پارت
پارت ۶
مهمونی کمکم شلوغتر میشد، صدای خنده و حرف زدن آدمای بزرگ و خطرناک سالن رو پر کرده بود. یه لحظه چشمم خورد به گوشه سالن، جایی که تهیونگ با لباس موقت گارد امنیتی مشغول نگاه کردن بود، سرشو خیلی آروم تکون داد یعنی مراقب اوضاعم باش.
جونکوک، طبق معمول با چهرهی سردش بین چند نفر از رؤسای مافیا ایستاده بود. وقتی منو دید که نگاهم دنبال اطرافه اومد جلو، با زمزمهای نزدیک گوشم گفت:
جونکوک: زیاد نگاه نکن اطرافاتو، هر کی اینجا هست یه دوربین متحرکه. یه اشتباه یعنی خراب شدنت.
ات (با لحن خشک): نگران نباش آقای کنترلگر، بلدم نقش عروس خوبه رو بازی کنم.
لبخند کجی زد و برگشت بین جمع. چند دقیقهای نگذشته بود که یه مرد جوون با کت طوسی اومد سمتم، اونقد چشماش نافذ و نگاهش مرموز بود که حس کردم نگاهم داره قفل میشه روش.
مرد: خانم جئون؟ میشه چند لحظه صحبت کنیم؟
ات: شما؟!
مرد: اسمم سوبینـه، کارای اطلاعاتی گروه لی با منه. فقط دو کلمه باید بگم و میرم.
یه گوشه خلوت رفتیم.
سوبین (آروم، توی گوشش): بهم گفتن دور و بر جئون جونکوک بمونی ولی من میدونم تو دختر کیمی ات هستی، اونم داره با آتیش بازی میکنه...
ات (با چشمای گشاد): از کجا میدونی من کیام؟ این اطلاعاتو از کی گرفتی؟
سوبین: از کسی که هنوز فکر میکنی مرده… از مادرت.
بدنم یخ زد. نفسهام سریع شد و فقط تونستم بگم:
ات: مادرم مرده! بچه بودم دیدم خونیو که ریخت...
سوبین: اون از بین نرفته، فقط همه مجبور شدن باور کنن مرده.
یهدفعه صدای سنگین جونکوک از پشت سرم اومد:
جونکوک: جالبه… از کی مهمونا بدون من شروع کردن به زمزمه؟
چرخیدم سمتش، صورتش جدی بود، دستاش توی جیب کتشه، ولی از چشماش میشد فهمید از لحظه اول دیدمون این گوشه رو دیده.
سوبین فوراً سکوت کرد و فقط گفت:
سوبین: آقای جئون، من فقط تبریک میگفتم به همسرتون.
جونکوک (با لحن سرد): وقتی خواستم، خودم گوشش میدم. فعلاً برو.
سوبین یه تعظیم کرد و رفت، ولی من هنوز تو شوک بودم.
جونکوک یک قدم جلو اومد، تقریباً فاصلهمون یهوجب بود.
جونکوک: ازت خواستم آبروی من نره. حالا بگو ببینم اون بهت چی گفت؟
ات: هیچی... فقط تبریک گفت.
جونکوک (با لبخند خشک): دروغ گفتن بلد نیستی. از صدای تپش دلت معلومه.
یه لحظه حس کردم تمام چیزی که هستم، داره از زیر نگاهش خونده میشه. هنوز تو شوک جملهی “مادرت زندهست” بودم. فقط تونستم لب بزنم:
ات: من خستهم، اجازه میدی برم؟
اون چند لحظه نگام کرد، بعد آروم گفت:
جونکوک: برو. ولی از این به بعد... هر کی سمتم بیاد، اول باید از من اجازه بگیره.
برگشتم سمت در خروجی، قلبم داشت تند تند میزد. تهیونگ از یه گوشه با اشاره گفت “چی شد؟” فقط یه کلمه زیر لب گفتم:
ات: مامان...
اون اخماش رفت بالا، یعنی چی داری میگی؟ اما نمیتونستم توضیح بدم، چون درست همون موقع محافظای جونکوک شروع کردن دنبالم اومدن.
تو دلم گفتم: «جونکوک... تو نمیدونی وارد چه بازیای شدی. حالا که اون زندهست، من از هیچ چیزی نمیترسم.»
مهمونی کمکم شلوغتر میشد، صدای خنده و حرف زدن آدمای بزرگ و خطرناک سالن رو پر کرده بود. یه لحظه چشمم خورد به گوشه سالن، جایی که تهیونگ با لباس موقت گارد امنیتی مشغول نگاه کردن بود، سرشو خیلی آروم تکون داد یعنی مراقب اوضاعم باش.
جونکوک، طبق معمول با چهرهی سردش بین چند نفر از رؤسای مافیا ایستاده بود. وقتی منو دید که نگاهم دنبال اطرافه اومد جلو، با زمزمهای نزدیک گوشم گفت:
جونکوک: زیاد نگاه نکن اطرافاتو، هر کی اینجا هست یه دوربین متحرکه. یه اشتباه یعنی خراب شدنت.
ات (با لحن خشک): نگران نباش آقای کنترلگر، بلدم نقش عروس خوبه رو بازی کنم.
لبخند کجی زد و برگشت بین جمع. چند دقیقهای نگذشته بود که یه مرد جوون با کت طوسی اومد سمتم، اونقد چشماش نافذ و نگاهش مرموز بود که حس کردم نگاهم داره قفل میشه روش.
مرد: خانم جئون؟ میشه چند لحظه صحبت کنیم؟
ات: شما؟!
مرد: اسمم سوبینـه، کارای اطلاعاتی گروه لی با منه. فقط دو کلمه باید بگم و میرم.
یه گوشه خلوت رفتیم.
سوبین (آروم، توی گوشش): بهم گفتن دور و بر جئون جونکوک بمونی ولی من میدونم تو دختر کیمی ات هستی، اونم داره با آتیش بازی میکنه...
ات (با چشمای گشاد): از کجا میدونی من کیام؟ این اطلاعاتو از کی گرفتی؟
سوبین: از کسی که هنوز فکر میکنی مرده… از مادرت.
بدنم یخ زد. نفسهام سریع شد و فقط تونستم بگم:
ات: مادرم مرده! بچه بودم دیدم خونیو که ریخت...
سوبین: اون از بین نرفته، فقط همه مجبور شدن باور کنن مرده.
یهدفعه صدای سنگین جونکوک از پشت سرم اومد:
جونکوک: جالبه… از کی مهمونا بدون من شروع کردن به زمزمه؟
چرخیدم سمتش، صورتش جدی بود، دستاش توی جیب کتشه، ولی از چشماش میشد فهمید از لحظه اول دیدمون این گوشه رو دیده.
سوبین فوراً سکوت کرد و فقط گفت:
سوبین: آقای جئون، من فقط تبریک میگفتم به همسرتون.
جونکوک (با لحن سرد): وقتی خواستم، خودم گوشش میدم. فعلاً برو.
سوبین یه تعظیم کرد و رفت، ولی من هنوز تو شوک بودم.
جونکوک یک قدم جلو اومد، تقریباً فاصلهمون یهوجب بود.
جونکوک: ازت خواستم آبروی من نره. حالا بگو ببینم اون بهت چی گفت؟
ات: هیچی... فقط تبریک گفت.
جونکوک (با لبخند خشک): دروغ گفتن بلد نیستی. از صدای تپش دلت معلومه.
یه لحظه حس کردم تمام چیزی که هستم، داره از زیر نگاهش خونده میشه. هنوز تو شوک جملهی “مادرت زندهست” بودم. فقط تونستم لب بزنم:
ات: من خستهم، اجازه میدی برم؟
اون چند لحظه نگام کرد، بعد آروم گفت:
جونکوک: برو. ولی از این به بعد... هر کی سمتم بیاد، اول باید از من اجازه بگیره.
برگشتم سمت در خروجی، قلبم داشت تند تند میزد. تهیونگ از یه گوشه با اشاره گفت “چی شد؟” فقط یه کلمه زیر لب گفتم:
ات: مامان...
اون اخماش رفت بالا، یعنی چی داری میگی؟ اما نمیتونستم توضیح بدم، چون درست همون موقع محافظای جونکوک شروع کردن دنبالم اومدن.
تو دلم گفتم: «جونکوک... تو نمیدونی وارد چه بازیای شدی. حالا که اون زندهست، من از هیچ چیزی نمیترسم.»
- ۳۹۸
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط