{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ خونین 🔊⛓️💔
وقتی بادیگاردها من رو به اون اتاقِ لعنتی کشوندند، حس کردم روحم دیگه همراهِ بدنم نیست. اتاق مثلِ همیشه سرد بود، اما این بار بویِ آهن و ترس، غلیظ‌تر از همیشه می‌زد. من رو به دیوارِ فلزی زنجیر کردند. مچِ دست‌هام از شدتِ سفت بودنِ دستبندها داشت می‌سوخت، اما این هیچ بود در برابرِ طوفانی که توی مغزم به پا بود.

جونگ‌کوک وارد شد. با همون کتِ مرتب و چهره‌ای که هیچ رنگی از انسانیت توش نبود. یه دستگاهِ کنترلِ کوچیک دستش بود. نگاهش رو بهم دوخت؛ نگاهی که انگار می‌خواست اعماقِ مغزم رو بخونه.

«دیشب دیدم چطور برایِ اون دختره خودت رو به کشتن دادی. واقعاً شجاعانه بود، تهیونگ. اما شجاعت تویِ دنیایِ من، فقط یه اسمِ دیگه برایِ حماقته.»

قبل از اینکه فرصت کنم نفسِ عمیقی بکشم، اون دکمهٔ کوچیک رو رویِ دستگاه فشرد.

یهو صدایِ بلندگوهایِ اتاق روشن شد. اول فقط نویز بود، اما بعد… صدایِ هق‌هقِ لرزونِ اون‌جین تویِ کلِ اتاق پیچید. داشت اسمم رو صدا می‌زد. «داداشی… کجایی؟» بندِ دلم پاره شد. دست‌هام رو با تمامِ قدرت کشیدم، اما زنجیرها تکون نخوردند. جونگ‌کوک یه قدم اومد جلو و زمزمه کرد:

«می‌شنوی؟ اون‌جین الان توی اتاقِ بغلیه. داره می‌ترسه. خیلی هم می‌ترسه.»

صدایِ التماس‌هایِ آرومِ اون‌جین که داشت از بادیگاردها می‌پرسید داداشش کجاست، مثلِ خنجر تویِ گوشم فرو می‌رفت. جونگ‌کوک دستگاه رو گذاشت روی میز و با لحنی که از یخ سردتر بود، ادامه داد:

«قانونِ تنبیهِ امروز ساده‌ست. اگه جیغ بزنی، اگه التماس کنی، اگه حتی یه نالهٔ بلند از دهنت دربیاد، من صداش رو توی بلندگوها بلندتر می‌کنم تا بیشتر زجر بکشه. اون‌جین باید بشنوه که چطور داداشش داره زیرِ دستِ من خرد میشه.»

یه قطره اشک از گوشهٔ چشمم افتاد. جونگ‌کوک چونه‌ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد.

«پس… سکوت کن. سکوتِ مطلق. اگه نمی‌خوای اون‌جین صدایِ دردِ تو رو بشنوه.»

دندون‌هام رو جوری روی هم فشار دادم که حس کردم دارن می‌شکنن. جونگ‌کوک که از این همه استقامتِ سکوتِ من کلافه شده بود، شروع کرد به دور زدنِ من. چوب‌دستیِ فلزیِ سنگینی توی دستش بود. «بگو تهیونگ… چرا؟»

صدایِ بمش توی اتاق طنین انداخت.

«چرا برایِ اون بچه؟ چرا وقتی می‌دونستی قراره تاوانِ سنگینی بدی، خودت رو انداختی وسط؟ اون فقط یه بچه‌ست. تو… تو حتی نمی‌تونی از خودت مراقبت کنی، چطور می‌تونی اون رو نجات بدی؟»

اولین ضربه رو زد. محکم و دقیق به پهلوم. صدایِ ضربه توی اتاق پیچید، اما من… من فقط نفسم رو حبس کردم. دندون‌هام رو جوری به هم فشار دادم که طعمِ خونِ دهنم رو حس کردم.

جونگ‌کوک با خشمِ بیشتری ضربهٔ دوم رو زد. «حرف بزن! بگو چرا! چرا این‌قدر برات مهمه؟»

درد داشت از پاهام تا مغزِ استخون‌هام رو می‌سوزوند، اما من فقط به بلندگوها نگاه کردم. اون‌جین اونجا بود. اون داشت صدام رو می‌شنید. اگه حرف می‌زدم، اگه التماس می‌کردم، اون صدایِ شکسته شدنِ داداشش رو می‌شنید.

جونگ‌کوک دوباره ضربه زد. این بار محکم‌تر. این بار نتونستم جلوش رو بگیرم؛ یه صدایِ خفیف، یه نالهٔ دردناک از گلوم در اومد.

بلافاصله صدایِ گریهٔ اون‌جین توی بلندگو بلندتر شد. بلندتر و بلندتر. اون انگار حس کرده بود که من دارم درد می‌کشم. اون‌جین جیغ کشید: «داداشی! داداشی!»

تحمل نداشتم. دیگه نمی‌تونستم. تمامِ خشمِ ماه‌ها، تمامِ نفرتی که از اونِ هیولا داشتم، تمامِ عشقی که به اون‌جین داشتم، یکجا منفجر شد.

با فریاد، جوری که گلویم پاره شد، داد زدم:

«چون قلب دارم! می‌فهمی؟ چون برخلافِ تو، من آدمم! من می‌تونم چیزی رو دوست داشته باشم که از دست دادنش برام جهنمه!»

جونگ‌کوک چند قدم عقب رفت، انگار سیلی خورده باشه. ضربهٔ چوب رو متوقف کرد.

من ادامه دادم، با چشمانی که از خشم و اشک می‌سوخت:

«من ازت متنفرم! از این‌که وادارمون کردی ازت بترسیم متنفرم! اما اون‌جین… اون تنها چیزیه که برام مونده. اون خانوادهٔ منه! تو هیچی نداری جونگ‌کوک! تو یه آدمِ تنهایی که فکر می‌کنه با زنجیر و شکنجه می‌تونه مالکِ قلبِ کسی بشه، ولی تو فقط داری تنفرِ مطلق می‌کاری! من به خاطرِ اون نمی‌ترسم که بمیرم، من از این می‌ترسم که اون توی دنیایی بزرگ بشه که تو توش خدایی می‌کنی!»

جونگ‌کوک برایِ لحظه‌ای مثلِ مجسمه خشکش زد. چشماش تاریک و غیرقابل‌خوندن بود. اون انتظارِ این اعترافِ صادقانه
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۴

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

ادامه پارت ۲۲

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط