قرارداد سیاه 🖤💍
قرارداد سیاه 🖤💍
Part 16
دو روز از سفر کنار دریاچه گذشته بود
اما از آن روز به بعد...
رفتار تهیونگ تغییر کرده بود
دیگر فقط مراقب یونا نبود...
انگار هر لحظه حواسش به نفس کشیدنش هم بود.
---
صبح
یونا وارد آشپزخانه شد.
ـ صبح بخیر
کارکنان با احترام سلام کردند.
چند دقیقه بعد، تهیونگ هم وارد شد.
طبق عادت همیشگی روبهروی یونا نشست.
خدمتکار فنجان قهوه را جلوی او گذاشت.
تهیونگ نگاهی به فنجان انداخت
ـ این قهوه نیست.
خدمتکار با تعجب گفت:
ـ قربان؟
ـ یونا امروز دیشب خوب نخوابیده، قهوه معدهش رو اذیت میکنه
براش چای بیار
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ از کجا فهمیدی خوب نخوابیدم؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
ـ ساعت سه نصف شب چراغ اتاقت روشن بود.
...
یونا ساکت شد.
یعنی...
او حتی این را هم دیده بود؟
---
ظهر.
پنتهاوس مهمان داشت.
یکی از شرکای تجاری تهیونگ همراه پسرش برای امضای قرارداد آمده بودند.
بعد از پایان جلسه...
همه وارد سالن پذیرایی شدند.
پسر شریک، که همسن یونا بود، با لبخند گفت:
ـ شما همون خانم یونا هستید؟
یونا: بله
ـ آقای کیم خیلی ازتون تعریف کرده بودن
یونا مؤدبانه لبخند زد
ـ لطف دارید
چند دقیقه درباره دانشگاه و کتاب حرف زدند
تهیونگ از آن طرف سالن نگاهشان میکرد
فنجان قهوه را روی میز گذاشت
آنقدر محکم...
که صدایش در سالن پیچید
همه برگشتند
---
جیمین آهسته زیر لب گفت:
ـ یا خدا، شروع شد...
---
تهیونگ آرام جلو آمد.
کنار یونا ایستاد
ـ جلسهتون تموم شد؟
پسر با احترام گفت:
ـ فقط داشتیم صحبت میکردیم.
ته: متوجه شدم
پسر هیچی نگفت ولی در ان لحظه تهیونگ لب زد:
ولی یونا امروز خستهست، بهتره استراحت کنه
پسر فوراً عقب رفت و گفت:
البته... ببخشید
وقتی رفت...
یونا با اخم به تهیونگ نگاه کرد.
ـ لازم نبود اینجوری حرف بزنی
ـ چرا؟
ـ داشت فقط صحبت میکرد
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آرام گفت:
ـ خوشم نیومد
ـ از چی؟
ـ از اینکه انقدر نزدیکت ایستاده بود
یونا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خندهاش گرفت
ـ تهیونگ(با خنده)
...
ـ تو حسودی کردی؟
تهیونگ فوراً نگاهش را برگرداند
ـ نه
ـ مطمئنی؟
ـ آره
ـ پس چرا اخمت تا اینجاست؟
...
جیمین که از دور صحنه را میدید، زیر لب خندید.
ـ رئیس... دیگه خودت هم حرف خودتو باور نمیکنی
شب شد
باران آرامی میبارید
یونا روی تراس ایستاده بود
نسیم خنک موهایش را به هم ریخته بود
صدای قدمهای تهیونگ آمد
بیآنکه چیزی بگوید...
کتش را از روی شانه برداشت و روی شانههای یونا انداخت
ـ سردته
یونا لبخند زد
ـ خودت چی؟
ـ من عادت دارم
چند ثانیه هر دو در سکوت به باران نگاه کردند.
یونا آرام گفت:
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ چرا این روزا انقدر هوامو داری؟
تهیونگ جواب نداد.
چون خودش هم هنوز جوابش را نمیدانست
فقط میدانست...
وقتی یونا لبخند میزند...
دنیا برای چند لحظه آرامتر میشود
---
همان لحظه...
تلفن تهیونگ زنگ خورد.
جیمین بود
ـ رئیس...
ـ بگو
ـ خبر بدی دارم
لبخند از روی صورت تهیونگ محو شد
ـ یکی از دشمنای قدیمی که فکر میکردیم ناپدید شده، برگشته
تهیونگ اخم کرد
ـ اسمش؟
جیمین با صدایی جدی گفت:
ـ کانگ دوهیون
ـ این بار...
هدفش فقط تو نیست.
ـ هدفش یوناست
تهیونگ بیاختیار به سمت یونا برگشت
و همان لحظه...
فقط یک فکر در ذهنش بود:
حتی اگه همه چیزم رو از دست بدم... اجازه نمیدم کسی بهش آسیب بزنه
شرط ها
30لایک
10نشر
15کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 16
دو روز از سفر کنار دریاچه گذشته بود
اما از آن روز به بعد...
رفتار تهیونگ تغییر کرده بود
دیگر فقط مراقب یونا نبود...
انگار هر لحظه حواسش به نفس کشیدنش هم بود.
---
صبح
یونا وارد آشپزخانه شد.
ـ صبح بخیر
کارکنان با احترام سلام کردند.
چند دقیقه بعد، تهیونگ هم وارد شد.
طبق عادت همیشگی روبهروی یونا نشست.
خدمتکار فنجان قهوه را جلوی او گذاشت.
تهیونگ نگاهی به فنجان انداخت
ـ این قهوه نیست.
خدمتکار با تعجب گفت:
ـ قربان؟
ـ یونا امروز دیشب خوب نخوابیده، قهوه معدهش رو اذیت میکنه
براش چای بیار
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ از کجا فهمیدی خوب نخوابیدم؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
ـ ساعت سه نصف شب چراغ اتاقت روشن بود.
...
یونا ساکت شد.
یعنی...
او حتی این را هم دیده بود؟
---
ظهر.
پنتهاوس مهمان داشت.
یکی از شرکای تجاری تهیونگ همراه پسرش برای امضای قرارداد آمده بودند.
بعد از پایان جلسه...
همه وارد سالن پذیرایی شدند.
پسر شریک، که همسن یونا بود، با لبخند گفت:
ـ شما همون خانم یونا هستید؟
یونا: بله
ـ آقای کیم خیلی ازتون تعریف کرده بودن
یونا مؤدبانه لبخند زد
ـ لطف دارید
چند دقیقه درباره دانشگاه و کتاب حرف زدند
تهیونگ از آن طرف سالن نگاهشان میکرد
فنجان قهوه را روی میز گذاشت
آنقدر محکم...
که صدایش در سالن پیچید
همه برگشتند
---
جیمین آهسته زیر لب گفت:
ـ یا خدا، شروع شد...
---
تهیونگ آرام جلو آمد.
کنار یونا ایستاد
ـ جلسهتون تموم شد؟
پسر با احترام گفت:
ـ فقط داشتیم صحبت میکردیم.
ته: متوجه شدم
پسر هیچی نگفت ولی در ان لحظه تهیونگ لب زد:
ولی یونا امروز خستهست، بهتره استراحت کنه
پسر فوراً عقب رفت و گفت:
البته... ببخشید
وقتی رفت...
یونا با اخم به تهیونگ نگاه کرد.
ـ لازم نبود اینجوری حرف بزنی
ـ چرا؟
ـ داشت فقط صحبت میکرد
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آرام گفت:
ـ خوشم نیومد
ـ از چی؟
ـ از اینکه انقدر نزدیکت ایستاده بود
یونا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خندهاش گرفت
ـ تهیونگ(با خنده)
...
ـ تو حسودی کردی؟
تهیونگ فوراً نگاهش را برگرداند
ـ نه
ـ مطمئنی؟
ـ آره
ـ پس چرا اخمت تا اینجاست؟
...
جیمین که از دور صحنه را میدید، زیر لب خندید.
ـ رئیس... دیگه خودت هم حرف خودتو باور نمیکنی
شب شد
باران آرامی میبارید
یونا روی تراس ایستاده بود
نسیم خنک موهایش را به هم ریخته بود
صدای قدمهای تهیونگ آمد
بیآنکه چیزی بگوید...
کتش را از روی شانه برداشت و روی شانههای یونا انداخت
ـ سردته
یونا لبخند زد
ـ خودت چی؟
ـ من عادت دارم
چند ثانیه هر دو در سکوت به باران نگاه کردند.
یونا آرام گفت:
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ چرا این روزا انقدر هوامو داری؟
تهیونگ جواب نداد.
چون خودش هم هنوز جوابش را نمیدانست
فقط میدانست...
وقتی یونا لبخند میزند...
دنیا برای چند لحظه آرامتر میشود
---
همان لحظه...
تلفن تهیونگ زنگ خورد.
جیمین بود
ـ رئیس...
ـ بگو
ـ خبر بدی دارم
لبخند از روی صورت تهیونگ محو شد
ـ یکی از دشمنای قدیمی که فکر میکردیم ناپدید شده، برگشته
تهیونگ اخم کرد
ـ اسمش؟
جیمین با صدایی جدی گفت:
ـ کانگ دوهیون
ـ این بار...
هدفش فقط تو نیست.
ـ هدفش یوناست
تهیونگ بیاختیار به سمت یونا برگشت
و همان لحظه...
فقط یک فکر در ذهنش بود:
حتی اگه همه چیزم رو از دست بدم... اجازه نمیدم کسی بهش آسیب بزنه
شرط ها
30لایک
10نشر
15کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۵۴۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط