p. ۴
☆درخواستی☆
_شارلوت میخام باهات درمود یه چیزی صحبت کنم.
ات همزمان که داشت میخورد و دهنش پر از غذا بود گفت:
+میشنومـ
_خودت اون جریان را میدونی اول سال افتاد. حتی بهتم ثابت کردم که کنترلم دست خودم نبود.
+اره ولی چه فایده ایا این باعث میشه که جون از دست رفته...
ات عصبی شد ولی یه لحظه به خودش اومد و خودشا جمع کرد.
_جون از دست رفته؟ یعنی چی؟
+تو باعث اون شارلوت قبلی بمیره. زدی تو ذقش. و اون ورژن از شارلوت را کشتی.
_من واقعا معذرت میخام. دیگه چجوری بهت ثابت کنم که از اون کارم پشیمونم و واقعا دوست دارم؟(داد)
ویو ات
چی؟ این الان چی گفت؟ دوستم داره؟ قلب شروع کرد به تند زدن داشت از جاش میکند.
نظر من چی؟ من دوستش دارم؟ باید بگم اره. بیشتر از هرچی دوستش دارم ولی.... ولی انتقام خو..ن شارلوت چی؟
نمیدونم چیکار کنم. من اگه انتقام بگیرم شارلوت برمیگرده!؟ زنده میشه؟ ولی اون...
اووووف چیکار کنمـ...؟ چنگال و کارد را گذاشتم کنار بشقاب و دور دهنما پاک کردم. صورتما بردم جلو و اروم گفتم:
+هوش چه خبره چرا داد میزنی؟ ابرومونا بردی حیون
_ابرو؟ من دادرم میگم دوست دارم بعد تو میگی ابرومون رفت؟
تهیونگ تز جاش بلند و داد زد و حرف دلشا به همه گفت.
_ای مردم من عاشق شدم ایا گناهه؟
همه با یه لبخند گفتن نه. برای تهیونگ خوشحال بودن. ولی ات اینجا واقعا دلش رفت.
منتظر یه نشونه بود. بین دوتا از عزیزانش گیر کرده بود. یکی عشقش و یکی هم خواهرش.
خدا خدا میکرد یه نشونه بیاد یا یه معجزه بشه. چشمش خورد به اون طرف. شارلوتا دید.
خشکش زد. چند بار زبونشا باز و بسه کرد ولی نتونست از شدت شوک حرفی بزنه. شارلوت با لباس سفید شادی از توی چشماش و قیافش میبارید.
انگار از ته دل شاد بود. اونجا خوش بود. یه لبخندی زد به ات و با خنده سرشو تکون داد و یه چشمک زد.
ات هم خوشحال بود و هم ترسیده بود. منظورشو گرفت. برگشت و به تهیونگ نگاه کرد. ولی هنوز خواهرش توی ذهنش بودـ
+تهیونگ بگیر بشین (حرصی)
_تو اول جواب منا بده... عاشق شدن گناهه بعد من میشینم(داد)
+نه نیست بگیر بشین.
تهیونگ با یه لبخندی نشست سر جاش و نگاه خیره اش افتاد به ات..
+تو عاشق منی؟
_اون چجورم.
+دروغ چرا منم عاشقتم خودت که میدونی.
تهیونگ اومد حرف بزنه که ات پرید وسط حرفش و نزاشت حرف بزنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعد۴۵لایک❣️
بچه ها حمایت ها کم شده. ممنون میشم حمایت کنید تا فیک های بیشتری، بزارمـ🎀
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی
#تابع_قوانین_ویسگون★
_شارلوت میخام باهات درمود یه چیزی صحبت کنم.
ات همزمان که داشت میخورد و دهنش پر از غذا بود گفت:
+میشنومـ
_خودت اون جریان را میدونی اول سال افتاد. حتی بهتم ثابت کردم که کنترلم دست خودم نبود.
+اره ولی چه فایده ایا این باعث میشه که جون از دست رفته...
ات عصبی شد ولی یه لحظه به خودش اومد و خودشا جمع کرد.
_جون از دست رفته؟ یعنی چی؟
+تو باعث اون شارلوت قبلی بمیره. زدی تو ذقش. و اون ورژن از شارلوت را کشتی.
_من واقعا معذرت میخام. دیگه چجوری بهت ثابت کنم که از اون کارم پشیمونم و واقعا دوست دارم؟(داد)
ویو ات
چی؟ این الان چی گفت؟ دوستم داره؟ قلب شروع کرد به تند زدن داشت از جاش میکند.
نظر من چی؟ من دوستش دارم؟ باید بگم اره. بیشتر از هرچی دوستش دارم ولی.... ولی انتقام خو..ن شارلوت چی؟
نمیدونم چیکار کنم. من اگه انتقام بگیرم شارلوت برمیگرده!؟ زنده میشه؟ ولی اون...
اووووف چیکار کنمـ...؟ چنگال و کارد را گذاشتم کنار بشقاب و دور دهنما پاک کردم. صورتما بردم جلو و اروم گفتم:
+هوش چه خبره چرا داد میزنی؟ ابرومونا بردی حیون
_ابرو؟ من دادرم میگم دوست دارم بعد تو میگی ابرومون رفت؟
تهیونگ تز جاش بلند و داد زد و حرف دلشا به همه گفت.
_ای مردم من عاشق شدم ایا گناهه؟
همه با یه لبخند گفتن نه. برای تهیونگ خوشحال بودن. ولی ات اینجا واقعا دلش رفت.
منتظر یه نشونه بود. بین دوتا از عزیزانش گیر کرده بود. یکی عشقش و یکی هم خواهرش.
خدا خدا میکرد یه نشونه بیاد یا یه معجزه بشه. چشمش خورد به اون طرف. شارلوتا دید.
خشکش زد. چند بار زبونشا باز و بسه کرد ولی نتونست از شدت شوک حرفی بزنه. شارلوت با لباس سفید شادی از توی چشماش و قیافش میبارید.
انگار از ته دل شاد بود. اونجا خوش بود. یه لبخندی زد به ات و با خنده سرشو تکون داد و یه چشمک زد.
ات هم خوشحال بود و هم ترسیده بود. منظورشو گرفت. برگشت و به تهیونگ نگاه کرد. ولی هنوز خواهرش توی ذهنش بودـ
+تهیونگ بگیر بشین (حرصی)
_تو اول جواب منا بده... عاشق شدن گناهه بعد من میشینم(داد)
+نه نیست بگیر بشین.
تهیونگ با یه لبخندی نشست سر جاش و نگاه خیره اش افتاد به ات..
+تو عاشق منی؟
_اون چجورم.
+دروغ چرا منم عاشقتم خودت که میدونی.
تهیونگ اومد حرف بزنه که ات پرید وسط حرفش و نزاشت حرف بزنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعد۴۵لایک❣️
بچه ها حمایت ها کم شده. ممنون میشم حمایت کنید تا فیک های بیشتری، بزارمـ🎀
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی
#تابع_قوانین_ویسگون★
- ۵۰۳
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط