{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: ببر من p8

رمان: ببر من p8


+: میشه بدونم چرا ؟

_: چون دوست ندارم

+: ولی من دوست دارم

_: تهیونگ اذیتم نکن

+: داری کم کم عصبیم میکنی

_: من ( بغض کم )

+: بله

_: باشه ( سرد )

+: نرو رو اعصابم

_: میشه بگی الان چیکار کردم ؟ ( بغض )

تهیونگ تا اومد چیزی بگه فیلیکس و لیسا گفتن

!: داری گریش رو در میاری ( عصبی )

+: من ؟

!: نه په من

٪ : راست میگه گریش رو درآوردی

_: (گریه )

!: نیاز نبود اینشکلی باهاش حرف بزنی ( عصبی )

فیلیکس منو کشید تو بغلش و سرم رو نوازش میکرد که تهیونگ گفت

+: ات ببخشید بخدا یه لحظه کنترلم رو از دست دادم

_:..........

&: تهیونگ کاری باهاش نداشته باش

٪ : واقعا که ازت انتظار نداشتم

+: چرا ؟

٪ : چرا ؟اشک خواهرم رو درآوردی

+: گفتم که از قسط این کار رو نکردم

_: فیلیکس هق میشه هق بریم هق

!: اره بریم اینجا نیاز نیست باشیم لیسا تو هم بیا

٪: باشه منم یه کم دیگه میام

فیلیکس سر تکون داد و دستم و گرفت بردم و گذاشتم تو ماشینش

ویو +


واقعا عذاب وجدان گرفتم که چرا سرش داد زدم آخه دوست داشتم باباش بدونه یه لحظه واقعا کنترلم رو از دست دادم الان میدونم که ازم دلخوره هر جوری شده با از دلش در بیارم

ویو _

واقعا وقتی که سرم داد زد تعجب کردم اون مردی که انتظار داشتم باهام مهربون باشه قبول کنه که به بابام نگیم سرم داد زد و من واقعا ناراحت شدم دوست داشتم برم و بمیرم فیلیکس و لیسا ازم دفاع کردن مخصوصا فیلیکس که اصلا نفهمیدم که رسیدیم عمارت حقم داشتم تو راه کلا تو فکر بودم که فیلیکس اومد منو از ماشین پیاده کرد و سرم رو گذاشت رو سینش و دستشم گذاشت پشت سرم که مامان و بابا نفهمن ولی خیلی ضایع بود ولی بردم بالا بدون اینکه چیزی به مامان و بابا بگه گفت لباسم رو عوض کنم و بخوابم

ویو !

رفتم پایین بعد از اینکه ات رو گذاشتم تو اتاقش معلوم بود خیلی ناراحته تو راه همش تو فکر بود . رفتم نشستم رو کاناپه که مامانم و بابام نشستن رو اون یکی کاناپه که مامانم گفت

مامان : ات چش شده

بابا: راست میگه بگو ببینم

!: هیچی

مامان : هیچی سر هیچی اون شکلی داشت گریه میکرد

بابا : میگی یا برم از‌ خودش بپرسم

!: باشه میگم ولی لطفا بهش نگید من گفتم

بابا : باشه بگو ببینم

!: ات دوست پسر داره

مامان : چیییییی ( خوشحال و جیغ )

!: مامان ارومممممم

مامان : باشه بگو

!: مثل اینکه دوست پسرش دعوت میشه به یه مهمونی و به اتم میگه که باهاش بره اتم قبول میکنه توی مهمونی وقتی که داشتن حرف میزدن دوست پسرش میگه که به تو بگن ولی ات قبول نمیکنه چون فکر میکرده که تو دعواش میکنی سر همین موضوع دوست پسرش سرش داد میزنه و میگه چرا و همین میشه یه دعوا

مامان : واقعا ؟


!: اره از دوستش شنیدم گفتش که داداشش دعوتش کرده ولی خوب بقیش رو خودم دیدم


مامان : داداشش

!: اره با داداشه دوستش قرار میزاره

مامان : اوووو

بابا : حالا کی هست ؟

!: میگم ولی کپ نکن

بابا : بگو ببینم

!: کیم تهیونگ شریکمون

بابا : چییییی

!: اره تهیونگ

مامان : وایییی دامادم چقدر خوشتیپه

!: تو از کجا میدونی

مامان : ..........


مامانم تا اومد چیزی بگه که صدا در اومد

ادامه دارد ....................


داستان رو دارم پیچیده میکنم و از این به بعد شرط داریم


شرط


۳۰ لایک

۲۰ کامنت

۱۰ بازنشر

بله من الکی زحمت نمیکشم پس شما هم زحمت بکشید 😁👍
دیدگاه ها (۲)

امممم 👄

بچه برای رمان این رو بزارم یا قبلی ؟؟

بچه حوصلم سر رفته میخوام رمان رو بزارم 😂 اما فیلمش رو گم کرد...

به به مثل اینکه خیلی ها منتظر رمان هستن پس سریع تر دنبال کنی...

part 8برادر ناتنی موهامو خشک کردم رفتم روی تختم ولو شدم داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط