آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
اَخم میکنم و میگویم:(( به تو ربطی نداره. فقط بگو باید از کدوم طرف برم.)) میدانم که منظور
او، موهایم است و میخواهد من را مسخره کند.
به زور جلوی خندهاش را میگیرد و بدون نادیده گرفتن حرفم میگوید:(( بارون یه فرصت عالی به
داوطلبهای امسال برای مردن داده. راستش رو بخوای بیشنریها مخالف بودن ولی تصمیم گرفته
شد، همه باید مثل موش آب کشیده بالای دره برن. با اینکه بارون همین الان داره بند میاد مرحله
اول شروع شده.))
(( چی؟)) انگشتانم را مشت میکنم. با عصبانیت میگویم:(( چرا زودتر نگفتی؟ الان باید از کدوم
طرف برم؟))
با بیتفاوتی شانهای بالا میاندازد و به دری که آن طرف حیاط قلعه است اشاره میکند.
(( برو اونجا و بعد راه پله رو دنبال کن. میتونی به عنوان آخرین نفر اونجا حاضر باشی.))
از سر لج مرد را به ستون کنار در ورودی هل میدهم و با عجله برمیگردم و به سمت در میدوم.
از در ورودی تا آن سر حیاط حداقل پنجاه متر میشود. اون مرد لعنتی باعث شد وقت تلف کنم و
مطمئناً اگر به مرحله اول نرسم باید برگردم، برگردم خانه و باعث ناامیدی برادرم شوم.
آفتاب کمکم از پشت ابرها بیرون میآید و روی لباسهای خیسم میتابد
☆☆☆
(( فوقالعادهاس!))
لبه دره خم میشوم و به عمق بیانتهایش زل میزنم، جایی که مه آن را پوشانده. برق ذوق در چشمان
یاسی رنگم میدرخشد. (( من قراره از این بالا رد بشم؟)) لعنتی! دارم بلند با خودم حرف میزنم.
به طنابی نگاه میکنم که با نقره به لبه دره متصل شده و به کوهی در دوردست میرسد.
☆☆☆
☆☆☆
ادامه=
اَخم میکنم و میگویم:(( به تو ربطی نداره. فقط بگو باید از کدوم طرف برم.)) میدانم که منظور
او، موهایم است و میخواهد من را مسخره کند.
به زور جلوی خندهاش را میگیرد و بدون نادیده گرفتن حرفم میگوید:(( بارون یه فرصت عالی به
داوطلبهای امسال برای مردن داده. راستش رو بخوای بیشنریها مخالف بودن ولی تصمیم گرفته
شد، همه باید مثل موش آب کشیده بالای دره برن. با اینکه بارون همین الان داره بند میاد مرحله
اول شروع شده.))
(( چی؟)) انگشتانم را مشت میکنم. با عصبانیت میگویم:(( چرا زودتر نگفتی؟ الان باید از کدوم
طرف برم؟))
با بیتفاوتی شانهای بالا میاندازد و به دری که آن طرف حیاط قلعه است اشاره میکند.
(( برو اونجا و بعد راه پله رو دنبال کن. میتونی به عنوان آخرین نفر اونجا حاضر باشی.))
از سر لج مرد را به ستون کنار در ورودی هل میدهم و با عجله برمیگردم و به سمت در میدوم.
از در ورودی تا آن سر حیاط حداقل پنجاه متر میشود. اون مرد لعنتی باعث شد وقت تلف کنم و
مطمئناً اگر به مرحله اول نرسم باید برگردم، برگردم خانه و باعث ناامیدی برادرم شوم.
آفتاب کمکم از پشت ابرها بیرون میآید و روی لباسهای خیسم میتابد
☆☆☆
(( فوقالعادهاس!))
لبه دره خم میشوم و به عمق بیانتهایش زل میزنم، جایی که مه آن را پوشانده. برق ذوق در چشمان
یاسی رنگم میدرخشد. (( من قراره از این بالا رد بشم؟)) لعنتی! دارم بلند با خودم حرف میزنم.
به طنابی نگاه میکنم که با نقره به لبه دره متصل شده و به کوهی در دوردست میرسد.
☆☆☆
- ۳۵۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط