{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نهنگپنجاهدوهرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_هفتم

ویو یورا*

بعد از بحثی که با جونگکوک کردم عصبی شدم و گفتم هر غلطی میخوای بکن..ته دلم دوست نداشتم بره تویِ خونه ی اون گیِ کثیف...
داداشِ من باید تشکیل خانواده بده..باید بچه هاشو بغل کنم..

اگه بره اونجا شاید دیگه هیچوقت مثِ قبلا نشه..شاید افسردگی بگیره..

___
ویو تهیونگ *
وقتی رسیدم خونه یه کت و شلوار سیاه رو برای فردا صبح اتو زدم و آماده کردم.
بعدش برای خودم جاپجه درست کردم و خوردم؛ و بعد از چک کردن چند تا طرح رفتم خوابیدم.
__
فلش بک مکالمه ی یونگ هو و جون وو تویِ ماشین*

جون وو:پدر..شما واقعا میخواید اون پسره ی کوفتیو راضی کنید؟اون خیلی کله شق تر از این حرفاست

یونگ هو:پسرم...جفتمون میدونیم که ساخت و ساز تویِ اون مکان غیر قانونیه؛واسه همین حاضر نیستم ریسک کنم.
پس برای اینکه یکم سرگرم بشیم..قراره یه کارِ خفن بکنم*آروم

جون وو:چیکار؟

یونگ هو:من و تو قرار نیست هیچ جا بریم..بعد از اینکه کشوندیمش تو جنگل..چند نفرو استخدام میکنم بزننش؛بعدشم با لباسایِ پاره پوره میفرستنش بره خونه ش..

جون وو:اوو*خنده
باورم نمیشه یه همچین نقشه ی خلاقانه ای تویِ ذهنتون باشه پدر*خنده..
____

تهیونگ بعد از یه دوشِ سرِ پایی،کت و شلوارش رو میپوشه و از عطر هایِ گرونش استفاده میکنه تا خوش بو بشه؛

بعدش سوارِ ماشینش میشه و به سمتِ جایی که قرار داشتن راه میوفته..

___
ویو جونگکوک*
داشتم با یورا و مامان صبحانه میخوردم،مامان هنوز از قضیه ی تهیونگ خبر نداشت و نمیدونست برای گرفتن وام شرط گذاشته..
سکوتِ سنگینی بینِ هممون حاکم شده بود؛
که با صدای داد و بیداد و محکم زده شدنِ در این سکوت شکسته شد.
سرِ هر ستامون از سفره ی صبحانه به سمت درِ تویِ حیاط کشیده شد.

سریع دویدم سمتِ حیاط و متوجه شدم اون عوضی باز اومده.

یورا:کوک*فریاد
کوک..چی شدههه*فریاد

ویو جونگکوک*
استرس گرفتم..نکنه اتفاقی برا مامان بیوفته،قلبش ضعیفه اگه یبار دیگه این طلبکارایِ اشغال بخوان من یا یورا رو تهدید کنن زنده نمیمونه.

جونگکوک:طلبکاران...بازم اومدن*ترس

یورا:چی_چیکار کنیم؟

یورا:کوک برو کنار خودم‌میدونم چیکارشون کنم

جونگکوک:چییی...نههه یورا دوباره نزنیشون*جدی+فریاد

یورا:پس چیکار کنم؟وایسم تا درو بشکنن؟

جونگکوک:و_وایسا...یورا لطفا؛ممکنه آسیب ببینی..خودم میرم بیرون

یورا:تو؟هع...تو وقتی تو مدرسه دعوا میکردی من میومدم برات میزدمشون...

جونگکوک:عهههه..یورا بس کن چه ربطی به اون موقع دارهههه*جدی

ویو جونگکوک*
داشتیم باهم بحث میکردیم که یهو صداشون خفه شد.

یورا:رفتن؟

جونگکوک:ف_فک کنم..بزار برم بیرونو یه نگاه بندازم..

یورا:باشه.ولی اگه زدنت من نمیام کمکت..

جونگکوک:هووففف..باشه نیا

درو باز کردم..دوباره همسایه ها پا در میونی کرده بودن که برن..
دیگه روم نمیشد تو صورتشون نگاه کنم..
با بغض از همشون تشکر کردم و برگشتم خونه..
مامان رو آروم کردیم.
از گریه هایِ مامان فهمیدم دیگه نباید صبر کنم..
باید درخواست اون عوضی رو قبول میکردم..
تا دیر نشده باید قبول میکردم.

تقریبا ساعت ۱۰ صبح بود؛بهش زنگ زدم تا بگم قبول میکنم،اما گوشیش خاموش بود..

ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_هشتمویو تهیونگ*وقتی به اون محل رسی...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز  🐋#پارت_ششمویو تهیونگ*داشتم پرونده هارو ...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_پنجمویو تهیونگ*اون شب به سختی خواب...

رمان مثلث عشقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط