{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام

سلام، ببخشید نبودم، هی منم داستان دارم ها با این زندگی کی*ری، نمیدونم کسی نفرینم کرده یا چیز دیگه ای.
لباس سیاه رفیقم رو درآوردم جمعه 2 هفته پیش رفتم تهران 8 شب بهمون زنگ زدن که مادر بزرگ مامانم فوت کرده، فرداش برگشتیم و تا یک هفته فقط مراسم داشتیم منم هم ناراحت هم خسته نتونستم بقیه رمان رو بنویسم.
خب دیگه همین رو خواستم بگم، بقیه رمان هم انشالا بعدا مینویسم

فعلا 🥀🌫️
دیدگاه ها (۰)

چالش

سوال

P5

سلااام سیسیااامن هانام و رمان مینویسمرمانای زیادی نوستم ولی ...

سناریو بلولاک/قفل آبی

P4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط