{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part29

کوک پایین آمد—زانو زد. در تاریکی ساحل، ژستش کمیک نبود. جدی بود. مقدس بود.

مثل آدمی که می‌داند چند ثانیه بعد ممکن است هرچه ساخته را از دست بدهد.

گفت:

«چون بالاخره یاد گرفتم عشق فقط گفتنِ “دوستت دارم” نیست.

عشق… یعنی وقتی می‌ترسم، باز هم جلوت بیام و با دست خالی—نه با ابزار—ازت بخوام بپذیریم همدیگه رو.»

الی دستش را بالا آورد. نزدیک صورت کوک شد، اما لمس نکرد. انگار مطمئن نبود که واقعی است یا نه.

کوک همین لحظه را فرصتِ شکننده‌ای دید و با صدایی که نمی‌خواست شکست بخورد، گفت:

«الی…»

نفس الی بند آمد.

«می‌خوای با من ازدواج کنی؟

نه برای اینکه گذشته رو درست کنم.

برای اینکه از همین امشب… آینده رو با هم بسازیم.

با انتخاب تو. با رضایت تو. با قلبی که مالِ توئه.»

صدای موج‌ها بلندتر شد، انگار دریا هم فهمیده باشد آدمی قرار است تصمیمی بگیرد که کل زندگی را عوض می‌کند.

الی یک لحظه فقط نگاه کرد.

بعد—بدون اینکه اجازه بدهد خودش را دوباره قفلِ “شک” کند—دستش را روی قاب گذاشت.

روی الماس.

نگین سرد نبود. گرم بود. نه از جنسِ فلز—از جنسِ تصمیم.

الی گفت:

«تو خیلی دیر یاد گرفتی که من رو بازیچه نمی‌خوای… تو می‌خوای مسئولیت بگیری.»

کوک سرش را تکان داد.

«آره.»

الی با صدایی که دیگر نمی‌خواست خنثی باشد، آهسته گفت:

«پس این بار… درخواست رو فقط جواب نمی‌دم.

قبولش می‌کنم.»

کوک لبخند زد—اما نه یک لبخند پیروزی. یک لبخند تسلیمِ عاشقانه.

چشم‌هایش برق زد و انگار سال‌ها در یک ثانیه تمام شده باشد.

الی جلو رفت و بدون هیچ حرف اضافه‌ای، پیشانی کوک را بوسید.

«الماس… قشنگه. ولی مطمئن باش، از خودِ تو قشنگ‌ترش فقط اینه که دیگه “بازی” نیست.»

کوک حلقه را—نه صرفاً روی انگشت، روی عهد—قرار داد.

و همان‌جا روی ساحل، وسط باد و نمک و نور ماه، الی فهمید:

بعضی بازگشت‌ها… آخرش درست می‌افتند.

لایک و کامنت یادتون نره🤍

#فیک#فیکشن#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک#فیک_کوک
دیدگاه ها (۱)

part30

LAST PART

فالو شهhttps://wisgoon.com/jeon_rosha/

part28

part13

part20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط