Amityville Horror House
21:Amityville Horror House
خانهی ترسناک امیتویل
چشمانم گشاد میشود یعنی مخیواد برایم داستانشو بگه؟ پس با نورا نزدیک بوده .
با کلماتی آروم شروع به حرف زدن میکند:«این خونه یک آدم نجیب زاده بود.. که از قضا این جیب زاده دختری داشت؛ زیبای دخترش گوش در گوش کل شهر پیچید حتی مردم عادی هم میدانست و وقتی به ین خونه می اومدن مشتاق دیدن نورا میشد،
منم به عنوان یه پسر ازشون کم نزاشتم.هر روز میرفتم بالای اون درخت مینشستم ،چون میگفتن نورا اکثرا اوجاست اولی روز که رفتم اینقدر منتظر نشستم که خوابم برد.
یه هفته همینطوری گذشت، برام عجیب بود به خودم گفتم شاید رفته باشن به یه سفری. ولی فردش گفتم اخرین روزی میشه که میرم اونجا،و بعدش اون روز هم اونقدر منتظر موندم. که خوابم برد، که یهو با یه جیغی از خواب بیدار شدم
تا به خودم اومدم نزدیک بود از درخت پایین بیفتم خودمو به یکی از شاخه ها گرفتم و همون موقعه بود متوجه شدم یه مار روی شونه هامه؛آدم تسویی نبودم راستش، چشمای افعی مار تو چشمام قفل شده بود، در حالی که به سختی خودمو با یه شاخه گرفته بودم، آروم بودم و به صورت مار نگاه میکردم .
مار سمی ای نبود، بزرگ هم نبود، دستم عرق کرده بود به سختی خودمو نگه داشته بودم. ولی نگاهمو از مار نمیگرفتم خیلی جالب بود که ماره بعد چند دقیقه رفت .و من از درخت پایین اومدم لباسامو تکونم و همین طور کفشامو تمیز میکردم... که نگاهم به جلو افتاد و دامن کرمی اشرافی که با طرح های طلایی پوشیده بود خیره شدم، فهمیدم ی دختر جلوم ایستاده ولی وقتی سرمو بلند کردم تا به صورتش خیره شم دنیا اطرافم بلعیده شد....
چشماش به تاریکی شب بود و موهاش هم همینطور موهاشو باز گذاشته بود و در باد تکون میخورد .هیچ وقت تو عمرم صحنه به این عجیبی رو ندیده بودم پوستش خیلی سفید بود ،درست تضاد با موها و چشماش و مژهای بلند ولی از همه جالب تر لب های غنچه ای سرخش بود.
نمیدونم چند دقیقه گذشت فقط میدونم یه مدت زیادی به هم خیره شده بودیم ،اخرش اون حرف زد
:«خیلی متاسفم همشهری که بیدارتون کردم ولی وقتی داشتم از اینجا میگذشتم متوجه شدم یه مار روی بدنتونه» بعدا فهمیدیم نورا همیشه بین درخت ها قایم میشد و منتظر میشد تا من خوابم ببره و زیر درخت بهم نگاه میکرد .
به چشمانش خیره شدم و تعظیم کوچکی کردم با نیشخند گفتم:«خب واقعا ازتون متشکرم ولی کاش راه بهرتی برای نجاتم میافتین بانــوی...؟» لبخند ریزی کرد و دستاشو جلو دهنش گذاشت هیچ وقت به صورت و لبخند دخترها توجه نکرده بودم تا اون روز
:«اوه متاسفم..نورا بروکس هستم جناب؟.» دستانش را گرفتم و خیلی کوچولو بوسیمدش وفورا عقب کشیدم ولی دستاش خیلی نرم بودن:«جئون جونگکوک هستم البته میتون بهم بگین جک اسم دوممه»»
جونگکوک با پایان حرف هایش لبخند روی لب هایش مینشند ،انگار با یاد آن خاطره قدیمی در سرش دارد.
دقایقی را در خیال سپری میکند ولی بعد لبخندش محومیشود و به درور خیره میشود، با کمی احتیاط حرف میزنم:«اینقدر مشتاق بودی نورا رو ببینی وقتی دیدیش برخلاف تصوراتت نبود؟همونقدر زیبا و اشرافی و مودب بود؟!»جونگکوک توجهش را به من میدهد و میخندد چشمانش به چشمانم می افتد:«بهتر از تصوراتم بود خیلی بهترحتی همین الان هم هست!»
_الان؟
_آره...هر روز میبنمش اون لبخندش تغییر نکرده ولی..منو یادش نمیاد..
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
خانهی ترسناک امیتویل
چشمانم گشاد میشود یعنی مخیواد برایم داستانشو بگه؟ پس با نورا نزدیک بوده .
با کلماتی آروم شروع به حرف زدن میکند:«این خونه یک آدم نجیب زاده بود.. که از قضا این جیب زاده دختری داشت؛ زیبای دخترش گوش در گوش کل شهر پیچید حتی مردم عادی هم میدانست و وقتی به ین خونه می اومدن مشتاق دیدن نورا میشد،
منم به عنوان یه پسر ازشون کم نزاشتم.هر روز میرفتم بالای اون درخت مینشستم ،چون میگفتن نورا اکثرا اوجاست اولی روز که رفتم اینقدر منتظر نشستم که خوابم برد.
یه هفته همینطوری گذشت، برام عجیب بود به خودم گفتم شاید رفته باشن به یه سفری. ولی فردش گفتم اخرین روزی میشه که میرم اونجا،و بعدش اون روز هم اونقدر منتظر موندم. که خوابم برد، که یهو با یه جیغی از خواب بیدار شدم
تا به خودم اومدم نزدیک بود از درخت پایین بیفتم خودمو به یکی از شاخه ها گرفتم و همون موقعه بود متوجه شدم یه مار روی شونه هامه؛آدم تسویی نبودم راستش، چشمای افعی مار تو چشمام قفل شده بود، در حالی که به سختی خودمو با یه شاخه گرفته بودم، آروم بودم و به صورت مار نگاه میکردم .
مار سمی ای نبود، بزرگ هم نبود، دستم عرق کرده بود به سختی خودمو نگه داشته بودم. ولی نگاهمو از مار نمیگرفتم خیلی جالب بود که ماره بعد چند دقیقه رفت .و من از درخت پایین اومدم لباسامو تکونم و همین طور کفشامو تمیز میکردم... که نگاهم به جلو افتاد و دامن کرمی اشرافی که با طرح های طلایی پوشیده بود خیره شدم، فهمیدم ی دختر جلوم ایستاده ولی وقتی سرمو بلند کردم تا به صورتش خیره شم دنیا اطرافم بلعیده شد....
چشماش به تاریکی شب بود و موهاش هم همینطور موهاشو باز گذاشته بود و در باد تکون میخورد .هیچ وقت تو عمرم صحنه به این عجیبی رو ندیده بودم پوستش خیلی سفید بود ،درست تضاد با موها و چشماش و مژهای بلند ولی از همه جالب تر لب های غنچه ای سرخش بود.
نمیدونم چند دقیقه گذشت فقط میدونم یه مدت زیادی به هم خیره شده بودیم ،اخرش اون حرف زد
:«خیلی متاسفم همشهری که بیدارتون کردم ولی وقتی داشتم از اینجا میگذشتم متوجه شدم یه مار روی بدنتونه» بعدا فهمیدیم نورا همیشه بین درخت ها قایم میشد و منتظر میشد تا من خوابم ببره و زیر درخت بهم نگاه میکرد .
به چشمانش خیره شدم و تعظیم کوچکی کردم با نیشخند گفتم:«خب واقعا ازتون متشکرم ولی کاش راه بهرتی برای نجاتم میافتین بانــوی...؟» لبخند ریزی کرد و دستاشو جلو دهنش گذاشت هیچ وقت به صورت و لبخند دخترها توجه نکرده بودم تا اون روز
:«اوه متاسفم..نورا بروکس هستم جناب؟.» دستانش را گرفتم و خیلی کوچولو بوسیمدش وفورا عقب کشیدم ولی دستاش خیلی نرم بودن:«جئون جونگکوک هستم البته میتون بهم بگین جک اسم دوممه»»
جونگکوک با پایان حرف هایش لبخند روی لب هایش مینشند ،انگار با یاد آن خاطره قدیمی در سرش دارد.
دقایقی را در خیال سپری میکند ولی بعد لبخندش محومیشود و به درور خیره میشود، با کمی احتیاط حرف میزنم:«اینقدر مشتاق بودی نورا رو ببینی وقتی دیدیش برخلاف تصوراتت نبود؟همونقدر زیبا و اشرافی و مودب بود؟!»جونگکوک توجهش را به من میدهد و میخندد چشمانش به چشمانم می افتد:«بهتر از تصوراتم بود خیلی بهترحتی همین الان هم هست!»
_الان؟
_آره...هر روز میبنمش اون لبخندش تغییر نکرده ولی..منو یادش نمیاد..
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
- ۳.۴k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط