_____________________________
_____________________________
گاهی فکر میکنم انسان از جنسِ رفتن آفریده شده؛
از جنسِ دلتنگیهایی که در گلویش جوانه میزنند و به لبخندی بیصدا ختم میشوند.
ما راه میرویم، میافتیم، دوباره برمیخیزیم؛
و در تمام این رفتوآمدها، چیزی در درونمان آهسته میشکند و آهستهتر بالغ میشود.
من به شبهایی ایمان دارم که چراغی در آنها روشن نیست،
اما ستارهای پنهان در دلِ تاریکی نفس میکشد.
به چشمهایی که خستهاند، اما هنوز جرئتِ دیدن دارند.
شاید زندگی همین باشد؛
ایستادن بر لبهی فروپاشی
و انتخابِ دوبارهی ادامه دادن،
بیآنکه جهان بداند درونت چند بار ویران شدهای.
_____________________________
گاهی فکر میکنم انسان از جنسِ رفتن آفریده شده؛
از جنسِ دلتنگیهایی که در گلویش جوانه میزنند و به لبخندی بیصدا ختم میشوند.
ما راه میرویم، میافتیم، دوباره برمیخیزیم؛
و در تمام این رفتوآمدها، چیزی در درونمان آهسته میشکند و آهستهتر بالغ میشود.
من به شبهایی ایمان دارم که چراغی در آنها روشن نیست،
اما ستارهای پنهان در دلِ تاریکی نفس میکشد.
به چشمهایی که خستهاند، اما هنوز جرئتِ دیدن دارند.
شاید زندگی همین باشد؛
ایستادن بر لبهی فروپاشی
و انتخابِ دوبارهی ادامه دادن،
بیآنکه جهان بداند درونت چند بار ویران شدهای.
_____________________________
- ۸۳۸
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط