آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
نگهبانی که پوست گندمی دارد در را باز میکند و رو به همکارش میگوید:(( بسه.
داری وقت تلف میکنی.)) و بعد به من نگاه میکند و به لباس و موهای خیسم اشاره میکند.(( بهتره زمانو از دست ندی، بچه. سریع برو و قبل از مرحله اول خودت رو خشک کن.))
در حد دو ثانیه به نشانه تشکر سرم را خم میکنم و از کنار نگهبان خشمگین رد میشوم. زمانی
که پایم را روی زمین ناهموار و خاکی داخل قلعه میگذارم،میتوانم هاله جادویی پراکنده در گوشه
و کنار قلعه را که مانند موجودی وحشی در سایهها پنهان شده، عمیقتر و واضحتر حس کنم.
این انرژی و هاله جادو مانند جادوی محافظ نیست که فردی برای دفاع از وِرگان گذاشته باشد،
این انرژی متعلق به خود وِرگان است. خودِ خودِ قلعه وِرگان. انگار زنده است و میتواند وِردهای
پیچیده بگوید. شنیده بودم که این قلعه پنج قرن در انتظار کسی است که ساختهاش.
قبلا باور نمیکردم، چون یک قلعه جان ندارد و نمیتواند دلتنگی یا انتظار را احساس کند؛ سنگها
و آجرها نمیتوانند هیچ احساسی را داشته باشند.
ولی حالا که وارد ورگان شدهام و خودم این جادوی زنده را از طرف قلعه احساس میکنم، متوجه
بعضی از حرفهای برادرم و افراد دیگر را میشوم. قلعه وِرگان زنده است و احساس دارد.
نسیمی میوزد و بوی خاک باران خورده را با خود پخش میکند. از بین ابرهای پفپفی پرتوهای
خورشید به قلعه میتابد.
(( نام؟)) چشمهایم از تعجب گرد میشود. با دستپاچگی به سمت صدایی که از کنارم آمده
برمیگردم. مردی قد بلند با موهای طلایی و پوستی به سفیدی برف را میبینم. قلمی از پر و چند
کاغذ با صدها نام را در دستش گرفته. جلیقهای سرمهای روی پیراهن سیاه رنگش پوشیده. روی
جلیقهاش دو ردیف دکمه نقرهای رنگ براق است. لباس کاتبها. چهرهای شاد و سرزنده دارد.
یک قدم جلو میروم و میگویم:(( وِردا. وِردا هستم.))
(( ممنون.)) قلمش را روی کاغذ میچرخاند و نامم را مینویسد. بعد از اتمام کارش نگاهی به من
میکند و میگوید:(( لازم نیست این رو بنویسم ولی...تو چند سالته؟))
☆☆☆
☆☆☆
ادامه=
نگهبانی که پوست گندمی دارد در را باز میکند و رو به همکارش میگوید:(( بسه.
داری وقت تلف میکنی.)) و بعد به من نگاه میکند و به لباس و موهای خیسم اشاره میکند.(( بهتره زمانو از دست ندی، بچه. سریع برو و قبل از مرحله اول خودت رو خشک کن.))
در حد دو ثانیه به نشانه تشکر سرم را خم میکنم و از کنار نگهبان خشمگین رد میشوم. زمانی
که پایم را روی زمین ناهموار و خاکی داخل قلعه میگذارم،میتوانم هاله جادویی پراکنده در گوشه
و کنار قلعه را که مانند موجودی وحشی در سایهها پنهان شده، عمیقتر و واضحتر حس کنم.
این انرژی و هاله جادو مانند جادوی محافظ نیست که فردی برای دفاع از وِرگان گذاشته باشد،
این انرژی متعلق به خود وِرگان است. خودِ خودِ قلعه وِرگان. انگار زنده است و میتواند وِردهای
پیچیده بگوید. شنیده بودم که این قلعه پنج قرن در انتظار کسی است که ساختهاش.
قبلا باور نمیکردم، چون یک قلعه جان ندارد و نمیتواند دلتنگی یا انتظار را احساس کند؛ سنگها
و آجرها نمیتوانند هیچ احساسی را داشته باشند.
ولی حالا که وارد ورگان شدهام و خودم این جادوی زنده را از طرف قلعه احساس میکنم، متوجه
بعضی از حرفهای برادرم و افراد دیگر را میشوم. قلعه وِرگان زنده است و احساس دارد.
نسیمی میوزد و بوی خاک باران خورده را با خود پخش میکند. از بین ابرهای پفپفی پرتوهای
خورشید به قلعه میتابد.
(( نام؟)) چشمهایم از تعجب گرد میشود. با دستپاچگی به سمت صدایی که از کنارم آمده
برمیگردم. مردی قد بلند با موهای طلایی و پوستی به سفیدی برف را میبینم. قلمی از پر و چند
کاغذ با صدها نام را در دستش گرفته. جلیقهای سرمهای روی پیراهن سیاه رنگش پوشیده. روی
جلیقهاش دو ردیف دکمه نقرهای رنگ براق است. لباس کاتبها. چهرهای شاد و سرزنده دارد.
یک قدم جلو میروم و میگویم:(( وِردا. وِردا هستم.))
(( ممنون.)) قلمش را روی کاغذ میچرخاند و نامم را مینویسد. بعد از اتمام کارش نگاهی به من
میکند و میگوید:(( لازم نیست این رو بنویسم ولی...تو چند سالته؟))
☆☆☆
- ۶۳۸
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط