{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک جونگکوک

part. ¹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
POV آلیا

صدای برخورد چیزی با زمین از طبقه پایین آمد. آلیا که چهار ماه از بارداری‌اش می‌گذشت، از روی مبل بلند شد و به ساعت نگاه کرد.

«جونگکوک؟»

قرار بود شوهرش تا دو ساعت دیگر به خانه برگردد.

پاسخی نشنید.

آهسته به سمت اتاق کار رفت؛ اتاقی که جونگکوک همیشه درش را قفل می‌کرد.

اما امشب در نیمه‌باز بود.

دلشوره‌ای عجیب در سینه‌اش پیچید.

وقتی وارد شد، لپ‌تاپی روی میز روشن بود.

صفحه پر از عکس‌هایی بود که نفسش را بند آورد.

عکس مردانی زخمی.

گزارش‌های محرمانه.

اسلحه.

و در میان همه آن‌ها...

عکسی از جونگکوک.

با لباسی سیاه.

کنار چند مرد مسلح.

آلیا زیر لب زمزمه کرد:

«نه... این امکان نداره...»

ناگهان صدایی از پشت سرش آمد.

«کاش اینو نمی‌دیدی.»

آلیا خشکش زد.

به‌آرامی برگشت.

جونگکوک پشت در ایستاده بود.

اما چهره‌اش مثل همیشه نبود.

آن لبخند آرام و مهربان را نداشت.

برای اولین بار، آلیا احساس کرد مردی که روبه‌رویش ایستاده را واقعاً نمی‌شناسد.

«جونگکوک... اینا چیه؟»

سکوت.

«بهم بگو دروغه.»

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

«نمی‌تونم.»

رنگ از صورت آلیا پرید.

«پس واقعیه؟»

جونگکوک آرام گفت:

«بخشی ازش.»

و همان لحظه، زندگی‌ای که آلیا فکر می‌کرد می‌شناسد، شروع به فرو ریختن کرد...


POV آلیا

نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

به مردی خیره شده بود که سه سال کنارش زندگی کرده بود. مردی که هر صبح برایش صبحانه درست می‌کرد، وقتی حالش بد می‌شد کنارش می‌نشست و ساعت‌ها موهایش را نوازش می‌کرد.

حالا همان مرد روبه‌رویش ایستاده بود و نمی‌توانست حقیقت را انکار کند.

«بخشی ازش؟»

صدایش لرزید.

«منظورت از بخشی ازش چیه؟»

جونگکوک چند قدم جلو آمد.

«آلیا... اول بشین.»
«نه!»

اشک در چشمانش جمع شد.

«تو کی هستی؟»

برای اولین بار دید که جونگکوک جواب را نمی‌داند.

سکوت کرد.
و همین سکوت از هر جوابی ترسناک‌تر بود.

«اون آدم‌ها کی بودن؟»

«...»

«اون اسلحه‌ها چی بودن؟»

«...»

«جونگکوک!»

جونگکوک پلک بست.

انگار اعتراف کردن برایش از هر زخمی دردناک‌تر بود.

«من سال‌ها برای یه سازمان کار می‌کردم.»

قلب آلیا فرو ریخت.

«چه سازمانی؟»
«سازمانی که نباید نزدیکش می‌شدی.»

اشک از گونه‌اش پایین افتاد.

«تو آدم کشتی؟»

جونگکوک سرش را پایین انداخت.

همان یک حرکت کافی بود.دیگر لازم نبود چیزی بگوید.

آلیا عقب رفت.

یک قدم.

دو قدم.

سه قدم.

انگار ناگهان تمام خاطراتش رنگ دیگری گرفته بودند.

تمام لبخندها.

تمام بغل کردن‌ها.

تمام شب‌هایی که کنار هم خوابیده بودند.

«نه...»

زیر لب گفت.

«نه...»

و بعد دوید


POV جونگکوک

همین لحظه را سال‌ها ازش می‌ترسید.

روزی که آلیا حقیقت را بفهمد.

روزی که آن نگاه را در چشم‌هایش ببیند.

ترس.

وحشت.

بی‌اعتمادی.

همان چیزی که حالا داشت می‌دید.

وقتی آلیا به سمت در دوید، جونگکوک دنبالش نرفت.

فقط ایستاد.

مثل مردی که دارد زندگی‌اش را از دست می‌دهد.

صدای بسته شدن در خانه آمد.

و بعد سکوت.

خانه‌ای که همیشه با خنده‌های آلیا زنده بود، ناگهان خالی شد.

جونگکوک مشتش را روی میز کوبید.

برای اولین بار بعد از سال‌ها احساس ضعف کرد.

اما فقط چند ثانیه.

چند ثانیه بعد تلفنش زنگ خورد.

نام روی صفحه باعث شد اخم کند.

"مین وو"

یکی از افراد قدیمی سازمان.

تماس را جواب داد.

«چی شده؟»

صدای مرد مضطرب بود.

«رئیس فهمیده.»

جونگکوک یخ زد.

«چیو فهمیده؟»

«اینکه می‌خوای از سازمان جدا بشی.»

سکوت.

«و حالا دنبال توئه.»

جونگکوک آرام چشمانش را بست.

همه چیز بدتر از چیزی بود که تصور می‌کرد.اگر رئیس سازمان به سراغش می‌آمد...

فقط خودش در خطر نبود.آلیا هم در خطر بود.و بچه‌شان


POV آلیا

باران می‌بارید.روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بود.

دستانش روی شکمش بود.اشک‌هایش بند نمی‌آمد.

نمی‌توانست باور کند.تمام این مدت کنار یک قاتل زندگی کرده بود.

اما چیزی ذهنش را آزار می‌داد.
اگر جونگکوک واقعاً آن هیولایی بود که باید می‌بود...

پس چرا هیچ‌وقت حتی صدایش را روی او بلند نکرده بود؟چرا همیشه مراقبش بود؟

چرا وقتی مریض می‌شد شب تا صبح بیدار می‌ماند؟چرا؟صدای زنی باعث شد سرش را بالا بیاورد.

«خانم آلیا؟»

متعجب شد.زن غریبه‌ای مقابلش ایستاده بود.لباس سیاه پوشیده بود.نگاهش سرد بود.خیلی سرد.

«منو می‌شناسی؟»

زن لبخند کوتاهی زد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

دل آلیا فرو ریخت.

«تو کی هستی؟»

زن آرام گفت:

«کسی که اومده پیغامی از طرف رئیس برسونه.»
دیدگاه ها (۱)

p.اخر

p. ۴

عنوان:«یخ سیاه» ꧁꧂پارت اول: ☆مردی که احساسی ندارد. ☆جونگکوک ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 51["ویو سلین"]+"آره..."اشک روی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط