۸

#۸

#۸


هانا:"حق نداری منو با خانواده‌ام تحدید کنی."
جیمین:" من برای انجام کارهام از کسی اجازه نمیگیرم"
هانا:" تو فکر میکنی کی هستی که اینجوری رفتار میکنی و منو تهدید میکنی؟"


جیمین دیگه تحمل نکرد و صبر خودش رو از دست داد و محکم موهای هانا رو گرفت و سرش رو خم کرد.


جیمین:"یکم دیگه همینطوری حرف بزنی بهت نشون میدم من کی ام!"
هانا:" آیییییی! ولم کن"



جیمین همونطور که موهاش رو گرفته بود از بار بردش بیرون و محکم و با تمام زورش هانا رو پرت کرد توی یه ماشین سیاه و بزرگ و بعد خودش هم کنار هانا نشست و در رو بست.


جیمین:" راه بی اُفت"


بادیگارد سر تکون داد و شروع به رانندگی به طرف عمارت جیمین کرد، هانا هم از ترسش هیچ حرفی نمیزد و مثل یه بچه کوچولو کنار در ماشین جمع شده بود.


جیمین:"فکر نکن دلم قراره برات بسوزه"
هانا:" من هیچی از تو نمیخوام."
جیمین:" حق نداری بخوای"
هانا:" نمیخوام چون لیاقت درخواست منو نداری."
جیمین:"میدونستی خیلی پُر رو ای."
هانا:" به تو ربطی نداره."
جیمین:" یادت رفته تو ماله منی؟!"
هانا:" من ماله هیچکس نیستم."
جیمین:" تو ماله منی."
هانا:"نیستم..."
جیمین:"هستی، چه بخوای چه نخوای هستی!!!"


هانا از داد جیمین ساکت شد و چشماش رو محکم روی هم فشار داد، جیمین هم از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون.



جیمین یه پوزخند زدم و از عصبانیت یه خنده‌ای کرد و بعد دوباره با خشمی که در چشماش بود به طرف هانا برگشت‌.


جیمین:"تو از یه داد من میترسی، بعد تو چطور میتونی همینطوری پشت سرهم با من اینطوری حرف بزنی؟"


هانا از ترسش دوباره یه جا جمع شد و در سکوت بدون اینکه کسی بفهمه اشک میریخت و بدنش می‌لرزید.


وقتی رسیدند جیمین بازوی هانا رو محکم گرفت و از ماشین کشید بیرون و به داخل عمارت برد.


یکی از خدمتکاران جیمین که هم به جیمین علاقه داشت هم جاسوس بود دید که جیمین هانا رو به داخل اورد.


جیمین:" آجوما!"
آجوما:"بله، قربان."
جیمین:"تمام خدمتکاران رو به صف بچین قراره خبر بزرگی رو بگم."
آجوما:"چشم"


تمام خدمتکاران جمع شدن و جیمین در اتاقش لباس تورو با یه لباس زیبا و سفید (میزارمش) عوض کرد و موها و آرایشش رو درست کرد.


جیمین:"حالا آماده ای و دیگه حق نداری گریه کنی"


جیمین دست هانا رو محکم گرفت و برد جلوی خدمتکاران و کل آدم های عمارت.



شرایط
لایک:۱۳❤️
کامنت:۱۳💌
دیدگاه ها (۳۴)

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

چند پارتی جیمین پارت اخر

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

ات با صدای لرزون گفت:ـ کجاست؟جیمین سرش رو بالا آورد.ـ ات، بذ...

پارت ۵۸

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت چهارم╰┈─────...

رفتار سرد

the lost leaves/رمان جیمین

سه پارتی وقتی بدون اینکه خبر داشته باشه رفتی شرکتش و ....( ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط