{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نور پنهان

نور پنهان
پارت 2
دکتر کانگ بود.

خیلی نزدیک.

آن‌قدر نزدیک که یونا یک لحظه یادش رفت نفس بکشد.

او جعبه را با یک دست نگه داشته بود و با دست دیگر، پوشه‌ای را از بین قفسه‌ها بیرون کشیده بود.

«این همان چیزی است که دنبالش می‌گردی.»

یونا با چشمانی گرد به پوشه نگاه کرد.

«شما از کجا فهمیدید؟»

«چون اینجا همه‌چیز را بی‌دقت می‌چینند، ولی شما بیشتر از همه شبیه کسی هستید که قبل از پیدا کردن، تسلیم می‌شود.»
یونا اخم کرد.

«من تسلیم نمی‌شم.»

دکتر کانگ خیلی خونسرد گفت:

«پس ثابت کنید.»

بعد جعبه را در جای خودش گذاشت و خواست برود.

اما یونا، که از لحنش حرصش گرفته بود، ناگهان گفت:

«شما همیشه اینقدر… سرد و غیرقابل‌تحمل حرف می‌زنید؟»

او ایستاد.

راهرو برای یک لحظه ساکت شد.

یونا فهمید چه گفته، اما دیگر دیر شده بود.

دکتر کانگ آرام برگشت.

نگاهش مثل خطی نازک از یخ روی صورتش نشست.

«و شما همیشه اینقدر بی‌فکر حرف می‌زنید؟»

یونا سرخ شد.

«من فقط… منظورم این بود که—»

«اگر چیزی برای گفتن ندارید، بهتر است آن را نگه دارید.»

و این را گفت و رفت.

یونا با حرص به پشت سرش نگاه کرد.

«وای… واقعاً مغروره.

خیلی هم مغروره.»

اما درست همان لحظه، یک بیمار از انتهای راهرو بیرون آمد و با نگرانی پرسید:

«خانم! ببخشید، اتاق شماره دو کجاست؟»

یونا فوری لبخند زد و به سمتش رفت.

«من نشونتون می‌دم.»

و برای اولین بار، در میان آن همه بی‌نظمی و سردی، یونا حس کرد شاید

این شغل آن‌قدرها هم ساده نباشد…

اما دقیقاً به همین خاطر جالب شده بود.

یونا با روپوش سفید که یه ذره براش گشاد بود، وایستاده بود وسط اتاق و زیر لب گفت:

«خدایا… من چرا اینجام دقیقا؟»

تا اومد پرونده‌ها رو مرتب کنه، در اتاق یهو باز شد و دکتر کانگ با اون حالت همیشه سردش اومد تو.

نگاش که به یونا افتاد، یه ابرویی داد بالا.

«خب. آماده‌ای یا بازم داری تمرین نفس عمیق می‌کنی؟»

یونا جا خورد.

«نه نه! آماده‌ام! کاملاً آماده‌ام! یعنی… تقریباً.»

دکتر خیلی خشک گفت:

«تقریباً برای من معنی نداره.»

یونا زیر لب: «اِاِا… چقد سخت‌گیره این بشر.»

دکتر: «چی گفتی؟»

«هیچی! گفتم… کارا رو انجام می‌دم الان.»

دکتر نشست پشت یونیت.

خوب. ساکشن رو بده.»

یونا رفت سمت کشو و تو دلش می‌گفت:

ساکشن… ساکشن… این کدوم کوفتیه؟

یه چیزی برداشت، برد جلو:

«این؟»

دکتر نگاش کرد انگار یونا داره چنگال ماهی‌گیری دستش گرفته.

«نه.»

یونا: «خب این یکی؟»

«اون که آینه‌س!»

یونا دوباره گشت.

«خب شاید این؟»

دکتر دیگه صداش رفت بالا:

«نه! اون پنسه! چرا هر چی می‌سازی غیر از ساکشن رو پیدا می‌کنی؟»

یونا کلافه شد:

«خب شما بگین کدومه، من که اولین بارمه!»

دکتر از جاش بلند شد، خودش ساکشن رو برداشت و زد به یونیت.

«این. همین. فقط همین.»

یونا لبشو گزید.

«باشه خب… یاد می‌گیرم.»

دکتر با طعنه:

«امیدوارم. چون من وقت ندارم هر روز اینو توضیح بدم.»


دکتر کانگ داشت وسایل رو مرتب می‌کرد که یهو صدای در اومد و خانم کیم با اخم همیشگیش سرشو آورد تو:

«دکتر، بیمار بعدی اومده. خانم پارک سو‑جین.»

بعد چرخید سمت یونا و با صدایی که انگار داره دستور نظامی می‌ده گفت:

«تو هم حواست باشه خرابکاری نکنی.»

یونا تو دلش گفت:

بَه بَه، شروع شد.

ولی فقط لبخند زورکی زد: «چشم خانم کیم.»

در که بسته شد، دکتر کانگ یه نگاه سریع به یونا انداخت:

«لطفاً طبیعی رفتار کن.»

یونا دستپاچه: «من همیشه طبیعی‌ام!»

«دقیقاً همون ترس منه.»

قبل از اینکه یونا جواب بده، بیمار وارد شد.

دختری حدوداً ۲۸ ساله، خوش‌پوش، آروم، و با یه لبخند دوستانه.


سو‑جین: «سلام دکتر!»

دکتر کانگ: «سلام. بفرمایید، اینجا بشینید.»

بیمار نشست و یونا سریع جلو رفت تا پیش‌بند بیمار رو ببنده…

ولی دستکش‌هاشو فراموش کرده بود.

دکتر آروم گفت: «دستکش.»

یونا: «آهان! آهان… الان.»

یونا سریع دستکش‌ها رو پوشید، ولی چون استرس داشت، هر دوتا دستکش رو به یه دستش کرد.

دکتر فقط خیره شد.

«چرا هر دو دستکش تو یه دسته؟»

یونا با قیافه‌ی شوکه: «وای… جدی؟»

سو‑جین خندید.

«خیلی بامزه‌ای.»

یونا دستکش رو کند.

«ببخشید، اولین روزمه.»

دکتر کانگ خشک گفت: «ایشون سومین بیمار تو اولین روزشه. امیدوارم تا نیمه‌ی روز چهار دست داشته باشیم.»

یونا چپ‌چپ نگاهش کرد: «آره خب، طنز شما همیشه دل آدمو گرم می‌کنه.»

سو‑جین از خنده ریز ریز می‌خندید.

یونا دوباره رفت سراغ پیش‌بند بیمار تا ببندتش…

ولی بند رو اشتباه گرفت و به‌جای گردن سو‑جین، دور دسته‌ی صندلی گره زد.

سو‑جین: «اِ… فکر کنم گیر کردم؟»

دکتر: «یونا…»
دیدگاه ها (۱)

نورِ پنهان پارت 1صدای بوق ماشین‌های لوکس و دودِ شیکی که از پ...

🥲

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 28جین سو به جونگکوک ز...

خون و مخملpart =۲ – اولین دزدیهمون شب – خونه‌ی امن در شمال س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط