داشتم فکر میکردم چقدر آدمهای امن خوبند آدم هایی که رازد

داشتم فکر می‌کردم چقدر آدمهای امن خوبند. آدم هایی که رازدارند. آن‌هایی که می‌توانی کنارشان خودت باشی و تمام روحت را عریان کنی. از همه‌چیز بی‌واهمه حرف بزنی، بدون هراسی از قضاوت شدن. آدم‌هایی که نه با لبها که با چشمها و روحشان لبخند می‌زنند. بدون این که زیاد بدانند، اعتماد می‌کنند و شاید خودشان هم هرگز ندانند در کدام روز سختت به تو رسیده‌اند و چطور خورشید شده‌اند وسط همه تاریکی های دلت. چقدر خورشیدها خوبند، چقدر بی‌منت و چقدر خوش‌بو و چقدر بوسیدنی و چقدر خواستنی‌اند. مهربانی هایی که انگار نهرهای بهشتند روی آتش تنهایی. درد و دریغ که کمند. بسیار کم...
دیدگاه ها (۰)

مثل ابری سپید بود در آسمان آبی. نمی‌شد لمسش کنی، یا او را به...

آدم دلتنگ، کم طاقت می شود. دانه های یاد، جمع می شوند از گوشه...

آ‌قای شاملو می‌فرمان من قبل از آیدا اصلا زن ندیده‌بودم...عش...

....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط