پارت
پارت ۷
بارون ریز توی خیابون میبارید. ویلا هنوز توی دوربینهای نگهبانا روشن بود اما من و تهیونگ خیلی وقت بود بیرون زده بودیم. صدای موتور ماشینمون با باد قاطی شده بود؛ سکوت بینمون سنگینتر از همیشه.
تهیونگ بالاخره گفت:
تگ: حالا دوباره تکرار کن چی گفت؟ اون مرد واقعاً گفت مادرت زندهست؟
ات: دقیقتر گفت “همه مجبور شدن باور کنن مرده”... تهیونگ، صداش مطمئن بود، انگار خودش دیده.
اون آهی کشید، فرمونو محکمتر گرفت.
تگ: این یعنی یا یکی داره با ذهنت بازی میکنه، یا یه نفر در سایه مراقبمونه.
ات (با خشم): هر کی هست، میخوام بدونم چرا بعد از اینهمه سال برگشته.
به خونه رسیدیم. ساعت سه نصف شب بود. وقتی درو بستم، حس کردم کسی از بالا نگام میکنه. رفتم سمت پلهها. صدای قدمهای آرومی از طبقه بالا اومد. دستم ناخودآگاه رفت سمت اسلحهای که زیر کمربندم بود.
یه صحنه برق زد: جونکوک با پیراهن مشکی، بدون کت، تکیه داده بود به نردهها.
جونکوک (با صدای پایین ولی قاطع): دنبالش رفتی، نه؟ اون مرد رو.
ات (با سردی): بهت گفته بودم فقط تبریک گفت.
جونکوک اومد پایینتر، چشم به چشم شدیم.
جونکوک: یه نکته رو یادت بندازم، این خونه دوربین داره. جز آشپزخونه. یعنی میتونم ثابت کنم دروغ میگی.
ات (با خشم کنترلشده): شاید چون ازم میترسی دنبال حقیقت برم؟
اون نزدیکتر شد، تا حدی که نفسای داغش حس میشد.
جونکوک: من از هیچ حقیقتی نمیترسم، ات. فقط نمیخوام تو وسطش له شی.
برای اولین بار توی لحنش چیز عجیبی بود — نه تمسخر، نه غرور… یه ذره هشدارِ واقعیه.
اما نذاشتم تأثیری روم بذاره. رفتم عقب و گفتم:
ات: اگه واقعاً مردی که فکر میکنم نیستی، پس بذار خودم دنبال جوابم برم.
جونکوک بدون حرف، از کنارم رد شد. درست همون موقع تلفنش زنگ خورد. مکالمه کوتاه و خشک بود، فقط یه جمله آخرش رو شنیدم که گفت:
جونکوک: مطمئنی خودش بود؟ پس اون هنوز زندهست…
یخ زدم. یعنی اونم فهمیده؟
صبح روز بعد، تهیونگ با لپتاپی وارد خونه شد.
تگ: فیلم امنیتی مهمونی دیشبـو دیدم. اون مرد، سوبین، قبلاً برای پدر کار میکرده و سه سال پیش ناپدید شده بود. آخرین محل حضورش... یه آسایشگاه خارج شهر.
ات: آسایشگاه؟!
اون لپتاپو چرخوند. تصویر زنی با موهای نقرهای، صورتش نیمه پنهان بود، اما چشمها... همون چشمهای مادرم بود.
نفس کشیدن برام سخت شد. تهیونگ گفت:
تگ: باید آروم پیش بری، جونکوک مشکوک شده. و اگه اونم دنبال همون زنهست، این بازی دیگه انتقام ساده نیست، جنگه.
ات: پس بذار جنگ شروع شه.
(چند ساعت بعد – آخر پارت)
پیام ناشناسی روی گوشی ات اومد:
> "ازت خیلی مراقبت کردم، دخترم. ولی دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی. فردا ساعت ۸ شب، انبار جنوبی بندر قدیمی."
تصویر تاریک پایین پیام بود: یک عکس قدیمی از مادرش و... **پدر جونکوک** کنار هم.
---
بچه ها تا پارت ۱۴ میزارم داره آپلود میشه
بارون ریز توی خیابون میبارید. ویلا هنوز توی دوربینهای نگهبانا روشن بود اما من و تهیونگ خیلی وقت بود بیرون زده بودیم. صدای موتور ماشینمون با باد قاطی شده بود؛ سکوت بینمون سنگینتر از همیشه.
تهیونگ بالاخره گفت:
تگ: حالا دوباره تکرار کن چی گفت؟ اون مرد واقعاً گفت مادرت زندهست؟
ات: دقیقتر گفت “همه مجبور شدن باور کنن مرده”... تهیونگ، صداش مطمئن بود، انگار خودش دیده.
اون آهی کشید، فرمونو محکمتر گرفت.
تگ: این یعنی یا یکی داره با ذهنت بازی میکنه، یا یه نفر در سایه مراقبمونه.
ات (با خشم): هر کی هست، میخوام بدونم چرا بعد از اینهمه سال برگشته.
به خونه رسیدیم. ساعت سه نصف شب بود. وقتی درو بستم، حس کردم کسی از بالا نگام میکنه. رفتم سمت پلهها. صدای قدمهای آرومی از طبقه بالا اومد. دستم ناخودآگاه رفت سمت اسلحهای که زیر کمربندم بود.
یه صحنه برق زد: جونکوک با پیراهن مشکی، بدون کت، تکیه داده بود به نردهها.
جونکوک (با صدای پایین ولی قاطع): دنبالش رفتی، نه؟ اون مرد رو.
ات (با سردی): بهت گفته بودم فقط تبریک گفت.
جونکوک اومد پایینتر، چشم به چشم شدیم.
جونکوک: یه نکته رو یادت بندازم، این خونه دوربین داره. جز آشپزخونه. یعنی میتونم ثابت کنم دروغ میگی.
ات (با خشم کنترلشده): شاید چون ازم میترسی دنبال حقیقت برم؟
اون نزدیکتر شد، تا حدی که نفسای داغش حس میشد.
جونکوک: من از هیچ حقیقتی نمیترسم، ات. فقط نمیخوام تو وسطش له شی.
برای اولین بار توی لحنش چیز عجیبی بود — نه تمسخر، نه غرور… یه ذره هشدارِ واقعیه.
اما نذاشتم تأثیری روم بذاره. رفتم عقب و گفتم:
ات: اگه واقعاً مردی که فکر میکنم نیستی، پس بذار خودم دنبال جوابم برم.
جونکوک بدون حرف، از کنارم رد شد. درست همون موقع تلفنش زنگ خورد. مکالمه کوتاه و خشک بود، فقط یه جمله آخرش رو شنیدم که گفت:
جونکوک: مطمئنی خودش بود؟ پس اون هنوز زندهست…
یخ زدم. یعنی اونم فهمیده؟
صبح روز بعد، تهیونگ با لپتاپی وارد خونه شد.
تگ: فیلم امنیتی مهمونی دیشبـو دیدم. اون مرد، سوبین، قبلاً برای پدر کار میکرده و سه سال پیش ناپدید شده بود. آخرین محل حضورش... یه آسایشگاه خارج شهر.
ات: آسایشگاه؟!
اون لپتاپو چرخوند. تصویر زنی با موهای نقرهای، صورتش نیمه پنهان بود، اما چشمها... همون چشمهای مادرم بود.
نفس کشیدن برام سخت شد. تهیونگ گفت:
تگ: باید آروم پیش بری، جونکوک مشکوک شده. و اگه اونم دنبال همون زنهست، این بازی دیگه انتقام ساده نیست، جنگه.
ات: پس بذار جنگ شروع شه.
(چند ساعت بعد – آخر پارت)
پیام ناشناسی روی گوشی ات اومد:
> "ازت خیلی مراقبت کردم، دخترم. ولی دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی. فردا ساعت ۸ شب، انبار جنوبی بندر قدیمی."
تصویر تاریک پایین پیام بود: یک عکس قدیمی از مادرش و... **پدر جونکوک** کنار هم.
---
بچه ها تا پارت ۱۴ میزارم داره آپلود میشه
- ۷۵۱
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط