part27
الی آرام گفت:
«اگر بخوای، میتونی دوباره من رو جذب کنی. با حرف. با تصمیمهای نصفه. با بازیِ جدید.»
کوک سرش را تکان داد. «نه.»
الی نزدیکتر شد. نه به عنوان قربانی. به عنوان کسی که حق دارد مرز بگذارد.
«پس ثابتش کن.»
کوک یک پاکت نازک جلو گذاشت. نه سند عاشقانه؛ سند واقعی.
سهم، کنترل، و بندهایی که جلوی هرگونه نفوذِ نامشروع را میگرفت.
«این قرارداد طوری نوشته شده که تو مالکیتت رو از دست ندی. و من حق ندارم به اسم “برگشت” به زندگیات دست بزنم.»
الی نگاهش کرد. بعد گفت:
«این بار، بازی نیست. درسته؟»
کوک گفت:
«درسته.»
الی یک نفس عمیق کشید.
«پس چرا من هنوز حس میکنم داری الی رو نه… داری الیِ گذشته رو میخری؟»
کوک دستش را بالا آورد—در سکوت، در احترام، نه در فشار.
«چون برای من… گذشته خریدنی نیست. فقط قابل پرداخت کردن بود. من میخوام پول نیست. میخوام زمان نبود. میخوام مسئولیت باشه.»
پاییز که از راه رسید، شهر انگار یادش رفت چطور نفس بکشد.
الی از پشت شیشهی بلند هتل نگاه میکرد به راهی که به دریا میرسید؛ یک نوار باریک از نور، مثل نخِ نرمی که کسی عمداً کشیده باشد تا به چیزی وصل شود.
همه چیز در این هفته عادی بود—خیلی عادی… و همین عادی بودن، قلب الی را بیشتر از هر فاجعهای میترساند.
نه پیام. نه تماسهای ناگهانی.
نه نشانههایی که قبلاً کوک میچید تا او را به مسیر خودش بکشاند.
فقط یک قرارِ کوتاه، یک کلمه، و یک ساعت:
«ساحل. امشب.»
الی اول فکر کرد مثل همیشه بازی است. اما وقتی ساعت نزدیک شد، فهمید این بار قرار نیست چیزی از او گرفته شود. این بار… فقط قرار است چیزی به او داده شود.
وقتی از پلههای هتل پایین آمد، هوا نمدار بود. باد بوی نمک میداد و بوی دریا… آن بویی بود که الی همیشه ازش فرار میکرد چون دریا یادآوری میکرد:
هر چیزی موج دارد. هر چیزی میآید و میرود.
اما بعضی چیزها… برمیگردد....
بنظرتون چرا کوک گفت بره ساحل دلیلشو بنویسید ببینم درست میگید یا نه! فالوور های جدید خیلی خوش اومدید مرسی که خانواده کوچیکمون تکمیل کردید ...دوستون دارم🤍
#فیک#فیکشن#کوک#مافیایی#اسمات#تهیونگ#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
«اگر بخوای، میتونی دوباره من رو جذب کنی. با حرف. با تصمیمهای نصفه. با بازیِ جدید.»
کوک سرش را تکان داد. «نه.»
الی نزدیکتر شد. نه به عنوان قربانی. به عنوان کسی که حق دارد مرز بگذارد.
«پس ثابتش کن.»
کوک یک پاکت نازک جلو گذاشت. نه سند عاشقانه؛ سند واقعی.
سهم، کنترل، و بندهایی که جلوی هرگونه نفوذِ نامشروع را میگرفت.
«این قرارداد طوری نوشته شده که تو مالکیتت رو از دست ندی. و من حق ندارم به اسم “برگشت” به زندگیات دست بزنم.»
الی نگاهش کرد. بعد گفت:
«این بار، بازی نیست. درسته؟»
کوک گفت:
«درسته.»
الی یک نفس عمیق کشید.
«پس چرا من هنوز حس میکنم داری الی رو نه… داری الیِ گذشته رو میخری؟»
کوک دستش را بالا آورد—در سکوت، در احترام، نه در فشار.
«چون برای من… گذشته خریدنی نیست. فقط قابل پرداخت کردن بود. من میخوام پول نیست. میخوام زمان نبود. میخوام مسئولیت باشه.»
پاییز که از راه رسید، شهر انگار یادش رفت چطور نفس بکشد.
الی از پشت شیشهی بلند هتل نگاه میکرد به راهی که به دریا میرسید؛ یک نوار باریک از نور، مثل نخِ نرمی که کسی عمداً کشیده باشد تا به چیزی وصل شود.
همه چیز در این هفته عادی بود—خیلی عادی… و همین عادی بودن، قلب الی را بیشتر از هر فاجعهای میترساند.
نه پیام. نه تماسهای ناگهانی.
نه نشانههایی که قبلاً کوک میچید تا او را به مسیر خودش بکشاند.
فقط یک قرارِ کوتاه، یک کلمه، و یک ساعت:
«ساحل. امشب.»
الی اول فکر کرد مثل همیشه بازی است. اما وقتی ساعت نزدیک شد، فهمید این بار قرار نیست چیزی از او گرفته شود. این بار… فقط قرار است چیزی به او داده شود.
وقتی از پلههای هتل پایین آمد، هوا نمدار بود. باد بوی نمک میداد و بوی دریا… آن بویی بود که الی همیشه ازش فرار میکرد چون دریا یادآوری میکرد:
هر چیزی موج دارد. هر چیزی میآید و میرود.
اما بعضی چیزها… برمیگردد....
بنظرتون چرا کوک گفت بره ساحل دلیلشو بنویسید ببینم درست میگید یا نه! فالوور های جدید خیلی خوش اومدید مرسی که خانواده کوچیکمون تکمیل کردید ...دوستون دارم🤍
#فیک#فیکشن#کوک#مافیایی#اسمات#تهیونگ#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
- ۱.۰k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط