Forbidden Moon (2)
Forbidden Moon (2)
ویو لیا
صبح روز بعد با صدای کلاغها از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجا هستم.
بعد چشمم به سقف چوبی اتاق افتاد و همهچیز یادم اومد.
خونهی مادربزرگ.
دهکدهی عجیب.
و اون حس مسخرهای که از دیروز ولم نمیکرد.
از تخت پایین اومدم و پرده رو کنار زدم.
مه هنوز روی جنگل خوابیده بود.
انگار اصلاً قصد نداشت از اونجا بره.
آه بلندی کشیدم و به ساعت نگاه کردم.
— عالیه... هشت صبح.
گرسنه بودم.
و از چیزی که توی یخچال پیدا کردم فقط یه بطری آب و دو تا سیب نصیبم شد.
تصمیم گرفتم برم دهکده و یه خرید درست و حسابی بکنم.
حداقل اونجا چند نفر آدم پیدا میشدن.
یا حداقل امیدوار بودم پیدا بشن.
---
دهکده کوچیکتر از چیزی بود که فکر میکردم.
چند تا مغازه.
یه کافه.
و چند خونه که کنار هم قرار گرفته بودن.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد نگاه مردم بود.
همه نگاهم میکردن.
بیش از حد.
یه زن مسن حتی وقتی از کنارش رد شدم، چند ثانیه کامل خیره موند.
انگار یه موجود عجیب دیده باشه.
کمکم داشتم معذب میشدم.
— خیلی خب... یا اینا آدم غریبه ندیدن یا من خیلی ترسناکم.
زیر لب غر زدم و وارد فروشگاه شدم.
مشغول جمع کردن وسایل بودم که صدای دو نفر رو شنیدم.
— همون دختره؟
— آره خودشه.
— هنوز اینجاست؟
سرم رو بلند کردم.
اما به محض اینکه متوجه شدن نگاهشون میکنم، ساکت شدن.
اخم کردم.
این قضیه کمکم داشت روی اعصابم میرفت.
---
وقتی از فروشگاه بیرون اومدم، هوا کمی تاریکتر شده بود.
چند کیسه خرید دستم بود و مسیر جنگل رو در پیش گرفتم.
اما بعد از چند دقیقه متوجه شدم...
گم شدم.
ایستادم.
به اطراف نگاه کردم.
همهجا شبیه هم بود.
درخت.
مه.
درخت.
بازم درخت.
— محشره لیا... واقعاً محشره.
گوشیم رو بیرون آوردم.
بدون آنتن.
البته که بدون آنتن بود.
چند قدم جلو رفتم.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرم بلند شد.
بدنم یخ کرد.
آروم برگشتم.
هیچی نبود.
اما مطمئن بودم صدا رو شنیده بودم.
بعد دوباره.
خش...
این بار نزدیکتر.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
— کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
فقط سکوت.
و بعد...
صدای قدمهایی که آروم نزدیک میشدن.
---
ویو جونگکوک
از همون لحظهای که وارد جنگل شد فهمیدم راهش رو گم کرده.
دختر واقعاً هیچ درکی از خطر نداشت.
تنهایی وارد عمیقترین بخش جنگل شده بود.
اونم نزدیک غروب.
عالی.
دستم رو روی تنه درخت گذاشتم و به اطراف گوش دادم.
مشکل فقط گم شدنش نبود.
بوی اون حالا همهجا پخش شده بود.
و این یعنی گرگهای قلمرو هم متوجه حضورش شده بودن.
چند نفر از اعضای قبیله همین حالا اطرافش بودن.
تائهجون کنارم ظاهر شد.
— باید برش گردونیم.
— میدونم.
— قبل از اینکه دردسر درست بشه.
نگاهم روی مسیر مقابل افتاد.
لیا وسط جنگل ایستاده بود و سعی میکرد بفهمه کجاست.
برای چند لحظه ساکت موندم.
بعد راه افتادم.
تائهجون پرسید:
— کجا میری؟
— برش برمیگردونم.
— خودت؟
جواب ندادم.
چون خودم هم نمیدونستم چرا دارم این کار رو میکنم.
فقط یه چیز رو میدونستم.
این دختر نباید امشب توی جنگل تنها میموند.
وگرنه اتفاق خوبی نمیافتاد.
...
ادامه دارد...
ویو لیا
صبح روز بعد با صدای کلاغها از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجا هستم.
بعد چشمم به سقف چوبی اتاق افتاد و همهچیز یادم اومد.
خونهی مادربزرگ.
دهکدهی عجیب.
و اون حس مسخرهای که از دیروز ولم نمیکرد.
از تخت پایین اومدم و پرده رو کنار زدم.
مه هنوز روی جنگل خوابیده بود.
انگار اصلاً قصد نداشت از اونجا بره.
آه بلندی کشیدم و به ساعت نگاه کردم.
— عالیه... هشت صبح.
گرسنه بودم.
و از چیزی که توی یخچال پیدا کردم فقط یه بطری آب و دو تا سیب نصیبم شد.
تصمیم گرفتم برم دهکده و یه خرید درست و حسابی بکنم.
حداقل اونجا چند نفر آدم پیدا میشدن.
یا حداقل امیدوار بودم پیدا بشن.
---
دهکده کوچیکتر از چیزی بود که فکر میکردم.
چند تا مغازه.
یه کافه.
و چند خونه که کنار هم قرار گرفته بودن.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد نگاه مردم بود.
همه نگاهم میکردن.
بیش از حد.
یه زن مسن حتی وقتی از کنارش رد شدم، چند ثانیه کامل خیره موند.
انگار یه موجود عجیب دیده باشه.
کمکم داشتم معذب میشدم.
— خیلی خب... یا اینا آدم غریبه ندیدن یا من خیلی ترسناکم.
زیر لب غر زدم و وارد فروشگاه شدم.
مشغول جمع کردن وسایل بودم که صدای دو نفر رو شنیدم.
— همون دختره؟
— آره خودشه.
— هنوز اینجاست؟
سرم رو بلند کردم.
اما به محض اینکه متوجه شدن نگاهشون میکنم، ساکت شدن.
اخم کردم.
این قضیه کمکم داشت روی اعصابم میرفت.
---
وقتی از فروشگاه بیرون اومدم، هوا کمی تاریکتر شده بود.
چند کیسه خرید دستم بود و مسیر جنگل رو در پیش گرفتم.
اما بعد از چند دقیقه متوجه شدم...
گم شدم.
ایستادم.
به اطراف نگاه کردم.
همهجا شبیه هم بود.
درخت.
مه.
درخت.
بازم درخت.
— محشره لیا... واقعاً محشره.
گوشیم رو بیرون آوردم.
بدون آنتن.
البته که بدون آنتن بود.
چند قدم جلو رفتم.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت سرم بلند شد.
بدنم یخ کرد.
آروم برگشتم.
هیچی نبود.
اما مطمئن بودم صدا رو شنیده بودم.
بعد دوباره.
خش...
این بار نزدیکتر.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
— کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
فقط سکوت.
و بعد...
صدای قدمهایی که آروم نزدیک میشدن.
---
ویو جونگکوک
از همون لحظهای که وارد جنگل شد فهمیدم راهش رو گم کرده.
دختر واقعاً هیچ درکی از خطر نداشت.
تنهایی وارد عمیقترین بخش جنگل شده بود.
اونم نزدیک غروب.
عالی.
دستم رو روی تنه درخت گذاشتم و به اطراف گوش دادم.
مشکل فقط گم شدنش نبود.
بوی اون حالا همهجا پخش شده بود.
و این یعنی گرگهای قلمرو هم متوجه حضورش شده بودن.
چند نفر از اعضای قبیله همین حالا اطرافش بودن.
تائهجون کنارم ظاهر شد.
— باید برش گردونیم.
— میدونم.
— قبل از اینکه دردسر درست بشه.
نگاهم روی مسیر مقابل افتاد.
لیا وسط جنگل ایستاده بود و سعی میکرد بفهمه کجاست.
برای چند لحظه ساکت موندم.
بعد راه افتادم.
تائهجون پرسید:
— کجا میری؟
— برش برمیگردونم.
— خودت؟
جواب ندادم.
چون خودم هم نمیدونستم چرا دارم این کار رو میکنم.
فقط یه چیز رو میدونستم.
این دختر نباید امشب توی جنگل تنها میموند.
وگرنه اتفاق خوبی نمیافتاد.
...
ادامه دارد...
- ۲۰۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط