همخونبیخون

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵


دو هفته بعد...


یونگی از بیمارستان مرخص شد.

عمارت پر از محافظ شده بود. هر گوشه‌ای یه نفر ایستاده بود. رینا حس میکرد توی یه قلعه‌ی نظامی زندگی میکنه.


رینا: این همه محافظ برای چیه؟

یونگی: برای اینکه بهت آسیبی نرسه.

رینا: ولی من فقط میرم دانشگاه و برمیگردم.

یونگی: میدونم. ولی خانواده‌ی پارک دست از سرم برنمیدارن. تا وقتی که من زندم، تو در خطری.


رینا نفس عمیقی کشید.


رینا: پس چیکار کنیم؟

یونگی: باید یه کاری کنم که دیگه نتونن به ما نزدیک بشن.

رینا: چه کاری؟


یونگی بهش نگاه کرد. چشماش تیره شده بود.

یونگی: باید ریشه‌شون رو بکنم.




یک ماه بعد_________________




یونگی هر شب دیر میومد خونه.

رینا میدونست داره روش کار میکنه. نقشه میکشه. با محافظ‌هاش جلسه میذاره.


یک شب، ساعت ۳ بامداد، رینا بیدار شد و صدای صحبت از اتاق یونگی شنید.

رفت جلوی در و گوش داد.


محافظ: خانواده‌ی پارک فردا جلسه دارن. همه‌ی سرانشون میان.

یونگی: چند نفر؟

محافظ: حداقل پونزده تا. با محافظ‌هاشون شاید پنجاه نفر.

یونگی: کافیه. فردا شب، همه‌شون رو یه جا میبینم.


رینا در رو باز کرد.



رینا: یونگی!... چه برنامه‌ای داری؟

یونگی به محافظ اشاره کرد تا بره.

یونگی: رینا، برو بخواب.


رینا: نه! میخوام بدونم چی کار میخوای بکنی!

یونگی: کاری که باید بکنم.

رینا: یعنی میخوای بری اونجا و همه‌شون رو بکشی؟


یونگی چیزی نگفت.

رینا: یونگی! این دیوونه‌ست! اگه بمیری چی؟


یونگی: نمیمیرم.

رینا: قول دادی دیگه نری جنگ!

یونگی: این جنگ نیست. این تموم کردن جنگیه که اونا شروع کردن.

رینا اشک توی چشماش جمع شد.


رینا: پس من چی؟ اگه بری و برنگردی، من چی میشم؟

یونگی بلند شد و رفت سمتش. دستش رو گرفت.

یونگی: برمیگردم. قول میدم.


رینا: قولت دیگه برام ارزش نداره.

یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشماش شکست.


یونگی: این بار واقعاً برمیگردم. فقط یه شب صبر کن. فردا صبح، همه‌چیز تموم میشه.



ادامه دارد.......



لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۵)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸صبح روز بعد___________...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 13جین تا نصف شب مشغول خوندن خبرهای قدیمی بود ...

🍷 شراب قرمزقسمت سوم: عمارت سیاهماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تا...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

پارت ۵۶

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط