{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لایک و فالو و بازنشر فراموش نشه قشنگام

. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت3

همان لحظه ، درِ یکی از اتاق‌ها باز شد و دریک بیرون آمد.
چهره‌اش مثل همیشه جدی بود ، اما نگاهش خیلی زود روی دختر غریبه‌ای که تازه وارد طبقه شده بود ، مکث کرد.
لونا ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
از نوع نگاهش معلوم بود که این مرد،فقط یک کارمند معمولی نیست.
دریک با خودش گفت:
«این دختر اینجا چیکار میکنه؟»
اما چیزی نگفت فقط از کنار او رد شد و به سمت دفتر الکساندر رفت.
لونا دلش میخواست زودتر اتاقش را پیدا کند و کارش را شروع کند،اما حسی بین ترس و کنجکاوی در سینه‌اش پیچیده بود.
چند دقیقه بعد،پشت میزش در بخش منشی ها نشسته بود،
اما هنوز نمی‌دانست که این میز،درواقع شروع سقوط آرام اوست.
در همین حین،در طبقه‌ی پایین‌تر،صدای قدم‌های تند و سبک دیگری در راهرو پیچید.

دینا
با همان انرژی همیشگی،با موهای صاف و چهره‌ی شادابش،از کنار چند نفر رد شد و مستقیم به سمت آسانسور رفت؛
انگار هیچ ترسی از این ساختمان نداشت؛
انگار اینجا خانه‌ی خودش بود؛
یکی از نگهبان ها زیر لب گفت:
« این شیر بچه اصلا خسته نمی‌شه؟»
دینا فقط لبخند زد و جواب داد:
«اگر خسته بشم،یعنی دارم درست زندگی نمی‌کنم»
همان لحظه،آسانسور ایستاد و در باز شد.
ویکتور از داخل آن بیرون آمد.
چهره‌اش همان حالت همیشگی جدی را داشت،اما نگاهش وقتی به دینا افتاد، نرم تر از برخوردش با بقیه شد
ویکتور با لحنی آرام گفت:
«بازم اینقدر سرحال؟»
دینا شانه بالا انداخت و با شیطنت گفت:
«تو هم اینقدر اخمو؟»

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

ممنون بابت حمایتت قشنگم

لایک فالو بازنشر یادتون نره قشنگام

پرفکت

خیلی بده

نظراتتون رو درمورد رمان بهم بگین قشنگام

لایک فالو و بازنشر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط