و در عمیقترین سایههای تاریکی
و در عمیقترین سایههای تاریکی
آنجا که حتی روشنایی
راهی برای رسیدن نداشت
فاصلهی میان ما
بوی عطر رز میداد...
بوی دلتنگی
بوی عشق
بوی تمام حرفهایی
که هیچوقت فرصت گفتهشدن پیدا نکردند
میان ما
نه اندوهی بود که بتواند
عشق را خاموش کند
نه فاصلهای که بتواند خاطره ای را از نفس بیندازد..
فقط سکوتی بود
که هرچه بیشتر میگذشت،
بیشتر شبیه دوستداشتن میشد
و حالا
از تمام پاییز
تنها یک برگ لطیف باقی مانده است؛
برگی که باد
هر بار آن را با خود میبرد
و دوباره به خاطرهی ما برمیگرداند
گویی تمام ناگفتههای ما
در رگهای نازک همان برگ جا ماندهاند..
تمام "دوستت دارم"هایی که نگفتیم
تمام آغوشهایی که نرسیدند
و تمام دلتنگیهایی که
هیچوقت نامی برایشان پیدا نکردیم..
شاید عشق همین باشد؛
اینکه حتی وقتی چیزی
از ما باقی نمانده
یک برگ بهجامانده از پاییز
هنوز بتواند
قصهی دو قلب را
برای باد
برای باران
و برای تمام شبهای جهان
آرامآرام روایت کند...
آنجا که حتی روشنایی
راهی برای رسیدن نداشت
فاصلهی میان ما
بوی عطر رز میداد...
بوی دلتنگی
بوی عشق
بوی تمام حرفهایی
که هیچوقت فرصت گفتهشدن پیدا نکردند
میان ما
نه اندوهی بود که بتواند
عشق را خاموش کند
نه فاصلهای که بتواند خاطره ای را از نفس بیندازد..
فقط سکوتی بود
که هرچه بیشتر میگذشت،
بیشتر شبیه دوستداشتن میشد
و حالا
از تمام پاییز
تنها یک برگ لطیف باقی مانده است؛
برگی که باد
هر بار آن را با خود میبرد
و دوباره به خاطرهی ما برمیگرداند
گویی تمام ناگفتههای ما
در رگهای نازک همان برگ جا ماندهاند..
تمام "دوستت دارم"هایی که نگفتیم
تمام آغوشهایی که نرسیدند
و تمام دلتنگیهایی که
هیچوقت نامی برایشان پیدا نکردیم..
شاید عشق همین باشد؛
اینکه حتی وقتی چیزی
از ما باقی نمانده
یک برگ بهجامانده از پاییز
هنوز بتواند
قصهی دو قلب را
برای باد
برای باران
و برای تمام شبهای جهان
آرامآرام روایت کند...
- ۸۷۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط