{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 20




شب..

بعد از حرفی که تهیونگ زده بود...

یونا تا ساعت‌ها نتوانست بخوابد.

هر بار چشم‌هایش را می‌بست...

فقط همان جمله در ذهنش تکرار می‌شد.

«روبه‌روم نشسته...»

آیا واقعاً منظورش او بود؟

یا فقط...

او اشتباه فهمیده بود؟


---

صبح روز بعد...

یونا مثل همیشه وارد آشپزخانه شد.

تهیونگ از قبل آنجا نشسته بود و روزنامه می‌خواند.

چند ثانیه...

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

بالاخره یونا سکوت را شکست.

ـ صبح بخیر...

تهیونگ روزنامه را پایین آورد.

ـ صبح بخیر.

...

دوباره سکوت.

این بار هر دو از خجالت حتی به هم نگاه هم نمی‌کردند.

جیمین که وارد آشپزخانه شد، با دیدن آن دو خنده‌اش گرفت.

ـ چرا انقدر ساکتید؟

کسی دعوا کرده؟

هر دو همزمان گفتند:

ـ نه!

جیمین زیر لب خندید.

ـ معلومه...


---

بعدازظهر...

تهیونگ روی مبل سالن نشسته بود و مشغول کار بود.

یونا با یک لیوان قهوه نزدیکش شد.

ـ این برای توئه.

تهیونگ لیوان را گرفت.

ـ ممنون.

یونا خواست برگردد...

اما ناگهان پایش به لبه‌ی فرش گیر کرد.

تعادلش را از دست داد.

قبل از اینکه زمین بخورد...

تهیونگ سریع دستش را گرفت. و یونا رو به بغل خود کشاند

فاصله‌شان...
فقط نفس هایشان بود
صدای نفس‌های هر دو شنیده می‌شد.

هیچ‌کدام...

نگاهشان را از دیگری نمی‌گرفتن

چند لحظه بعد...

یونا با گونه‌های سرخ آرام عقب رفت.

ـ م... ممنون.

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ همیشه.


---

غروب...

باران آرامی شروع به باریدن کرد.

یونا کنار پنجره ایستاده بود.

تهیونگ آرام کنارش ایستاد.

ـ هنوز بارون رو دوست داری؟

یونا لبخند زد.

ـ خیلی.

ـ من قبلاً ازش متنفر بودم.

ـ چرا؟

ـ چون هر بار که بارون می‌اومد...

یه نفر رو بیشتر از همیشه یادم می‌انداخت.

یونا آرام پرسید:

ـ حالا چی؟

تهیونگ نگاهش کرد.

چشمانش دیگر مثل قبل سرد نبود.

ـ حالا...

بارون یادآور کسیه که کنارمه.

قلب یونا بی‌اختیار لرزید.

لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشست.


---

همان لحظه...

تلفن تهیونگ زنگ خورد.

نگاهی به صفحه انداخت.

اخمش در هم رفت.

ـ جیمین؟

ـ رئیس...

ـ بگو.

ـ خبری که منتظرش بودیم رسید.

ـ ...

ـ قرارداد قدیمی پدرتون کامل باطل شد.

دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه از اون سوءاستفاده کنه.

تهیونگ نفس راحتی کشید.

برای اولین بار...

گذشته دیگر سایه‌ای روی زندگی آن‌ها نداشت.

گوشی را قطع کرد.

به سمت یونا برگشت.

چند قدم به او نزدیک شد.

ـ یونا...

ـ بله؟

ـ یه چیزی هست که باید بهت بگم...

یونا با اضطراب نگاهش کرد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

لب‌هایش تکان خورد...

اما درست در همان لحظه...

صدای زنگ در عمارت بلند شد.

جیمین با عجله وارد سالن شد.

ـ رئیس!

تهیونگ با کلافگی برگشت.

ـ چی شده؟

جیمین لبخند زد.

ـ هیچی...

فقط غذا رسید.

یونا بی‌اختیار خندید.

تهیونگ دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

ـ جیمین...

ـ جانم رئیس؟

ـ یه روز...

خودم اخراجت می‌کنم.

جیمین با خنده گفت:

ـ ولی قبلش حرف دلت رو بزن!

یونا خنده‌اش گرفت.

و برای اولین بار...

صدای خنده‌ی هر سه نفر، تمام پنت‌هاوس را پر کرد.

شرط ها
۳۰ لایک
۱۰ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۲)

بانو فالو شه 🤏🏻https://wisgoon.com/scarytiam

بانو فالو شه https://wisgoon.com/kimvaleria74

قرارداد سیاه 🖤💍Part 16دو روز از سفر کنار دریاچه گذشته بوداما...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 12سه روز بعد...یونا کم‌کم به زندگی در پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط