{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (1)

Forbidden Moon (1)

ویو لیا

از همون لحظه‌ای که اتوبوس پیچ آخر جاده رو رد کرد، یه حس عجیب داشتم.

نمی‌دونم چرا.

شاید چون همه‌چی زیادی ساکت بود.

شاید چون داشتم به یه جای کاملاً غریبه می‌رفتم.

یا شاید چون برای اولین بار بعد از مدت‌ها، واقعاً تنها بودم.

وقتی اتوبوس نگه داشت، راننده گفت:

— رسیدی دختر جون.

سرم رو تکون دادم و چمدونم رو برداشتم.

همین که پام به زمین رسید، باد سردی خورد توی صورتم.

اخم کردم.

— وای... چه استقبال گرمی.

اتوبوس رفت و من موندم وسط یه جاده خلوت.

عالی.

به اطراف نگاه کردم.

درخت.

مه.

بازم درخت.

انگار وسط یه فیلم ترسناک افتاده بودم.

نقشه رو از جیبم درآوردم و راه افتادم.

چند دقیقه بعد، حس کردم یکی داره نگاهم می‌کنه.

قدم‌هام آروم شد.

به پشت سرم نگاه کردم.

هیچ‌کس نبود.

— لیا، لطفاً از همین روز اول دیوونه نشو.

زیر لب غر زدم و دوباره راه افتادم.

اما اون حس لعنتی از بین نمی‌رفت...


---

ویو جونگکوک

یه انسان وارد قلمرو شده بود.

و من از چند کیلومتر اون‌طرف‌تر بوش رو حس کرده بودم.

روی صخره ایستاده بودم و از دور نگاهش می‌کردم.

دختر آروم توی جاده راه می‌رفت و هیچ ایده‌ای نداشت کجا اومده.

تائه‌جون کنارم ایستاد.

— باید برش گردونیم.

چشم از دختر برنداشتم.

— نه.

— نه؟

— فعلاً نه.

اخماش رفت توی هم.

اما چیزی نگفت.

خودمم دلیل تصمیمم رو نمی‌فهمیدم.

فقط یه چیزی درباره اون دختر درست نبود.

و هرچی بیشتر نگاهش می‌کردم...

بیشتر مطمئن می‌شدم ورودش اتفاقی نیست.

...

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (2)ویو لیاصبح روز بعد با صدای کلاغ‌ها از خواب...

Forbidden Moon (3)ویو لیاقلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.صدا...

Forbidden Moonاسم:: forbidden moon معنی:: ماه ممنوعهژانر: گ...

شات کنیم همو؟ 🛐🌚آمار مهم نیست🎀.. 24 ساعت میمونه✨کامنت یا پیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط