{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‹ سایه‌هایی که می‌رقصند و قصه‌های ناگفته را زمزمه می‌کنند

‹ سایه‌هایی که می‌رقصند و قصه‌های ناگفته را زمزمه می‌کنند انگار که زمان ، در این ساعتِ سنگی ، ایستاده است در صندوقچهٔ کهنهٔ خاطرات ، جز غباری از بوسه‌های فراموش‌شده و عطرِ چایِ سردشده ، چیزی نمانده نجوایِ باد ، در گوشِ تنهاییِ من ، آوازِ دوردستِ شکست‌هایِ کهنه را می‌خواند و من ، در این تالارِ سکوت ، تنها شاهدِ غروبِ آخرین نورِ امیدم .
دیدگاه ها (۰)

در ایـن پریشـانی روزگـارمـبادا فراموش کنـی دوستت دارم . . . ...

دلم می‌خواست در آن هوای گرفته ‌ی بعد باران زیر چتر نگاهت قد...

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ جانِ من است « ‌‌ ‌ ‌او ‌ ‌‌ ‌» .

می‌خواستم بہ تو بگویم کہ دلم برایـت تنگ شده ، ‌‌ ‌ ‌ ‌اما می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط