{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم می‌خواست

دلم می‌خواست
در آن هوای گرفته ‌ی بعد باران
زیر چتر نگاهت قدم بزنم ،
« اما تو دور بودی
دور تر از همیشه »
آنقدر دور که حتی صدایم
هم به تو نمي‌رسید
انگار که میان من و تو
دیواری نامرئی قد علم کرده بود
دیواری از جنس حرف های ناگفته
و نگاه های بر زمین افتاد .
من در این سوی دیوار ایستاده بودم
و انتهای افق خیره ‌می‌شدم
به جایی که شاید روزی تو پیدا شوی
اما این انتظار ، خود داستانی است
پر از اندوه
داستانی که هر فصلش
با بغضی تازه آغاز می‌شود .
دیدگاه ها (۰)

دستانت رااندڪی به مں امانت بده ‌می‌خواهم با آنهاࡏަره از بافت...

« برای چشم تو ؛ باید کتاب دیوان گفتنمی‌شود که تویک بیت مختصر...

در ایـن پریشـانی روزگـارمـبادا فراموش کنـی دوستت دارم . . . ...

‹ سایه‌هایی که می‌رقصند و قصه‌های ناگفته را زمزمه می‌کنند ان...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

رها شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط