میخواهید مرا بکشید ؟ خب دارَم زنید بی انصاف ها..
دیگر این کار ها به چه معناست ؟!
سوزش چشمانم را حس میکنم ، فضایی برای تنفس ندارم ، تنم لرزش دارد و قلبم همچون گنجشکی وحشت زده میزند ، دستهایَم همانند برف سرد است و میلرزد... آنچنان که گر پیری مرا بیند از دیدنش حیران خواهد شد..
بر خود محتمل میکنم ، اینهارا ، اما تا کِی !؟ فریاد میزنید که این ها اهمیتی ندارند و در متقابل بیرحمانه آنها را خشاب تپنچههایتان میکنید و بر سینهام میزنید ؟؟ شما دِگَر کیستید.
هفت دقیقهای از زمانی که باید میمردم گذشته است ، شاید زهر قلابیبوده است ؛..
شما که مرا نمیکشید.. بُگذارید خودم برایتان انجامش دهم. آنچنان بیعرضه اید که توان کشتن ندارید و انچنان بیرحم اید که مقدمهء هر کاری را بهر 'نهگِآبیها' مینچینید.!
{ کاش میشد اینو توی دانشگاهها و مدارس خوند..
خواستم بگم با فریاد خوند اما چرا داد و بیداد وقتی حالِ نوشته از کلماتش..مشخصه }