فیک پری کوچولو
ویو آیلی
همه دور اون وسیلهی عجیب جمع شده بودن.همون که آب از توش درمیومد.
با ذوق دستم رو زیرش گرفتم.
+وای! واقعاً چشمهست!
کوک خندید.
ـ نه... آبسردکنه.
اخم کردم.
+ اسم سختی داره.
دکمهی دیگه رو زدم.
این بار آب داغ ریخت روی انگشتم.
+ آخخخ!
دستم رو تکون دادم و با ناراحتی گفتم: ـ چرا چشمهتون آدم میسوزونه؟
همه خندهشون گرفت.
یه پسر قدبلند که همیشه آروم بود، لیوان آب سرد داد دستم.
✓اینو بگیر.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
ـ تو هم آدمی؟
اون لبخند زد.
✓ فکر کنم آره.
زیر لب گفتم: ـ هنوز مطمئن نیستم...
دوباره صدای خندهی همه بلند شد.
چند ساعت بعد...
پرستار یه جفت دمپایی آورد.
~عزیزم، اینا رو پات کن.
دمپاییها رو برداشتم.
چند بار این طرف و اون طرفشون کردم.
بعد خیلی جدی پرسیدم:
+ اینا قایقن؟
کوک که داشت آب میخورد، پرید وسط سرفه.
ـ ق... قایق؟!
+خب شبیه قایق کوچیکن!
این دفعه حتی پرستار هم خندید.
کوک نشست روی صندلی، دمپایی رو برداشت و آروم جلوی پام گذاشت.
ـ ببین... اینجوری.
اول یه پام رو گذاشتم.
بعد اون یکی.
دو قدم راه رفتم.
یه دفعه لیز خوردم.
+وااای!
قبل از اینکه بخورم زمین، یکی بازوم رو گرفت.
چشمام رو باز کردم.
کوک خیلی نزدیکم ایستاده بود.
ـ آروم...
بهش نگاه کردم.
+تو همیشه آدما رو از زمین جمع میکنی؟
لبخند زد.
ـ انگار فقط تو رو.
نمیدونستم چرا...
ولی یه حس گرمی ته دلم پیچید.
ویو کوک
از صبح تا حالا بیشتر از صد بار خندیده بودم.
این دختر انگار تازه دنیا رو کشف کرده بود.
به دمپایی میگفت قایق.
به آسانسور گفت جعبهی جادویی.
به چراغ سقف گفت ستارهی زندانی.
و وقتی تلویزیون روشن شد...
با ترس پرید پشت من.
+آدما رفتن توی اون جعبه!
تهیونگ از خنده روی مبل ولو شده بود.
♕ کوک... این دختر فوقالعادهست!
منم خندیدم، ولی یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده بود.
اون هیچکدوم از این چیزها رو نمیشناخت.
نه موبایل...
نه ماشین...
نه حتی پول.
این دیگه نمیتونست فقط یه شوخی باشه.
همون موقع آیلی یقهی لباسم رو کشید.
+ کوک...
ـ جانم؟
آروم به پنجره اشاره کرد.
+میشه امشب ستارهها رو بهم نشون بدی؟
نگاهش کردم.
صورتش پر از امید بود.
لبخند زدم.
ـ آره... قول میدم.
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم که همون شب، اتفاقی عجیب قراره ثابت کنه آیلی فقط یه دختر معمولی نیست...
#تابع_قوانین_ویسگون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه دور اون وسیلهی عجیب جمع شده بودن.همون که آب از توش درمیومد.
با ذوق دستم رو زیرش گرفتم.
+وای! واقعاً چشمهست!
کوک خندید.
ـ نه... آبسردکنه.
اخم کردم.
+ اسم سختی داره.
دکمهی دیگه رو زدم.
این بار آب داغ ریخت روی انگشتم.
+ آخخخ!
دستم رو تکون دادم و با ناراحتی گفتم: ـ چرا چشمهتون آدم میسوزونه؟
همه خندهشون گرفت.
یه پسر قدبلند که همیشه آروم بود، لیوان آب سرد داد دستم.
✓اینو بگیر.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
ـ تو هم آدمی؟
اون لبخند زد.
✓ فکر کنم آره.
زیر لب گفتم: ـ هنوز مطمئن نیستم...
دوباره صدای خندهی همه بلند شد.
چند ساعت بعد...
پرستار یه جفت دمپایی آورد.
~عزیزم، اینا رو پات کن.
دمپاییها رو برداشتم.
چند بار این طرف و اون طرفشون کردم.
بعد خیلی جدی پرسیدم:
+ اینا قایقن؟
کوک که داشت آب میخورد، پرید وسط سرفه.
ـ ق... قایق؟!
+خب شبیه قایق کوچیکن!
این دفعه حتی پرستار هم خندید.
کوک نشست روی صندلی، دمپایی رو برداشت و آروم جلوی پام گذاشت.
ـ ببین... اینجوری.
اول یه پام رو گذاشتم.
بعد اون یکی.
دو قدم راه رفتم.
یه دفعه لیز خوردم.
+وااای!
قبل از اینکه بخورم زمین، یکی بازوم رو گرفت.
چشمام رو باز کردم.
کوک خیلی نزدیکم ایستاده بود.
ـ آروم...
بهش نگاه کردم.
+تو همیشه آدما رو از زمین جمع میکنی؟
لبخند زد.
ـ انگار فقط تو رو.
نمیدونستم چرا...
ولی یه حس گرمی ته دلم پیچید.
ویو کوک
از صبح تا حالا بیشتر از صد بار خندیده بودم.
این دختر انگار تازه دنیا رو کشف کرده بود.
به دمپایی میگفت قایق.
به آسانسور گفت جعبهی جادویی.
به چراغ سقف گفت ستارهی زندانی.
و وقتی تلویزیون روشن شد...
با ترس پرید پشت من.
+آدما رفتن توی اون جعبه!
تهیونگ از خنده روی مبل ولو شده بود.
♕ کوک... این دختر فوقالعادهست!
منم خندیدم، ولی یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده بود.
اون هیچکدوم از این چیزها رو نمیشناخت.
نه موبایل...
نه ماشین...
نه حتی پول.
این دیگه نمیتونست فقط یه شوخی باشه.
همون موقع آیلی یقهی لباسم رو کشید.
+ کوک...
ـ جانم؟
آروم به پنجره اشاره کرد.
+میشه امشب ستارهها رو بهم نشون بدی؟
نگاهش کردم.
صورتش پر از امید بود.
لبخند زدم.
ـ آره... قول میدم.
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم که همون شب، اتفاقی عجیب قراره ثابت کنه آیلی فقط یه دختر معمولی نیست...
#تابع_قوانین_ویسگون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۵۰۷
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط