#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
دو هفته بعد...
یونگی از بیمارستان مرخص شد.
عمارت پر از محافظ شده بود. هر گوشهای یه نفر ایستاده بود. رینا حس میکرد توی یه قلعهی نظامی زندگی میکنه.
رینا: این همه محافظ برای چیه؟
یونگی: برای اینکه بهت آسیبی نرسه.
رینا: ولی من فقط میرم دانشگاه و برمیگردم.
یونگی: میدونم. ولی خانوادهی پارک دست از سرم برنمیدارن. تا وقتی که من زندم، تو در خطری.
رینا نفس عمیقی کشید.
رینا: پس چیکار کنیم؟
یونگی: باید یه کاری کنم که دیگه نتونن به ما نزدیک بشن.
رینا: چه کاری؟
یونگی بهش نگاه کرد. چشماش تیره شده بود.
یونگی: باید ریشهشون رو بکنم.
یک ماه بعد_________________
یونگی هر شب دیر میومد خونه.
رینا میدونست داره روش کار میکنه. نقشه میکشه. با محافظهاش جلسه میذاره.
یک شب، ساعت ۳ بامداد، رینا بیدار شد و صدای صحبت از اتاق یونگی شنید.
رفت جلوی در و گوش داد.
محافظ: خانوادهی پارک فردا جلسه دارن. همهی سرانشون میان.
یونگی: چند نفر؟
محافظ: حداقل پونزده تا. با محافظهاشون شاید پنجاه نفر.
یونگی: کافیه. فردا شب، همهشون رو یه جا میبینم.
رینا در رو باز کرد.
رینا: یونگی!... چه برنامهای داری؟
یونگی به محافظ اشاره کرد تا بره.
یونگی: رینا، برو بخواب.
رینا: نه! میخوام بدونم چی کار میخوای بکنی!
یونگی: کاری که باید بکنم.
رینا: یعنی میخوای بری اونجا و همهشون رو بکشی؟
یونگی چیزی نگفت.
رینا: یونگی! این دیوونهست! اگه بمیری چی؟
یونگی: نمیمیرم.
رینا: قول دادی دیگه نری جنگ!
یونگی: این جنگ نیست. این تموم کردن جنگیه که اونا شروع کردن.
رینا اشک توی چشماش جمع شد.
رینا: پس من چی؟ اگه بری و برنگردی، من چی میشم؟
یونگی بلند شد و رفت سمتش. دستش رو گرفت.
یونگی: برمیگردم. قول میدم.
رینا: قولت دیگه برام ارزش نداره.
یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشماش شکست.
یونگی: این بار واقعاً برمیگردم. فقط یه شب صبر کن. فردا صبح، همهچیز تموم میشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
دو هفته بعد...
یونگی از بیمارستان مرخص شد.
عمارت پر از محافظ شده بود. هر گوشهای یه نفر ایستاده بود. رینا حس میکرد توی یه قلعهی نظامی زندگی میکنه.
رینا: این همه محافظ برای چیه؟
یونگی: برای اینکه بهت آسیبی نرسه.
رینا: ولی من فقط میرم دانشگاه و برمیگردم.
یونگی: میدونم. ولی خانوادهی پارک دست از سرم برنمیدارن. تا وقتی که من زندم، تو در خطری.
رینا نفس عمیقی کشید.
رینا: پس چیکار کنیم؟
یونگی: باید یه کاری کنم که دیگه نتونن به ما نزدیک بشن.
رینا: چه کاری؟
یونگی بهش نگاه کرد. چشماش تیره شده بود.
یونگی: باید ریشهشون رو بکنم.
یک ماه بعد_________________
یونگی هر شب دیر میومد خونه.
رینا میدونست داره روش کار میکنه. نقشه میکشه. با محافظهاش جلسه میذاره.
یک شب، ساعت ۳ بامداد، رینا بیدار شد و صدای صحبت از اتاق یونگی شنید.
رفت جلوی در و گوش داد.
محافظ: خانوادهی پارک فردا جلسه دارن. همهی سرانشون میان.
یونگی: چند نفر؟
محافظ: حداقل پونزده تا. با محافظهاشون شاید پنجاه نفر.
یونگی: کافیه. فردا شب، همهشون رو یه جا میبینم.
رینا در رو باز کرد.
رینا: یونگی!... چه برنامهای داری؟
یونگی به محافظ اشاره کرد تا بره.
یونگی: رینا، برو بخواب.
رینا: نه! میخوام بدونم چی کار میخوای بکنی!
یونگی: کاری که باید بکنم.
رینا: یعنی میخوای بری اونجا و همهشون رو بکشی؟
یونگی چیزی نگفت.
رینا: یونگی! این دیوونهست! اگه بمیری چی؟
یونگی: نمیمیرم.
رینا: قول دادی دیگه نری جنگ!
یونگی: این جنگ نیست. این تموم کردن جنگیه که اونا شروع کردن.
رینا اشک توی چشماش جمع شد.
رینا: پس من چی؟ اگه بری و برنگردی، من چی میشم؟
یونگی بلند شد و رفت سمتش. دستش رو گرفت.
یونگی: برمیگردم. قول میدم.
رینا: قولت دیگه برام ارزش نداره.
یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشماش شکست.
یونگی: این بار واقعاً برمیگردم. فقط یه شب صبر کن. فردا صبح، همهچیز تموم میشه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
- ۷۴۳
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط