندین زبون دنیا. وقتی اعضا میخاستن برن کمپانی ایلی هم میبردن.وقتی کنسرت داشتن ایلی هم ردیف وی ای پی بود.
اعضا هم با ایلی خیلی صمیمی بودن اما فقط به عنوان دوست یا رفیق. جشن سالگرد کمپانی رسید. ۱۲ساعت مونده بود تا جشن.
ویو جونگکوک
شش عصر مراسم شروع میشه. رفتم توی اتاق ایلی هنوز خواب بود. رفتم توی اشپزخونه و شروع کردم به درست کردن صبحونه.
همینجور که داشتم صبحانه درست میکردم فکر و ذهنم همش شده بود ایلی. که مبادا یه وقتی بخاد ترکم کنه. یه وقتی برنگرده توی سرزمین خودش. صبحانه را اماده کردم. ولی هنوز زود بود.
رفتم سر گوشی. یه لباسیا دیدم که خیلی به لیلی میومد. سفارشش دادم و رفتم دیگه ایلی را بیدار کردم. نشستیم سر میز که یهو...
+جونگکوک یه سوال.
_جونم بپرس.
+ببین من همه چیزا یاد گرفتم. همه چیزا میدونم. ولی یه چیزیا هیچ وقت نفهمیدم.
_چیا؟
+توی دنیای شما عشق چجوریه؟
جونگکوک یه سرفه کرد انگار که غذا پریده باشه تو گلوش.
_مگه شما تو دنیاتون عشق ندارین؟
+نه
_پس چجوری ازدواج میکنین؟
+پدر و مادرت برات یکیا انتخاب میکنن توهم باید قبول کنی.
_یعنی عاشق نمیشین بعد ازدواج کنین؟
+نه
_خب عشق یه حس قشنگه که آدمو به یه نفر، با دل و جون، گره میزنه، عشق یعنی یکی بشه دلیل لبخندت، حتی وقتی کنارت نیست.عشق یعنی دلت با بودنِ یه نفر آروم بگیره.یعنی یک ادمی بهت حس امنیت بدع.
ویو ایلی.
پس به این حس من میگن عشق. یعنی من عاشق کوکم. ولی ایا اونم همین حسا داره؟
+خب تاحالا عاشق شدی؟
_عوم اره.
+خیلی عاشقشی؟
_خیلی. تو چی عاشق کسی هستی نکنه؟
+اره شدم
_عاشق کی؟
دروغ نگفتم اما حقیقتم نگفتم. از اینکه عاشق یکی دیگس دلم گرفت. تیکه تیکه ولی خب اون منا به عنوان دوستش میبینه. اون من بودم که بلند پروازی کردم
+مهم نیست بیخیال تو نمیشناسیش.
سکوت همه جارا گرفته بود. حتی یک صدا هم نبود. فقط و فقط سکوت مطلق. تا اینکه صدای زنگ در اومد.بلند شدم و درا باز کردم. یه بسته پشت در بود.
+جونگکوک یه بسته اینجاست مال توعه؟ خیلیم بزرگه.
جونگکوک ازجاش بلند شد و جعبه را اورد تو و داد دست ایلی.
_اره یعنی مال توعه من برای تو خریدم. لباسه
+به چه مناسبتی؟
_امشب جشن کمپانیه. و من ازت میخام تو هم اونجا حضور داشته باشی.
+باشه. ولی ساعت چند؟
_ساعت پنج دیگه باید راه بیافتیم که شش اونجا باشیم.
+حله.
ویو ظهر
ویو ایلی
ناهار را خوردیم و هرکی رفت اتاق خودش. خوابم برد که بلند شدم دیدم ساعت چهاره. شت فقط یک ساعت زمان داشتم. فورا از جام بلند شدم و یه دوش خیلی کوتاه گرفتم.
موهام را خشک کردم و بستمشون. ارایش کردم و لباسی که جونگکوک برام گرفته بود را برداشتم و پوشیدم. و دست اخرم یه عطر زدم به خودم. کفش یادم رفت.
پنج و ربع بود. و جونگکوک صدام زد که داره دیر میشه.
+جونگکوک الان میام(داد)
ویو جونگکوک
رفتم دم در اتاقش وقتی خواستم در بزنم با عجله در را باز کرد و یه جیغ زد. خب حق داشت.
+ببخشید شد خوابم برد کوکـ(نفس نفس)
_نه بابا مشکل....
از زیباییش زبونم بند اومده بود. مگه میشه یک نفر انقدر کامل و بی نقص باشه؟
+هی کوک چته؟ مگه نگفتی درمورد شد.؟
_خیلی قشنگا بی نقص شدی
+مرسی کوک حالا بیا بریم.
جونگکوک دست ایلی را گرفت. ایلی اولش هل کرد ولی بعد دستشا محکم گرفت سوار ماشین شدن و رفتن به سمت تالار.
وقتی پیاده شدن جونگکوک دستشا گرفت و ایلی دستشا حلقه کرد تو دشت جونگکوک. و وارد تالار شدن.
همه ی نگاه ها روی ایلی و کوک بود. دهنا باز بونده بود ولی هیچکسی خبر نداشت که اون شب قرار یه شب بی نقص بشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگا🗣💝🍻
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۴۷۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط