𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔
ویو جونگکوک
جونگکوک آخرین بار به مانیتور نگاه کرد.
اسم فقط برای چند ثانیه روی صفحه ظاهر شده بود، اما اون تونسته بود ببینتش.
ـ «این فایل قبلاً توسط یه نفر باز شده.»
اِریا اخم کرد.
ـ «کی؟»
جونگکوک جواب نداد.
صدای کوبیده شدن در از بیرون بلند شد.
تهیونگ پرید.
ـ «بچهها، میشه بعداً دربارهش حرف بزنیم؟ چون فکر کنم الان یه عده قصد دارن در رو با ما یکی کنن.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «بالاخره یه حرف درست زدی.»
اِریا اسلحهش رو آماده کرد.
ـ «از مسیر پشتی میریم.»
سهتایی وارد راهروی مخفی شدن.
اِریا جلوتر حرکت میکرد و جونگکوک پشت سرش بود.
تهیونگ هم آخر صف غر میزد.
ـ «فقط یه سؤال...»
اِریا بدون برگشتن گفت:
ـ «چی؟»
ـ «این راهرو همیشه اینقدر تاریکه؟»
ـ «آره.»
ـ «عالیه. منم که از تاریکی میترسم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «تو از چی نمیترسی؟»
ـ «از دزدیدن.»
ـ «خودت دزدی.»
ـ «اون فرق داره.»
اِریا با کلافگی گفت:
ـ «ساکت شین.»
هر سه ساکت شدن.
چند قدم جلوتر، راهرو به یه اتاق کوچک ختم شد.
اِریا در رو باز کرد.
ـ «از اینجا میتونیم خارج بشیم.»
جونگکوک اما سر جاش موند.
ـ «نه.»
اِریا برگشت.
ـ «چی؟»
جونگکوک به دیوار روبهرو اشاره کرد.
ـ «اینجا یه دوربین مخفی هست.»
اِریا چند لحظه خیره شد.
ـ «مطمئنی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اگه اشتباه کنم، خودم اعتراف میکنم.»
رفت سمت دیوار و دوربین کوچیکی رو پیدا کرد.
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «پس یکی از قبل میدونسته این راهرو وجود داره.»
جونگکوک دوربین رو از کار انداخت.
بعد به اِریا نگاه کرد.
ـ «گفتم که یه نفر از داخل داره کمکشون میکنه.»
اِریا چیزی نگفت.
چهرهش جدیتر از قبل شده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرشون شنیده شد.
تهیونگ آروم گفت:
ـ «بچهها... فکر کنم دیگه وقتشه بدویم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «این یکی رو باهات موافقم.»
و هر سه شروع به دویدن کردن.
ادامه دارد...
خماری بمون تا فسیل شین😍💔
شرط!؟
75 لایک
35 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
40 کامنت (استیکر یا عالی و بعدی نزار نظر واقعیتو بگو)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔
ویو جونگکوک
جونگکوک آخرین بار به مانیتور نگاه کرد.
اسم فقط برای چند ثانیه روی صفحه ظاهر شده بود، اما اون تونسته بود ببینتش.
ـ «این فایل قبلاً توسط یه نفر باز شده.»
اِریا اخم کرد.
ـ «کی؟»
جونگکوک جواب نداد.
صدای کوبیده شدن در از بیرون بلند شد.
تهیونگ پرید.
ـ «بچهها، میشه بعداً دربارهش حرف بزنیم؟ چون فکر کنم الان یه عده قصد دارن در رو با ما یکی کنن.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «بالاخره یه حرف درست زدی.»
اِریا اسلحهش رو آماده کرد.
ـ «از مسیر پشتی میریم.»
سهتایی وارد راهروی مخفی شدن.
اِریا جلوتر حرکت میکرد و جونگکوک پشت سرش بود.
تهیونگ هم آخر صف غر میزد.
ـ «فقط یه سؤال...»
اِریا بدون برگشتن گفت:
ـ «چی؟»
ـ «این راهرو همیشه اینقدر تاریکه؟»
ـ «آره.»
ـ «عالیه. منم که از تاریکی میترسم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «تو از چی نمیترسی؟»
ـ «از دزدیدن.»
ـ «خودت دزدی.»
ـ «اون فرق داره.»
اِریا با کلافگی گفت:
ـ «ساکت شین.»
هر سه ساکت شدن.
چند قدم جلوتر، راهرو به یه اتاق کوچک ختم شد.
اِریا در رو باز کرد.
ـ «از اینجا میتونیم خارج بشیم.»
جونگکوک اما سر جاش موند.
ـ «نه.»
اِریا برگشت.
ـ «چی؟»
جونگکوک به دیوار روبهرو اشاره کرد.
ـ «اینجا یه دوربین مخفی هست.»
اِریا چند لحظه خیره شد.
ـ «مطمئنی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اگه اشتباه کنم، خودم اعتراف میکنم.»
رفت سمت دیوار و دوربین کوچیکی رو پیدا کرد.
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «پس یکی از قبل میدونسته این راهرو وجود داره.»
جونگکوک دوربین رو از کار انداخت.
بعد به اِریا نگاه کرد.
ـ «گفتم که یه نفر از داخل داره کمکشون میکنه.»
اِریا چیزی نگفت.
چهرهش جدیتر از قبل شده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرشون شنیده شد.
تهیونگ آروم گفت:
ـ «بچهها... فکر کنم دیگه وقتشه بدویم.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «این یکی رو باهات موافقم.»
و هر سه شروع به دویدن کردن.
ادامه دارد...
خماری بمون تا فسیل شین😍💔
شرط!؟
75 لایک
35 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
40 کامنت (استیکر یا عالی و بعدی نزار نظر واقعیتو بگو)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۲.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط