{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نظراتتون رو درمورد رمان بهم بگین قشنگام

. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت6

«وای خدای من! تو......تو همون لونا نیستی؟
همکلاسی من تو دانشگاه؟ باورم نمیشه! »
لونا با دیدن دینا،برای لحظه‌ای جا خورد.
اما سریع خودش را جمع کرد و با لبخندی دوستانه پاسخ داد:
«دینا؟ خودتی؟ وای چقدر عوض شدی! آره خودمم! »
دینا با هیجان به سمت لونا رفت و دستی را دور بازوی او انداخت ؛
«باورم نمیشه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ فکر می‌کردم دیگه هیچوقت نمی‌بینمت. »
لونا به دینا جواب داد:
«من اینجا شروع به کار کردم.»

الکساندر که تا آن لحظه با بی‌تفاوتی شاهد این صحنه بود،
حالا با دقت بیشتری به لونا نگاه می‌کرد.
دینا،همچنان دست لونا را گرفته بود،نگاهی گذرا به الکساندر انداخت و بعد دوباره روبه لونا گفت:
«بیا بریم قهوه بخوریم. باید خیلی حرف بزنیم! »
و قبل از اینکه لونا بتواد جوابی بدهد، دینا او را به سمت دفتر ویکتور کشید.
لونا فقط یک نگاه کوتاه به دینا انداخت و گفت:
«کار دارم.بعداً حرف می‌زنیم»
دینا خواست چیزی بگوید، اما لونا سریع از کنارشان رد شد.

دینا برای لحظه‌ای نگاهش را دنبال کرد، بعدش شانه بالا انداخت و روبه ویکتور کرد.
« تو هم بیا »
ویکتور ابرویش را بالا داد.
« کجا؟ »
دینا با لبخندی که تهش شیطنت بود، گفت:
«کلاب؛ یه شراب خوب می‌خوام ، امشب حوصله‌ی آدم‌های جدی رو ندارم. »


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

لایک و فالو و بازنشر فراموش نشه قشنگام

لایک فالو بازنشر یادتون نره قشنگام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط