{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____________________________

_____________________________

گاهی فکر می‌کنم انسان از جنسِ رفتن آفریده شده؛
از جنسِ دلتنگی‌هایی که در گلویش جوانه می‌زنند و به لبخندی بی‌صدا ختم می‌شوند.
ما راه می‌رویم، می‌افتیم، دوباره برمی‌خیزیم؛
و در تمام این رفت‌وآمدها، چیزی در درون‌مان آهسته می‌شکند و آهسته‌تر بالغ می‌شود.
من به شب‌هایی ایمان دارم که چراغی در آن‌ها روشن نیست،
اما ستاره‌ای پنهان در دلِ تاریکی نفس می‌کشد.
به چشم‌هایی که خسته‌اند، اما هنوز جرئتِ دیدن دارند.
شاید زندگی همین باشد؛
ایستادن بر لبه‌ی فروپاشی
و انتخابِ دوباره‌ی ادامه دادن،
بی‌آن‌که جهان بداند درونت چند بار ویران شده‌ای.

_____________________________
دیدگاه ها (۴)

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۷‌در میانه‌ی هسته‌ی ...

نقدی بر تئاتر «نکبت» به بهانه‌ی انتشار در شبکه‌ی نمایش خانگی

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

پارت: 10 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**روز چهارم تنبیه بود و سال...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت17ویو کوکدست‌ه...

از دشمنان تا عاشقان

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

پارت ۳: رقصِ رنگ‌ها و نت‌هاهفته‌های بعد، مدرسه‌ی شلوغ و پر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط