𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓
ویو اِریا
اِریا سریع کنار جونگکوک رفت.
ـ «پس برای چی اومدن؟»
جونگکوک تصویر دوربینها رو بزرگ کرد.
مردها مستقیم به سمت ساختمان اصلی حرکت میکردن؛ نه سمت ون، نه سمت جعبههای طلا.
ـ «دنبال یه چیز دیگهان.»
اِریا اخم کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک به صفحه اشاره کرد.
ـ «این.»
همون فایل MASK روی مانیتور بود.
اِریا چند لحظه ساکت موند.
ـ «چطور فهمیدن این فایل اینجاست؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
ـ «احتمالاً یکی از داخل اطلاعات رو داده.»
اِریا نگاهش تیز شد.
ـ «خیانت؟»
ـ «احتمالاً.»
صدای درگیری از بیرون بلند شد.
تهیونگ سریع وارد اتاق شد.
ـ «بچهها، یه خبر بد.»
جونگکوک برگشت.
ـ «چی؟»
تهیونگ نفسنفس زد.
ـ «اونا دارن میان داخل.»
اِریا اسلحهش رو برداشت.
ـ «همه آماده باشن.»
جونگکوک از پشت سیستم بلند شد.
ـ «یه راه خروج هست؟»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «هست.»
ـ «خوبه.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «کجا؟»
اِریا سمت دیوار انتهای اتاق رفت.
ـ «پشت این دیوار.»
تهیونگ به دیوار نگاه کرد.
ـ «این که دیواره.»
اِریا یه دکمه رو فشار داد.
بخشی از دیوار کنار رفت و یه مسیر مخفی ظاهر شد.
تهیونگ چند ثانیه خیره موند.
ـ «من چرا هیچوقت از این چیزا تو زندگیم ندارم؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون خونهت اجارهایه.»
تهیونگ با حرص گفت:
ـ «بوث»
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
-«به کونت» (اصلا اشاره به کسی ندارم اصلااااااا😍🎀)
صدای قدمها نزدیکتر شد.
اِریا جلو رفت.
ـ «حرکت کنین.»
جونگکوک آخرین نگاه رو به مانیتور انداخت.
فایل MASK هنوز باز بود.
و درست قبل از اینکه صفحه خاموش بشه، یک اسم برای لحظهای ظاهر شد.
جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد.
ـ «صبر کن...»
اِریا برگشت.
ـ «چی دیدی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط پوزخند خیلی آرومی زد.
انگار تازه یه تکه از پازل رو پیدا کرده بود.
ادامه دارد...
بنظرتون جونگکوک چی دیده؟ 😍💔
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓
ویو اِریا
اِریا سریع کنار جونگکوک رفت.
ـ «پس برای چی اومدن؟»
جونگکوک تصویر دوربینها رو بزرگ کرد.
مردها مستقیم به سمت ساختمان اصلی حرکت میکردن؛ نه سمت ون، نه سمت جعبههای طلا.
ـ «دنبال یه چیز دیگهان.»
اِریا اخم کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک به صفحه اشاره کرد.
ـ «این.»
همون فایل MASK روی مانیتور بود.
اِریا چند لحظه ساکت موند.
ـ «چطور فهمیدن این فایل اینجاست؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
ـ «احتمالاً یکی از داخل اطلاعات رو داده.»
اِریا نگاهش تیز شد.
ـ «خیانت؟»
ـ «احتمالاً.»
صدای درگیری از بیرون بلند شد.
تهیونگ سریع وارد اتاق شد.
ـ «بچهها، یه خبر بد.»
جونگکوک برگشت.
ـ «چی؟»
تهیونگ نفسنفس زد.
ـ «اونا دارن میان داخل.»
اِریا اسلحهش رو برداشت.
ـ «همه آماده باشن.»
جونگکوک از پشت سیستم بلند شد.
ـ «یه راه خروج هست؟»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «هست.»
ـ «خوبه.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «کجا؟»
اِریا سمت دیوار انتهای اتاق رفت.
ـ «پشت این دیوار.»
تهیونگ به دیوار نگاه کرد.
ـ «این که دیواره.»
اِریا یه دکمه رو فشار داد.
بخشی از دیوار کنار رفت و یه مسیر مخفی ظاهر شد.
تهیونگ چند ثانیه خیره موند.
ـ «من چرا هیچوقت از این چیزا تو زندگیم ندارم؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «چون خونهت اجارهایه.»
تهیونگ با حرص گفت:
ـ «بوث»
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
-«به کونت» (اصلا اشاره به کسی ندارم اصلااااااا😍🎀)
صدای قدمها نزدیکتر شد.
اِریا جلو رفت.
ـ «حرکت کنین.»
جونگکوک آخرین نگاه رو به مانیتور انداخت.
فایل MASK هنوز باز بود.
و درست قبل از اینکه صفحه خاموش بشه، یک اسم برای لحظهای ظاهر شد.
جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد.
ـ «صبر کن...»
اِریا برگشت.
ـ «چی دیدی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط پوزخند خیلی آرومی زد.
انگار تازه یه تکه از پازل رو پیدا کرده بود.
ادامه دارد...
بنظرتون جونگکوک چی دیده؟ 😍💔
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط